دارالحکمت حکيم الحکما!!

 

بخش سوم و پایانی

پردة چهارم

پيچ پچي در ميان قاضيان که در گوشة تالار نشسته بودند شروع شد و همه‌گان از عدالت و حکمت حکيم الحکما در شگفتي فرو رفته بودند. يکي گفت چنين حکمت و عدالتي را هنوز کسي در هيچ گوشة جهان نديده است!

قاضي ديگري نيز مي‌خواست چيزي بگويد که حکيم الحکما دست از پيشاني برداشت و نگاه‌هايش به سوي جماعت قاضيان دوخته شد. تبسمي کرد، خالي از رنگ هر گونه عاطفه‌يي. با صداي آرامي که گاه‌گاهي مي‌تواند با چنين صدايي نيز سخن گويد گفت:

–   روز و روزگارما چنين است اي قاضيان برگزيده! در شبانه روز 60 ساعت، يا به حکمت گويي با مردمان مي‌‌پردازيم يا هم گره ازکارهاي نا به سامان مي‌گشايم. خوب است که شما همه چيز را ديديد که ما چگونه عدالت را با حکمت آميخته‌ايم.

يکي از قاضياني که رداي رنگ رنگي بر تن داشت از جاي برخاست و گفت:

–   آري،اي حکيم الحکماي ابريشمين نفس! باور داريم که شما در حکمت دست ابوالحکم  و در عدالت دست پروکرستس يوناني را از پشت سر بسته ايد. حکمت و عدالت را چنان باهم آميخته ايد که تا جهان جهان است دهان جهانيان باز خواهد ماند.

صداي خنده‌هاي ابوالحکم  قاه قاه قاه قاه …… ها ها هاها ها ها هاهاها هي هي‌هي‌هي‌هي‌هي‌هي ههههههههههههههه هوهوهوهوهوهوهوه …. در تالار پيچيد و اندام ابوالحکم به مانند گنجشکي که روي شاخه‌يي در باد بلرزد، مي لرزيد. قاضي پس از خندة دراز حکيم الحکما گفت:

–   خنده‌هاي شما نشانة خرد است و هربار که شما مي‌خنديد از حکيم ناصر خسرو بلخي بدم مي آيد.

–   نه نه، نبايد از حکميان بدت آيد! حکميان چشم و چراغ تاريخ اند؛ اما جناب قاضي نگفتي چرا از حکييم ناصر خسرو بدت مي آيد؟

–   براي آن که او گفته است: خنده از بي‌خردي خيزد چون خندم / چون خرد سخت گرفته‌ست گريبانم / او نمي دانست که هزار سال بعد حکيمي مي آيد و با خنده‌هاي خود جهان را پر از حکمت مي‌سازد!

–   اي قاضي بي‌خبر از حکمت! اگر ترا ذره‌يي حکمت مي‌بود مي‌دانستي که اين ناصر خسرو خنده‌هاي ديگران را گفته  است، نه خنده‌هاي حکيمان را. خنده‌هاي ما خندة حکيمانه است، خندة حکمت است که از آن بوي عدالت مي‌آيد!

–   شما درست مي‌گوييد اي حکمت‌سوار روزگار ما! ما هم اين‌جا آمده ايم تا بدانيم که اين عدالت آميخته با حکمت شما چه گونه عدالتي است؟ مردمان ما را فرستادند تا بدانيم و به آن‌هاي بگوييم.

چهرة حکيم الحکما اندکي گشوده شد، صداي خنده‌اش هم در تلار پيچيد؛ اما گويي شعر حکيم ناصرخسرو بلخي به يادش آمد و کوشيد تا آرام‌تر بخندد. با صداي آرامي گفت:

–   شما خود ديديد که اين عدالت آميخته با حکمت من حتا پولاد را هم آب مي‌کند. کوه را آب مي‌کند. جنگل را در قفس مي‌کند. دريا را مي‌خشکاند. عدالت بي‌حکمت به شيطان چراغ بي‌تيل مي‌ماند. شما که همه را ديديد، برويد به مردم بگوييد!

–   همه را ديديم و همه را به همة مردم خواهيم گفت ؛ اما شما که در شبانه روز شصت ساعت کار مي‌کنيد هوش از سرما پريده است. در اين سخن شما چه حکمت است؟ مگر شبانه روز در دارالحکمت شما شصت ساعت است؟

–   هههههههههههههههههه مگر اين دو تن که در کنار من نشسته اند نمي بينيد، ماسه ضلع يک مثلث تعريف ناشده هستيم. هرچند گاهي حکمت من اين مثلث را مربع مي‌سازد. در شبانه روز هرکدام بيست ساعت کار مي کنيم مي‌شود شصت ساعت.

–   پس دارالحکمت شما همين
مثلث الحکمت است؟ اما نگفتيد، اي حکيم برگزيدة تاريخ!  که  اين دو تن که چون دو بازوي چپ و راست در کنار شما نشسته اند، چه  نام و چه نشاني دارند؟

–   هههههههههههههه گمانم گاهي کنزالسفاد في شفافيت الافغاني را نخوانده اي! اگر مي‌خواندي به نام‌هاي عمرالحکمت و فاروق الحکمت آشنا مي‌شدي که هر کدام  مکتب‌هاي تازه‌يي در حکمت الفسادالدموکراسي پايه گذاري کرده اند.

–  پس اي حکيم روزگار ديدة ظلمت‌سوار ! اين ياران گرمابه و گلستان شما نيز از سلالة حکمت الفساد اند؟

–   مگر تا کنون خردتان کجا بود، عمر الحکمت في الفساد الماليات و فارق الحکمت في الفسادالمکاتب و التخيلات يک روح در دو بدن اند. گويي يک تن اند. در کنزالفساد في شفافيت الا فغانيه گاهي آنان را به نام « عمر – فاروق » نوشته اند و من عدالت را از همين «عمر- فاروق » آموختم و آن را با حکمتي که از ابوالحکم تلمذ کرده بودم آميختم.

قاضيان چون به شهر برگشتند، مردمان پرسيدند: در دارالحکمت عدالت را چگونه ديديد؟ سرکردة قاضيان بي آن که پاسخي دهد رداي رنگ رنگ از تن بر کرد و به سويي انداخت، درحالي که نگاهايش به نقطة دوري دوخته شده بود، با آواز بلند خواندن گرفت:

 

آهن‌گران شهر شقاوت

آيا درون کورة روح شما هنوز

يادي ز کاوه است

جز پرچم خميدة تسليم

بار ديگر  به شانة اين نسل ياوه است؟

*

قاضي خواست تا اين سرود را بار ديگر بخواند که يک بار نام کاوه بر لبان همه‌گان جاري شد و مردمان با نگاه‌هاي پرسش آلودي به سوي هم مي‌ديدند!

اشتراک گذاری:

نظر بدهید