چي فکر مي کنيد، گندم بهتر است يا جو؟

 

پرتو نادري

روز نخست ماه رمضان بود، من دهن به روزه منتظر غروب خورشيد بودم. هميشه مردم از شام و شب شکايت داشته اند؛ اما شايد در ماه رمضان همه‌گان شام را بيشتر از بامداد و شب را بيشتر از روز دوست داشته باشند.

راستش در همين نخستين روز در چنگال اين انديشه پيچ و تاب مي‌خوردم که فطر روزة خود را به چه کسي بدهم! آخر، اين هم که يک دين است. بايد فطر روزه به مستحق آن داده شود تا در روز قيامت براي انسان سود و ثمري داشته باشد.

بسيار انديشيدم . گنجشک فکرهاي درازم را به هر سويي پرواز دادم که مستحق راستين را بشناسم تا فطر روزه ام به آب نيفتد!

گاهي دلم مي‌شود که فطر روزه ام را به امام مسجدي بدهم، به يک ملازم مکتب، به بيوه زني که هر روز دروازة خانه‌ها را براي يک توته نان خشک مي کوبد! گفتم شايد بهتر باشد که اين فطر را به خانوادة يک سرباز  بدهم که به دست جماعت کوردل انتحاري کشته شده است و …. بسيار فکر کردم ؛ اما فکرم به جايي نرسيد تا اين که گنجشک انديشه‌هايم  پس از پرواز دراز برگشت و روي کله‌ام نشست و روي کله‌ام پرپرپرپرپر پرپر کردن گرفت.

گفتم:

– چه پر، پر، پر، پر، داري، کدام مستحق را شناختي؟

– بلي، بلي، پار پار پار پار پارلمان، پارلمان …

با تعجب گفتم:

– پارلمان!

گفت:

بلي، پارلمان! از وکيلاي پارلمان کرده دگه هيچ مستحقي در اين ملک پيدا نميشه!

گفتم:

– چگونه آن‌ها که به جاي نان خشک، دالر امريکايي در شورواي افغاني خود تر مي‌کنند؟

گنجشکک که از سفردراز آمده بود و نفس نفس مي‌زد، گفت:

– ببين، همي مردم افغانستان هيچ وقت قدر وکيلاي خوده نمي‌فهمند! آن‌ها در تمام سال شب نشيني دارند تا غم ما را بخورند، غم مملکت را بخورند. چقدر برق مصرف مي‌کنند. مصرف برق يک وکيل را مي فهيمي که چقدر است؟  مگر نمي‌فهمي در هر شب نشيني برابر با معاش چندين سالة يک معلم، پول خرج مي‌کنند. بي‌خوابي مي‌کشند. از بس که در غم و رنج مردم هستند، خسته مي‌شوند. مجبور مي‌شوند براي استراحت چند هفته اي گاهي چند ماهه با ياران موافق! به کشورهايي بروند که دم‌شان گرم گرم باشد. فکر کن که هر موتر اين خدمتگزاران مردم! ماهانه چقدر تيل مصرف مي‌کند. يک موترهم نيست، موتر خودشان، موتر شوهر يا زن شان، موتر بچه و دختر شان، تيل مي‌خورد، آب که نمي‌خورد!

گفتم:

– بس کن اين سخن‌راني را. اگر اين گونه باشد، پس شوراي وزيران که مستحق‌تر از پارلمان است!

گفت:

– نه بايد غم پارلمان را خورد که قانون مي‌سازد. اگر پريشان و مفلس بمانند و قانون کج شود، آن وقت تا جهان، جهان است افغانستان راه راست را نخواهد ديد!

گفتم:

– مگر اين شوراي وزيران به پارلمان جزيه نمي‌دهد. در همين روزها چندين وزير استيضاح شد، مردم مي‌گويند که اين بار پارلمان جزية کلان گرفته است.

گنجشکک با بي‌تابي گفت:

– گپ توهم درست؛ اما از انتخابات آينده خبر نيستي؟

گفتم:

– انتخابات به فطر روزه چه پيوندي دارد؟

گفت:

– تو با من، توان مجادله را نداري، مگر در انتخابات، وکيل به رأي نياز ندارد! دارد. بي‌چاره به‌خاطر مردم هر شناسنامة را از  پنجاه تا صد دالر مي خرند. چقدر پول مصرف مي کنند. آن هم براي مردم .

گفتم:

– نخرند!

– چرا نخرند، آن‌ها با اين کار خود به مردم کمک مي‌کنند. حالا يک وکيل شناسنامة يک فقير را صد دالر مي‌خرد؛ مگر اين يک کمک انساني نيست؟ باز در روز انتخابات چه پلوهاي چرب به مردم خواهند داد که استخوان‌هاي حاتم طايي در گور خواهد لرزيد!

گنجشکک فکرهاي پريشان من يک لحظه خاموش ماند و بعد از من پرسيد:

– حالا بگو کي ها مستحق است؟

گفتم:

– توهم راست مي‌گويي!

تا چنين گفتم چر چر و پرپر گنچشکک زياد شد و گفت:

– حالا يک کار ديگرهم بکن!

– چه کاري؟

گفت:

– يک فراخوان بده و از همه معلمان، معلولان، معيوبان، از همه دريوزه‌گران کوچه گرد، از همه کارگران داش‌هاي خشت پزي، از کارگران بيکارچهارراهي‌هاي شهر از بيوه‌زنان، خانواده‌هاي سربازان شهيد بخواه تا فطر روزة خود را به پارلمان بفرستند تا درميان وکيلان به گونة برابر تقسيم شود.

اين بار گنجشکک مانند استاد جامعه شناسي مرا آموزش مي‌داد که بايد به وکيلان خود کمک کنيم تا فکرشان آرام باشد، ذهن‌شان آسوده باشد تا با ساختن قانون‌هاي عادلانه، وطن را گل و گلزار کنند. آيندة کودکان تضمين شود. پخته کاري شود! آن‌ها آن قدر از خودگذر اند که مي‌خواهند چنين قانون هاي عادلانه را با قطره قطره خون خود بنويسند، آن‌ها هر کدام يک حاتم طايي نر ياد ماده اند! نگذاريم دست آن‌ها خداي ناخواسته به سوي بيگانه گان دراز شود که آن وقت بيني افتخارات پنج‌هزار سالة ما بريده خواهد شد.

اما هنوز نمي دانم که فطر روزة خود را به پارلمان نقده بفرستم يا يک چهارک خرما ، گندم يا جو بفرستم.  خرما که نمي فرستم ، پول نقد که ندارم ، در ميان گندم يا جو  بايد تصميم بگيرم .

تا خواستم با گنجشکک فکرهاي پريشان خوده مشوره ديدم که باز سويي پريده و رفته است. شما چه فکر مي‌کنيد، گندم بهتر است؛  فرما يا جو؟

اشتراک گذاری:

نظر بدهید