ماندن در ايستگاه هويت؛ به مثابة بودن در مرزي از فاجعه و فلاح

 

مهرالدین مشید

هرچند نمي خواستم در اين مورد چيزي بنويسم؛ اما نوشته ها و بحث ها و ابراز نظر هاي مخالف و موافق در اين مورد که بيشتر بار قومي دارند تا بار ملي،  من را واداشت تا چيزي در اين مورد بنويسم؛ اما تأسف آور اين است که بسياري رسانه ها چنان از خط تعهد ملي بيرون شدند و به رسالت تاريخي شان پشت پا زده اند که با افتادن در لاک هاي قومي، هرچه در توان دارند، از آن براي گرم کردن بازار قوم گرايان و دامن زدن به تشنج، خود داري نمي کنند. اين که سياستگران کشور بدون توجه به شرايط حساس کنوني، بازار تنش هاي قومي را به بهانة توزيع شناسنامه هاي برقي گرم کردند و شماري ها  آگاهانه و ناشيانه طبل وحدت ملي و شماري هم طبل بحران ملي را بر آن نواختند، نمي خواهم روي آن وچندو چون آن  بيشتر بپيچم و فقط به اين شعر بسنده مي کنم : “خشت اول گرنهد معمار کج

تا ثريا مي رود ديوار کج”

با تأسف که اين کجي‌ها، تازه آغاز نشده و سر نخ آن دراز است. آغاز آن بر مي گردد به دهة آخر شصت خورشيدي، درست زماني که جهاد مردم افغانستان وابسته به دستگاة جهنمي آي  اس آي شد و با تأسف فراوان که پس ازسقوط رژيم نجيب، اين ديوار به کلي فروريخت، جاذبه هاي ديني مردم براي جهاد رو به پايان نهاد، انگيزه هاي شان براي جنگ ختم شد، در نتيجه گروه هاي جهادي در لاک هاي قومي پنهان شدند و  لبة ترازوي سياست در کشور ما بيشتر به سوي قومي شدن سنگيني کرد تا به سوي ملي شدن و رفتن به سوي دولت، ملت شدن. ممکن اين رويکرد ويژة سياستمداران کشور ما نباشد؛ بلکه اين  بيماري مزمن به گونة سراسري، جهان سوم را فراگرفته است که بيشتر عامل آن، فقر فرهنگي و موجوديت شرايط استعماري، نيمه استعماري و يا در مجاورت استعماري مي باشد؛ اما در افغانستان اين نوسان سياسي شدت بيشتربه خود گرفته و همه چيز حال و هواي ديگري دارد و اين تراژيدي، دردناک تر از کشور هاي ديگر هنوز هم به شدت ادامه دارد. آن رهبران پابرهنة پشتون، تاجيک، هزاره، ازبيک، ترکمن و …  و “پاتکي” هاي شان که از چندين دهه به اين سو با پشت پا زدن به جهاد و ارزش هاي آن و از سويي هم به آرمان هاي ميليون ها انسان مجاهد اين سرزمين، اين ملت را زير نام جهاد مقدس، بيرحمانه دوشيدند و حتا تمامي جاذبه هاي اسلامي آنان را هم نابود کردند وبه بهاي اين نابودي، صاحب کاخ ها و ويلا هاي مرمرين و زمردين در داخل کشور و در شهر هاي بزرگ جهان شده اند و پايه ها و کنگره هاي آن ها را به بهاي خون اين ملت و از قاچاق هيرويين  و اسلحه با فيروزه و زبرجد آراييده اند وحالا نياز دارند تا به هر وسيله يي که ممکن است، اين غارت هاي ضد اخلاقي را مشروعيت ببخشند و براي حفظ آن، از هر وسيله يي سود جويند. اين آقايان ديروز ابزار زيبا و ابريشمين دين را بر روي غارت ها و دزدي هاي خود روپوش قرار دادند و خود را زير آن پنهان کردند تا که توانستند، دزديدند.

