ستون پنجم

 

پرتو نادري

گفتند: حکومت بايد ستون پنجم را از بين ببرد!

گفتم: احسنت!

روزگارديده‌يي که هميشه با من است، گفت: خرد ات را کجا به گرو گذاشته اي!

گفتم: خرد ام هنوز زير کاسة سرم است!

گفت: شايد کاسة سرت شکسته باشد و خردي که ( اگر داشته بودي )  بخار شده باشد!

گفتم: چه مي‌خواهي بگويي، پيرمرد!

گفت: ديگر اين همه حال و هواي جواني در نيار؛ پير شدي؛اما چون من، مير نشدي!

گفتم: آخر چه گفته‌ام که اين همه شلاق مي‌زني!

گفت: حکومت بايد ستون پنجم را از بين بردارد!

گفتم:ها!

گفت: بسيار خوب؛ اما بگو اگر حکومت خود ستون پنجم باشد؛ آن گاه چه چيزي را و چه کساني را بايد از ميان بردارد!

تا چيزي بگويم پيرمرد چنان زد به خنده که فکر کردم ديوانه شده است. پيرمرد مي خنديد، مي‌خنديد؛ اما صداي خنده هاي پيرمرد رنگ ديگر مي‌يافتند و ديگرگونه مي‌شدند. ديدم او مي‌گريد و اشک‌هايش دانه دانه از تارهاي ريش سپيدش فرو مي‌ريزند.

متوجه شدم که من هم مي‌گريم بي آن که خنديده باشم!

اشتراک گذاری:

نظر بدهید