مدينة فاضله سرزمين عجايـب و غرايـب

 

پرتو نادری

پردة نخست

پادشاهي سرزمين بزرگي زير نگين داشت و کام‌روا بود برهمه چيز. روزي حکيمي زمين ادب بوسيد و پرسيد:

– اي قبلة عالم! ديگر از اين جهان چه مي‌خواهي که داشته باشي؟

گفت:

–  زينه و ميخ!

حکيم به شگفتي اندر شد و پرسيد:

–  اي سلطان بزرگ! اکنون که جهان به کام تست، آخر اين زينه و ميخ چه ارزشي دارند؟

سلطان گفت:

–  زينه براي آن که بر بام چرخ فلک فراز آيم … هنوز سخن سلطان تمام نشده بود که حکيم پرسيد:

– عمر قبلة عالم دراز باد! پس ميخ را براي چه مي‌خواهي؟

سلطان گفت:

–  چون با زينه بر بام  فلک فراز آيم؛ ميخ بر آن بکوبم تا از گردش باز ماند که يگانه هراس من در زنده‌گي از گردش چرخ فلک است!

حکيم گفت:

– الحق که تو سلطان بزرگ سرزمين حکمتي و حکمت تو به اندازه تخت تو بزرگ است!

 

پردة دوم

چون سخن سلطان در همه گوشة جهان پيچيد، آناني را که سر سوزن از حکمت و دانايي و ستاره‌شناسي سررشته‌يي بود سر در گريبان کردند تا بدانند که اين زينه چيست و اين ميخ چه مفهومي‌دارد؟

شاهان سرزمين‌ها، حکيمان خود را دستور دادند تا اين راز را بگشايند، شايد هر يک را هواي رسيدن به بام فلک بود. چون حکيمان در اين کار عاجز آمدند از هراس پادشاهان خود چون بيد مي‌لرزيدند تا اين که يکي از حکيمان گفت:

–   اي حکيمان جهان، تا مرا ياد است، سرزميني را مي‌شناسم که همه حکيمان اند. شب و روز در جدال اند، در بحث و قيل وقال و  مشت و لگد و دست و گريبان باهم. حکمت جنگ را بهتر و بيشتر از اين مردم  کس ديگر نمي‌داند.  آن سرزمين را حکيم بزرگي رهبري مي‌کند. او حکيم حکيمان آن سرزمين است که جنگ را به پيسه مي‌خرد.

پرسيدند:

–   آن کدام سرزمين است و آن سرزمين را نام چه‌است؟

آن مرد حکيم گفت:

–   آن را سرزمين را « سرزمين عجايب و غرايب» گويند.

حکيمان ديگر پرسيدند:

–   پس نشاني‌ها بگوي تا راهي آن سرزمين شويم که گره از اين راز بگشاييم و پيش پادشاهان خود سرخ‌روي برگرديم!

مردحکيم گفت:

–   شکيبايي داشته باشيد ما همه‌گان سوار يک کشي هستيم . بايد همه نان حکمت خود را روي هم بگذاريم تا گرهي از کار بگشاييم.

بدانيد اي دوستان حکيم! اين سرزمين در پشت هفت کوه تقلب است، بايد از هفت دريا سياه بگذريم، هفت کوه تاريک جادو را پشت سر بگذاريم و هفت دشت سرخ را نيز درنورديم!

تا او  نشاني‌ها مي‌گفت، چشمان حکيمان ديگر چنان تخم کبوتر بيرون زده بودند، تا اين که يکي گفت:

–   تا نشاني‌ها مي‌گويي دل از دل‌خانة ما کنده مي‌شود!

–   دوستان! ما به سرزمين عجايب و غرايب مي‌رويم نه به طرب‌خانة پادشاهان! حوصله داشته باشيد، همه گوش شدند و مرد گفت:

–   وقتي از هفت دشت سرخ گذشتيم و منزل در منزل راه زديم، روشنايي آميخته با دود مي‌بينيم، گويي شعله‌هاي سرکش دوزخ اند که افق‌ها را فرا گرفته اند.

بايد هراسي به دل راه ندهيم. بايد به سوي آن آتش جهنمي و آن روشنايي تاريک راه زنيم. چند منزل که رفتيم بادهاي داغ وزيدن مي‌گيرد و بويي گوشت‌هاي سوخته و گوشت‌هاي پوسيده به دماغ ما مي‌رسد، شايد شما از خران خود فرو افتيد. چون دوباره به هوش آمديد، بر خران سوار شويد و بتازيد.