پس از سقوط طالبان، بازي وارد مرحلة تازه شد و شماري ها که در غرب کار هاي خيلي شاق مصروف بودند و در فروشگاه ها و خوراکه فروشي هاي کوچک و بزرگ و به کار هاي شاق تر از اين ها چرخ زنده گي را لنگ لنگان به پيش مي کشاندند و يا اين که شماري به بهانة بيماري، از کمک هاي رايگان کشور هاي غربي برخوردار بودند. پس از معاهدة بن، فرصت ورود به افغانستان را پيدا کردند و با استفاده از فرصت توانستند با غارت هاي دولتي و اختلاس هاي کلان خيلي فربه و حتا شماري فربه تر از جهادخواران شوند،  پول هاي هنگفتي را از کمک هاي جهاني و از جيب مردم مظلوم افغانستان دزديدند، صاحب مارکيت هاي کلان تجارتي و شرکت هاي کلان انجويي و ساختماني شدند. آنان از طريق اخذ قرار داد هاي کلان دولتي، ميليون ها دالر را اختلاس کردند، صاحب قصر هاي افسانه يي شدند و توانستند تا رويا هاي ناتعبير شان در کشور هاي غربي را، اين جا تعبير کنند. آنان چنان در زرق و برق اين دارايي هاي باد آورده غرق شدند که به دست آوردن پول هاي هنگفت در يک ساعت در افغانستان، بجاي 12 تا 20 دالر معاش در بدل يک ساعت کاري در غرب، اين بيچاره ها را به کلي از خود بيگانه کرد و در همآهنگي با جهادخواران تا که توانستند، گلو هاي اين ملت را فشردند، بدتر از داراکولا ها و آتيلا هاي تاريخ، خون اين ملت را چوشيدند و حالا چنان مست بادة تاراج و غارت اند که  يکي با پا گذاشتن بر روي تمام تعهدات حزبي و جهادي و اسلامي و ديگري با زير پا نهادن تمامي تعهد هاي مردم سالاري که در غرب به آن سوگند خورده بودند و وفاداري شان را به آن اعلام کرده بودند؛ هرچه در توان داشتند، از غارت و تاراج مردم افغانستان خود داري نکردند و امروز بر بنياد گزارش سازمان هاي جهاني، بيشتر از 54 درصد مردم افغانستان زير خط فقر زنده گي مي کنند و از داشتن ابتدايي ترين نعمت زنده گي محروم اند؛ اما اين آقايان، نه تنها از تمامي نعمت هاي زنده گي بهره مند اند و درناز و نعمت زنده گي  غرق اند؛ بلکه بيشتر اعضاي خانواده هاي شان درخارج از افغانستان به سر مي برند و از بهترين امکانات آموزشي برخوردار هستند. اين آقايان حالا که از خون ملت فربه تر از هر زماني شده اند و بار ديگر سخت به جان مردم بيچارة افغانستان افتاده اند و براي بهره‌برداري‌هاي سياسي از آنان درفش قوميت را بر تارک سر هاي آنان مي کوبند. در حالي که اقوام