افغانستان در پرتگاه يک بحران خطرناک!

 

مهرالدين مشيد

شايد دوستان با واژة بحران آشنا باشند، بحران معناي نوعي آشفتگي و درهم و برهمي را گويد که حکايت از يک تغيير در يک جامعه مي کند و اما اين که اين تغيير چه سرانجامي را در پيش دارد، با آن کاري ندارد. گفته مي توان که حالات بحراني به سرنوشتي اطلاق مي شود که تقدير يک ملت در ميان فلاح و فاجعه رقم مي خورد، درست مثل افغانستان که گويا در پرتگاهي قرار گرفته است که لمت يا حد زماني ميان زوال و رستگاري آن به صفر تقرب کرده است. در چنين حالي تنها به نخبگان سياسي، شخصيت هاي مسؤوليت پذير و رهبران سياسي مدبر، آگاه، ايثارگر و دورانديش نياز است که به بهاي قرباني کردن قدرت و ثروت وحتا خود شان دست به ابتکار و تهور سياسي بزنند تا براي رهايي از بحران کنوني کاري را انجام بدهند که نه تنها نقطه پايان مبارزه با تروريزم باشد؛ بلکه بر رنج هاي چندين قرن و به خصوص نيم قرن گذشته مردم افغانستان و به ويژه مردمان دو سوي ديورند نيز پايان بدهند. حال زمان آن رسيده است تا رهبران دو کشور (پاکستان و افغانستان) در سطح گفت و گو هاي دولت با دولت چالش هاي بنيادي و نقاط اختلاف را شناسايي کنند و در ميز ديپلوماسي روي آن غور کنند و پاکستان مطمئن ساخته شود که منافعي را از طريق ديپلوماسي بدست مي آورد، خيلي ساده تر و بيشتر از استفاده از تروريزم به حيث ابزار است؛ زيرا تروريزم دشمن انسان و انسانيت است و بدتر از سياست دوست و دشمن دايمي ندارد و در قاموس اش فقط فريب حاکم است.

آيا رهبران دو کشور هراس دارند و از پي آمد بد آن و مواجه شدن با سرنوشت محمد داوود فقيد و بوتوي مرحوم هراس دارند و يا اين که بقاي سياست هاي ضد مردمي شان را در ادامه اين نزاع مي بينند. بدون ترديد چنين سرنوشتي بايد با خون نوشته شود؛ زيرا رهايي يک ملت و نجات آن از دشواري هاي بازمانده از دوران استعماري، نيمه استعماري و يا مجاورت استعماري، امر ساده نيست و بايد براي آن قرباني ها داد. بناءً براين چندان نامؤجه نيست که چنين مرداني روي به سوي شفق سرخ شهادت داشته باشند و مي سزد که براي رهايي مردم خود و درگام بعدي براي رهايي انسانيت به جنگ سرنوشت خونين بروند و بي هراس عاشق سرانجامي هاي سرخ و خونيني باشند که پيش از اين مردان نام آوري در تاريخ بشري با انجام همچو مسؤوليت بزرگ راه شان استوار و موفقانه پيموده اند و نام نيک و جاودانه را براي خود کمايي کرده اند.

هرچند بحران هاي اقتصادي، سياسي و اجتماعي ريشه در حوادث و پيشامد هاي جديد دارند؛ اما بسياري بحران ها مثل بحران کنوني ميان افغانستان و پاکستان ريشة تاريخي دارد که بازمانده از دوران سه صد ساله حاکميت بريتانيا درنيم قاره است. انگليس ها در زمان حاکميت شان جغرافياي دلخواه را بر ملت ها و کشور هاي منطقه تحميل کردند. مانند؛ کشمير ميان هند وپاکستان، خط ديورند ميان افغانستان و پاکستان، تبت ميان هند و چين و کردستان ميان عراق، ايران و سوريه، جدايي دو کوريا به نام هاي کورياي شمالي و جنوبي، جدايي ويتنام تا شکست امريکا و جدايي آلمان تا زمان فروريزي ديوار برلين.