گوناگون افغانستان از سال ها به اين سو در کنار هم زنده گي کرده اند و هيچ مشکلي نداشته و مرز هاي جغرافيايي کشور را به حيث افغانستان تجزيه ناپاير پذيرفته اند. تصوير حقيقي اين واقعيت را در زنده گي شهري و در بازار به خوبي مي توان مشاهده کرد که چگونه اقوام ساکن در کشور در کنار هم به زنده‌گي و کار صلح آميزادامه مي دهند؛ اما سياستمداران گروه هاي جهادي و سياسي پيشين اعم از راست و چپ و حلقه هاي ليبرال و دموکرات برگشته از غرب، خلاف تعهدات فکري و سياسي شان براي حفظ دارايي ها و بقاي ثروت هاي بادآوردة شان، هر کدام ماسک قوميت را بر رخ کشيده اند و طوري به آرايش قومي پرداخته اند که گويا عزيزتر از دايه ها در حق قوم خوداند و  به قول معروف،  اشک تمساح مي ريزند. آنان سخت در تلاش اند تا به بهانه هاي گوناگون، اقوام کشور را به جان هم اندازند و با ايجاد قطب هاي قومي و ايجاد ديوارهاي فولادين ميان اقوام کشور به اهداف سياة خود برسند؛ زيرا آنان مي دانند که از تمامي گروه هاي جهادي و سياسي و حلقه هاي ليبرال دموکرات، مردم افغانستان نفرت دارند و اين نفرت و انزجار برخاسته از بي رويگي ها و ناکارايي ها و ناسپاسي هاي آناني است که خود را زير چتر گروه هاي جهادي و سياسي پنهان کرده اند و ماسک زيباي دين و مردم را بر رخ  کشيده اند که بعد حلقه هاي ليبرال و به اصطلاح دموکرات از آنان هم پيشي گرفتند؛ حالا که تمامي راه هاي سالم بر روي شان بسته شده، اعتماد و باور مردم را از دست داده اند و ناگزير شده اند که براي بقاي هيمنه و طنطنه هاي کذايي خود، تخم نفاق را در ميان اقوام ساکن در کشور بکارند و سر آنان را در کشمکش هاي قومي گرم نمايند. سياستمداران افغانستان که در اصل به ارزش هاي قومي خود هم باور ندارند و در طول چهل سال گذشته در عمل نشان داده اند که شمشير زن مرد کيست و نامرد کيست و چه بسا افسوس که با مردي ها و رادمردي ها هم بدرود گفتند. حالا که بازي زير نام دين به کلي به خط پايان خود رسيده است و با تأسف که خود را به گونة کذايي در لاک قوميت پنهان کرده اند، در حالي که در اصل به ارزش هاي قومي خود هم ارج نمي گذارند؛ بلکه قوميت را سکوي پرشي براي رسيدن به قدرت برگزيده اند تا از آن، نه براي خدمتگذاري؛ بلکه براي ثروت اندوزي بهره بگيرند. مردم ما اين تجربة تلخ را از سال ها است که با گوشت و پوست خود احساس مي کنند.

جريان هاي قوم گرا و مناديان تباري در افغانستان که جز دغدغه يي براي بقاي قدرت، آنهم به خاطرحفظ منافع شخصي، وسوسة ديگري ندارند و چنان در محور منافع شخصي و اندکي هم گروهي اسير و از خود بيگانه شده اند که شايد گاهي از فاشيزم هتلري هم سبقت جويند؛ دغدغة قومي چنان آنان را در چنگال آهنين خود خورد کرده و در تنگناي گنبد آهنين خود به اسارت برده است که حتا فرصت انديشيدن روي ارزش ها و محور هاي منافع ملي را هم از آنان ربوده است. اين گرايش به چنان بيماري مزمن در آنان بدل شده است که حتا از دامن زدن به خطرناک ترين مسايل ملي به  بهاي بازي با منافع ملي هم خودداري نمي کنند. اين سبب شده تا آنان به جاي انديشيدن روي منافع ملي و تمرکز روي ارزش هاي آن، برعکس با رويکرد معکوس، بحران آفريني کنند و مي خواهند تا با بحران آفريني هاي روزافزون، سلامت و ثبات افغانستان را بيشتر با خطر مواجه کنند.

قوم گراها با استفاده از فقر فرهنگي و ناآگاهي هاي مردم هر از گاهي از هر پيشامد استفادة ابزاري مي کنند و با کشيدن پردة تقديس بر روي ارزش هاي قومي، از آن تابو درست مي کنند که با تأسف اين تابو سازي ها به شيوه هاي متفاوت در کشور ادامه دارد. چنانکه در اين روز ها موضوع درج واژة “افغان” در شناسنامه هاي برقي بيش از آنکه به بحث ملي بدل شود، به بحث قومي بدل شده است. طرف هاي مخالف و موافق چنان مسأله را باروتي کرده اند که اوضاع سياسي کشور را هر روز بيشتر از روز ديگر وارد تنش آفرين ترين بحران هويتي کرده اند. هرچند از هويت تعريف هاي زيادي شده و جاذبظ هويتي حتا جهاني شدن فرهنگ ها و تمدن ها را هم به چالش برده و گفتمان هويتي را وارد بحث هاي جديد کرده است که در اين ميان بحران هويت، خود از پيشامد هاي جديد در جهان معاصر است که اصطکاک ارزش هاي جديد را با ارزش هاي کهن وانمود مي سازد. به قول دورکيهم، جامعه شناس فرانسوي، اين بحران زماني فرا مي رسد که جامعه يي ارزش و معيار هاي شدة گذشته را رها و براي پذيرش و هضم معيار هاي جديد ناتوان مي شود که جامعه و فرهنگ را دچار بحران هويت مي کند. با تأسف که اکنون جامعة ما به گونة دستکاري شده، وارد چنين بحران شده است. ادامة اين گونه بحران ها بويژه در کشور ما که سخت درگير جنگ با تروريزم و مواد مخدر است و از فساد اداري رنج مي برد، خيلي زيانبار و حتا خطرناک تر از هر کشوري است که ما را از کاروان ترقي هر روز عقب تر نگه ميدارد.

بحراني که بايد سال ها قبل حل مي شد و باتأسف که نشد، برعکس بزرگتر مي شود  و حالاچنان سخت و سنگين رسوب کرده است که حل و فصل آن از دست ما به اين زودي ساخته نيست، اگر کاري هم مقدورو لازم باشد، خيلي زمانگير است. حال که چنين است، چه بايد کرد و آيا با کاسه و کفگير برسر هم زدن و اتهام وارد کردن ها بر يکديگر ممکن است که اين دراز راه را کوتاه کرد و يا براي پيش گيري از فاجعه، منتظر فرصت ماند.

اين در حالي است که واژة “افغان” از سال هاي درازي به اين سو به حيث هويت هر باشندة اين سرزمين قبول شده و در قانون اساسي هم سجل شده تا هر شهروند افغانستان بايد افغان خوانده شو. در اين شکي نيست که واژة افغان و اوغان و افغانه از هزار سال پيشتر در تاريخ از شاهنامه فردوسي تا حدودالعالم، تاريخ يميني، تاريخ فرشته، ابن بطوطه، الملل و النحل بيروني، تاريخ بيهقي، تاج التواريخ، سراج التواريخ، به قوم خاصي خطاب شده، در اين شک و ترديدي نيست و در اين جا ممکن نيست در پيوند به ريشة تاريخي آن به نقل قول هاي مرحومان هر يک چون کاتب، حبيبي، کهزاد، غبار، فرهنگ بيشتر اشاره شود و يا به گفته ها و نامه هاي سيدجمال الدين افغان، دانشمند و فيلسوف بزرگ افغانستان،احمدشاه ابدالي، موسس مملکت افغانستان و عبدالرحمان خان، باني مرز هاي کنوني کشور استناد شود که کلمة افغان چه پيش از سلطنت احمدشاه بابا و چه بعد از آن، نه به کل کشور؛ بلکه به يک قوم خاص گفته شده است. چنانکه اين موضوع در نامة احمدشاه بابا  به خليفة عثماني، سلطان مصطفي ثالث و نوشتة سيد در کتاب “نيچيريه” و در فصل چهارم کتاب”تتمه البيان في تاريخ الافغان”مبني بر خواندن زبان افغان ها پشتو و يا افغان ها در جنوب و جنوب شرقي افغانستان زنده گي مي کنند، صراحت دارد. همچنين احمد شاه بابا از ايل و يا قبيله اي بنام “ايل جليل افغان” ياد نموده است. اين واژه در صفحات ديگر اين کتاب به تکرار آمده است که به صراحت از قبيلة افغان نام  مي برد.