انگليس ها پس از غارت هاي فراوان دارايي هاي منطقه و تبديل کردن آن به بازار کالا هاي اقتصادي خود و درگيري هاي آن در جنگ هاي اول و دوم و زيان هاي وارده از اين جنگ ها،  بالاخره در برابر مقاومت ملت هاي آسيايي ناگزير به استرداد استقلال آنان شدند و اما باري از دشواري هاي کشنده و سرطاني را در ميان کشور هاي منطقه برجاي گذاشتند. بحران موجود ميان افغانستان و پاکستان بر مي گردد به زمان خروج  انگليس ها از نيم قاره و تقسيم نيم قاره به دو کشور هندوستان و پاکستان که تلاش هاي خان عبدالغفارخان براي پيوستن سرحد با هند به نتيجه نرسيد و در زمان نظر خواهي باشنده‌گان سرحد خلاف خواست عبدالغفارخان براي پيوستن با پاکستان رأي دادند. هرچند  عبدالغفارخان به اصرار و تأکيد رهبران هند چون نهرو و گاندي براي پيوستن به افغانستان وقعي نگذاشت و تا زمان مرگ به اين خواست خود تأکيد کرد و بعد ها از سوي زمامداران پاکستان چندين بار زنداني و دوباره رها شد.

پاکستان از همان آغاز تأسيس خود از افغانستان سه خواست عمده داشت که شناسايي خط ديورند در رأس آن قرار دارد و بعد ها تقليل رابطه باهند و موجوديت حکومت ضعيف و گوش به فرمان اسلام آباد در کابل از خواست هايي اند که پس از آزادي اين کشور در سال 1947 و به رسميت نشناختن آن در سازمان ملل از سوي افغانستان و انکار شوراي ملي از شناختن خط ديورند در زمان حکومت ظاهرشاه، هر از گاهي رابطه ميان دو کشور را پرتنش نگهداشته است و پاکستان در اين مدت از هيچ نوع توطيه برضد افغانستان دريغ نکرده است و چندين بار تنش ميان دو کشور هم بوجود آمده که يک مورد آن بمباران هوايي پاکستان خاک افغانستان را در زمان ظاهرشاه در پي داشت که با ميانجيگري عربستان سعودي برطرف شد. چنان که سفربري محمد داوود بر ضد پاکستان در سال 1335 خورشيدي مشهور است.

شوراي ملي در حالي از شناسايي پاکستان بخاطر معضله ديورند انکار کرد که پيش از آن در دورة استعمار انگليس از سوي شاهان افغانستان از معاهده لاهور دوران دوست محمد خان و جمرود دوران شاه شجاع و بالاخره شاه امان الله و نادر خان دوازده بار به رسميت شناخته شده بود؛ اما پاکستان خود را وارث دوران استعمار انگليس خوانده و امريکا و انگليس هم اين خط را به رسميت شناخته اند. در اين مدت زمام روايان افغانستان نتوانسته اند در مورد اين خط تصميم بگيرند و تنها محمد داوود در صدد حل آن بود و بوتو براي او اجازه داد که به بهاي سربلندي هر دو کشور حل اش کند و اما کودتا برضد داوود به وسيله شوروي پيشين در افغانستان و کودتا برضد بوتو با حمايت امريکا براي هر دو اجازه نداد و اين زخم خونين باقي ماند که رنج بي پايان آن را مردمان دو سوي مرز ديروز زير نام نبرد با شوروي و امروز زير نام مبارزه با تروريزم مي کشند. حالا که زمامداران پاکستان، افغانستان را انگشت افگار يافته اند و اين را بهترين فرصت براي برآورده شدن اهداف خود مي داند؛ به ويژه حالا که مليشه هاي طالب را زير نام تحريک طالبان به مثابه بازوي نظاميان خود استخدام کرده است.