به همين گونه در ادبيات سياسي عبدالرحمان خان هم کلمة افغاني هم رديف با “پشتو” و”پتان” ذکر شده است.  وي به همين گونه، در کتاب خود از واژة افغان به نام يک قوم يادآور شده است. هرچند در صفحة 226 ، يک بار “ملت افغانستان” ياد کرده است. آقاي فضل رحمان فاضل در نوشتة تحقيقي خود تذکر به عمل آورده که شاهان پسين افغانستان، چون قانون اساسي دورة نادر خان، واژه هاي “پشتو” و “افغان” و همچنان “پشتو” و “افغاني” را مرادف هم ذکر کرده اند. همچنين در فرمان ظاهرشاه به کاکايش شاه ولي از زبان پشتو به لسان” افغاني” يادآوري شده است. گفتني است که در دايرة المعارف بريتانيا واژة “افغان” به مجموعه قبايل جبال سليمان به کاربرده شده که مرحوم حبيبي در “تاريخ افغانستان در عصر گورگاني هند” نيز نوشته که واژه هاي “پشتون”، “افغان” و “پتان” به يک معنا به کار رفته اند.

از سويي هم، “ده افغانان” در شهرکابل و “گذر افغاني” در شهر فيض آباد، دلالت آشکار بر اين دارد که افغان، نام يک قوم خاص است. هر چند در گذشته ها طوري واقع شده که نام يک قوم حاکم بر تمام يک ملت ذکر شود. چنانکه اروپاييان در عصر “ مادها” ايرانيان را “ماد”، در زمان هخامنشي و ساساني “پارسي” و در عصر اشکانيان “پارت” و عرب ها با تقليد از يونانيان و روميان، ايران را فارسي و کشور شان را “فارس” ناميده اند.

در اين شکي نيست که کشوري به نام افغانستان در اين دو قرن اخير ظهور کرده و زماني به نام “افغانستان و ترکستان” و زماني هم “افغانستان و ممالک محروسه” آن نيز خوانده شده است که پيش از آن، قلمرو کنوني کشور يک پارچه نبود و تحت حاکميت هاي محلي و مهاجمان شمال و غرب و جنوب در قلمرو هاي گوناگون به گونة پراکنده اداره مي شد که دعوا بر سر جغرافياي واحد را پيش از دو قرن منتفي مي سازد و نشان مي دهد که پس از دوران مهاجرت هاي بزرگ و تجزيه شدن آرياناي قديم يا ايران کهن، قلمرو واحد و شناخته شده يي در تاريخ وجود ندارد که دلالت به خراسان ديروز و يا افغانستان کنوني کند. مثلي که افغانستان کنوني متفاوت از افغانستان دوران احمد شاه ابدالي است و خراسان ديروز هم بخش هايي از افغانستان کنوني و ايران را در بر مي گرفت.

هدف از سخنان بالا، اشاره به جايگاه و مقام تاريخي يک قوم با شهامت افغانستان است که از هزاران سال به اين سو در کنار ساير اقوام کشور به زنده گي باعزت و پرغرور ادامه داده اند که در رفاه و آرامش در کنار هم به گونة مسالمت آميز زيسته اند و در زمان جنگ در يک سنگر، بدون هرگونه تبعيض و تفاوت، همدل و همنوا در برابر دشمنان سوگند خوردة اين کشور، پايمردانه رزميده اند و حماسه ها و شهکار ها آفريده اند و هيچگاهي يکديگر را تنها نگذاشته اند. اين حقيقت غير قابل انکار را در قيام هاي بزرگ ملي برضد مهاجمان تاريخ از سکندر مقدوني تا چنگيز مغل و ساساني ها، صفوي ها، انگليس ها و شوروي پيشين و مهاجمان ديگر از خود نشان داده اند، ثابت کرده اند و حماسه هاي بجا ماندني آنان گواه روشن اين ادعا است. اين حضور باهمي و جاذبة سرشار ملي اقوام گوناگون کشور، خشم دشمنان را برانگيخت و براي رسيدن به اهداف ضد انساني شان خواستند، از طريق مزدوران شان تخم نفاق را در ميان مردم اين کشور بکارند. چنانکه امروز مي بينيم که مزدوراني در لباس تاجيک و پشتون و ازبيک و هزاره تحت نام قوم، درفش بحران آفريني را در کشور برافراشته اند و هر يک با کوبيدن سنگ تقديس قوميت در سينه، آتش نفاق را در کشور دامن مي زنند. در اين ميان اين پرسش باقي مي ماند که حالا واژة “افغان” بحيث هويت در قانون اساسي ذکر شده و نام کشور به نام افغانستان ياد مي شود. براي تغيير آن اگر لازم باشد، بايد لويه جرگة تعديل قانون اساسي داير شود، داير شدن چنين جرگه، امر ساده يي نيست و هنوز در اين مورد اجماع ملي شکل نگرفته است و از سويي هم، جنگ با تروريزم نه تنها تماميت ارضي، اقتدار ملي و وحدت ملي را تهديد مي کند؛ بلکه بيش از همه، هويت ملي را نيز به خطر رو به رو کرده است. پس در چنين شرايط
شکننده، طرح اين گونه اجندا ها تحت هر نام و از سوي هرکسي که صورت مي گيرد؛ خلاف منافع ملي و اقتدار ملي است و سلامت و ثبات شکنندة کشور را بيشتر شکننده مي سازد و معناي آب ريختن در آسياب دشمن است و دعوا بر سر هويت در شرايط کنوني شبه دعوا بر سر شستن و يا مسح پاها است؛ آنهم در شرايطي که هر لحظه امکان قطع پاهاي هر شهروند افغانستان مي رود. گفتني است که هويت در لغت معناي، حقيقت و ماهيت چيزي و يا پاسخ به سوال چه کسي بون وچه گونه بودن است و در تعريف فلسفي: هويت همان حقيقت جزئيه است.

از ديدگاه جوهرگرايان ماهيت گرا، هويت ها مثل جوهرها ثابت و تغييرناپذير هستند. در اين ديدگاه هر هويت داراي دو چهره؛ يکي ثابت و پايدار است و ديگري متغيير و سيال است. ساختارگرايان، هويت را برساخته يي اجتماعي مي دانند که آن را پرداختة شرايط اجتماعي انسان ها تلقي مي کنند. در نظريات گفتماني، هويت ها دست آورد گفتمان ها هستند که مقولات اجتماعي را هم ساخته و پرداختة گفتمان ها ميداند. از اين نظر واقعيات اجتماعي در گفتمان ها زاده مي شوند و شکل مي گيرند؛ زيرا گفتمان ها سيال هستند. از اين نظرهويت ها هم سيال، متغيير و دگرگون شونده قبول شده اند که ظرفيت هاي پذيرش چند هويتي انسان را توجيه مي کند که برتافته از دو مولفة رابطه با ديگران و رابطه با خود مي باشد.

هويت ملي از مقوله هاي قرن بيستم است؛ البته به اين معناست که افراد يک جامعه، نوعي منشأ مشترک را در خود احساس کنند.

در تعريف ديگر: «هويت ملي، مجموعه اي از نشانه ها و آثار مادي، زيستي، فرهنگي و رواني، است که سبب تفاوت جوامع از يکديگر مي شود؛ و لذا، هويت ملي، اصلي ترين سنتز و حلقة ارتباطي بين هويت هاي خاص محلي و هويت هاي عام فراملي است». در تعبيري کامل تر، هويت ملي، مجموعه اي از گرايش ها و نگرش هاي مثبت نسبت به عوامل، عناصر و الگوهاي هويت بخش و يکپارچه کننده در سطح يک کشور به عنوان يک واحد سياسي است که در کل ارزش هاي ملي،  ديني، جامعه يي و انساني را بر مي تابد و داراي ابعاد گوناگون اجتماعي، تاريخي، جغرافيايي، سياسي، ديني، فرهنگي، زبان و ادبيات مي باشد. علماي علوم جغرافيا، به سرزمين و تاريخ مشترک؛ دانشمندان علوم اجتماعي، به زبان و دين مشترک و دانشمندان علوم سياسي، به ساختار سياسي مشترک، مليت و ملت و جامعه ي مدني تأکيد شده است.

اين در حالي است که کشور با يک توطية خطرناک بين المللي رو به رو است و تروريزم جهاني آن را تهديد مي کند. در چنين حالي، باپافشاري و نفي هويت چقدر مي توان برنده شد و اين در حالي است که شانس بازنده گي و فرسوده گي سياسي تا سرحد از هم پاشي کشور و سقوط آن به دامن تروريزم، بيشتر متصور است و اين دعواي هويتي چقدر کشور را به قهقرا مي برد.