گفتني است که سياست پاکستان پيش از سال 1352 خورشيدي برابر به قدرت رسيدن محمد داوود در پيوند به افغانستان دفاعي و همراه با احتياط بود و اما پس از تهاجم شوروي به افغانستان چرخش بزرگي در سياست پاکستان برضد افغانستان بوجود آمد که بيشتر تهاجمي شد و تا امروز ادامه دارد. اين فرصت زماني به پاکستان ميسر شد که در اثر اشتباه محمد داوود، انجينير حبيب الرحمان رهبر جنبش جوانان و ميوندوال رهبر حزب سوسيال دموکرات افغانستان از سوي داوود شهيد شدند و اين ترس و وحشت را در ميان گروه هاي مخالف حکومت او برانگيخت و اعضاي جنبش جوانان مسلمان به دامن آي اس آي افتادند و بوتو از آنان به حيث حربه برضد محمد داوود استفاده کرد و تهاجم شوروي در افغانستان، آي اس آي به فرصت هاي غيرقابل انتظاري براي رسيدن به اهداف استراتيژيک خود در افغانستان پيدا کرد و در اثر اشتباه شماري رهبران جهادي افغانستان، سرنوشت مردم افغانستان در چنگال آهنين مغز هاي متفکر آي اس آي، جنرالاني چون؛ حميدگل ، عبدالرحمان، ضياالحق، نصيرالله بابر، کرنيل امام و ديگران افتاد. در اين ميان تنها مسعود بود که از چنگال آي اس آي به دليل مخالفت هايش با حکمتيار فرار کرد. اين رهبران جهادي بودند که فداکاري هاي مجاهدين افغانستان را در پاي ضياالحق ريختند و او را شهيد جهاد مردم افغانستان خواندند. کسي که افغانستان را مي خواست تحت نام کنفدراسيون به صوبة پنجم پاکستان تبديل کند.

آي اس آي در تباني با احزاب و گروه هاي اسلامي پاکستان، مانند؛ جماعت اسلامي، جمعيت العلماي پاکستان از طفيل احمد تا قاضي حسين احمد و مولانا فضل رحمان، مولانا سميع الحق، مولانا شاه نوراني و ديگران توانست تا گروه هاي جهادي افغانستان را پيشقراول رسيدن به اهداف راهبردي خود بسازد. تأسيس مدرسه هاي ديني و سربازگيري از آنها در زمان جهاد سبب ايجاد افراطيت طالباني شد.

با تأسف فراوان که زمامداران افغانستان هيچ گاهي نتوانسته اند تا به دليل نزاکت هاي قومي و روابط تنگاتنگ مردمان دو سوي ديورند دربرابر پاکستان با قاطعيت ايستاد شوند و براي حل منازعة تاريخي با پاکستان وارد بحث شوند. اين در حالي بوده که به رسميت شناختن اين گونه خط ها چالش آفرين هم شده است. چنان که تقسيم کردستان ميان سه کشور و تقسيم کشمير و تبت ميان دو کشور به مثابة نقطة داغ تشنج پا برجا اند.

عدم تمايل باشنده گان آن سوي ديورند براي پيوستن به افغانستان خود مسأله بردار است و شايد ريفرندم هم نتواند بر آن پاسخ بدهد. در اين ميان، آنچه مسلم است، اين که در اين بازي تا کنون بيشتر اسلام آباد برنده بوده است و اسلام آباد توانست، ديروز اسلام گرايان را ابزار رسيدن به اهداف رسيدن به استراتيژي خود در افغانستان بگرداند و امروز هم طالبان را. رهبران جهادي هم  از اين بازي به ثروت هاي افسانه يي رسيدند و رهبران طالبان هم و تنها در اين بازي مردم افغانستان بازنده اند که تمام دار و ندار شان را از دست داده اند و حالا هم ناامني ها بيداد مي کند و با فاجعة بزرگي دست و پنجه نرم مي کنند.

اشتراک گذاری:

نظر بدهید