در آخرين تحليل، آنچه را که از اين دعوا بدست مي آوريم، ضرر آن بيشتر از نفع آن است و کشور را به پرتگاه بحران مي افگند و آيا ايستادن بر سر پرتگاه، برابر به سکوت در برابر تنش هويتي بهتر نيست و يا دامن زدن به تنش، برابر به افتادن به پرتگاهء نابودي و بحران نيست. آيا سکوت در برابر اين پروندة ناتمام به مراتب بهتر از دامن زدن به آن نيست و شايد از جمله کارنامه هاي خوب آقاي کرزي،  سکوت در برابراين موضوع و اجتناب اش از توشيح شناسنامه هاي برقي بوده است. اين در حالي است که عبور از ايستگاه هويت، يگانه گزينة منطقي براي حفظ ثبات و سلامت کشور است که به مثابة منطقي ترين و معقول ترين سکوت معنادار مي توان از آن استقبال کرد؛ زيرا جز اين، راه ديگري براي خروج از بن بست موجود نيست و ماندن و “بودن” در ايستگاه هويت،  معناي انتخاب از دو گزينة، سقوط در پرتگاه و يا افتادن در کام شير را دارد که انتخاب هردو گزينه خطرساز وخطر آفرين است . پس بهتر است که با زدن راة ميان بر از هردو عبور کرد.

از اشارة بالا فهميده مي شود که در دعواي هويتي دو طرف مخالفان و موافقان هر دو بازنده اند ولجاجت دو طرف برابر به بازي با سرنوشت مردم افغانستان است. موافقان بايد بدانند که تحميل هويت يک قوم بر تمام اقوام نه تنها خلاف اصول شهروندي است؛ بلکه اصل برابري و برادري را براي زيستن در فضاي مسالمت آميز خدشه دار مي گرداند. به همين گونه مخالفان بايد فکر کنند که در چنين شرايط دشوار تغيير نام هويت و کشور، ممکن است و اين در حالي است که چنين تغييري ناممکن است. تغيير آن نياز به شرايط دارد که کم ترين لازمة امکانات آن رسيدن به اجماع ملي است. در اين ميان آناني بيشتر معروض به خطا اند که مي دانند، تصميم هاي بحران زا سلامت و ثبات کشور را بيشتر به خطر مي افگند و اما باز هم به اجراي آن متوسل مي شوند. در آخرين تحليل در اين شاخ و شانه کشي ها کساني که بازنده اند، تنها مردم مظلوم افغانستان است که غرق زنده گي نگون بخت خود اند و لحظه يي هم فرصت انديشيدن به اين را ندارند که در زير واژة ملت در شناسنامه هاي شان کلمة افغان نوشته شود و يا اين که کلمة ملت در آن به کلي حذف شود تا دست سياستگران از سر کل مردم افغانستان کوتاه شود؛ زيرا سياستگران کشور چنان روزگار بدي را بر سر اين ملت آورده اند که با غارت کردن دارايي هاي مادي و معنوي شان و حتا فرصت انديشيدن دراين موارد را از آنان گرفته اند. در حالي که حق دارند، روي اين مسايل تصميم بگيرند و اما چنان کوبيده شده و کوبيده مي شوند که در برابر هر سيلي از ناچاري روي ديگر خود را پيش مي کنند. دليل اش اين است که تمامي جاذبه و شور آنان به وسيلة آقاياني کشته شده است که امروز دهل قوميت را به گردن افگنده اند و از بام تا شام مي کوبند. تنها آناني فرصت اعتراض و اقرار را دارند که از سويي تحريک و تمويل مي شوند تا افغانستان و مردم اش بيشتر از اين بيشتر تباه و برباد شود که در آخرين تحليل، مردم افغانستان قرباني يک تيوري توطية خطرناک درون دستگاهي و بيرون دستگاهي اند.

اشتراک گذاری:

نظر بدهید