يکي دو تن از جماعت حکيمان جهان از جاي برخاستند و گفتند:

–   مرگ به دست پادشاه را قبول داريم تا رفتن به سرزمين« عجايب و غرايب» را!

يکي گفت:

–   گويي ما را به ديدار سيمرغ مي فرستي، يا به جنگ ديوي سپيد که اين همه از هفت خوان رستم سخن مي‌گويي!

مرد جکيم خنديد و گفت:

اي حکيمان جهان! اين ديدار سيمرغ نيست، کاش ديدار سيمرغ مي‌بود. شايد ديدار با کل‌مرغ جادو باشد، همان مرغ جادو که اسفننديار با او در آويخت. شايد هم ديدار با اکوان ديو باشد. شايد هم ديدار با نخستين شيطاني که آدم را فريب داد، يا ديداري دشوارتر از اين چيزها که گفتم!

ديگران گفتند:

–   چاره‌يي نيست هرگونه که مي‌شود بايد خود را به سرزمين عجايب و غرايب برسانيم ورنه پادشاهان مان، ما را گردن خواهند زد که چگونه نتوانستيم گره از اين راز بگشاييم. چه شرم آور است که در جهان به ناداني شهره شويم.

بار ديگر يکي از حکيمان با صداي بلندتري پرسيد:

–   بگو اي حکيم! همه نشاني‌ها بگوي! چاره‌يي نيست، اين راه دشوار را بايد رفت.

مرد گفت:

–   ديگر به منزل نزديک شده ايم، همان آتش جهنمي و همان بوي گوشت‌هاي سوخته ما را به سرزمين عجايب و غرايب مي‌رساند. نزديک‌تر که شديم بوي خون نيز به دماغ مان مي‌رسد و همه‌جا در نظر مان سرخ مي‌ آيد، زينهار هراسان مشويد که ديگر سرخ‌جامه‌گان سيه کردار در آن سرزمين از اورنگ افتاده اند. متوجه باشيد که شايد خر‌هاي تان زُم کنند و ديگر نخواهند گامي به پيش بردارند. چون بوي گوشت پوسيدة  خران سرزمين عجايب و غرايب به دماغ شان مي‌رسد و مي‌هراسند که مبادا در آن سرزمين پوست از آنان برکنند.

خرها را رها کنيد و خود به سوي آن آتش جهنمي که در افق زبانه مي‌کشد گام برداريد!

بار ديگر يکي از حکيمان پرسيد:

–          اي حکيم نشاني‌ها که مي‌گويي خود رازناک‌تر از داستان زينه و ميخ است؟ ما چگونه از خر‌ها خود فرو مي افتيم؟ تنور اين آتش جهنمي در کجاست؟ اين بوي گوشت سوخته و بوي خون از کجا مي‌‍آيد؟ اين چگونه سرزميني است که خران به آن جا نمي‌روند؟

حکيم گفت:

–   اگرهمه‌چيز گويم، مثنوي هفتاد من مي‌شود؛ اما اين قدر گويم که در آن سرزمين مکتب‌ها را آتش مي‌زنند. به خانه‌هاي هم‌ديگر آتش مي‌افگنند. بر کودکان يک‌ديگر تجاوز جنسي مي‌کنند. کودکان را مي دزدند و مي‌کشند.زنان را قدر نمي‌نهند و آنان را به شلاق مي‌‌بندند، گوش و بيني شان را مي‌برند و با تبرزين غيرت پنج هزار سالة خود آن‌ها را قرباني مي‌کنند. بر زبان مردمان آن سرزمين به جاي استغفار بيش‌تر کلمة انفجار و انتحار جاري‌است. مردان سينه و گلوي هم‌ديگر را مي‌درند و با کودکان و دختران نابالغ هم‌خوابه مي‌شوند. بزرگان شان از بزرگي چيزي نمي‌دانند چون پيوسته دست در جيب مردمان خود دارند. به جاي آب، خون مي‌نوشند. وقتي سخن مي‌گويند از دهان شان بوي خون بيرون مي‌زند.

مسلمانان عجيبي اند که مي‌توانند در يک شب با دو خواهر عروسي کنند و …  چنين است که از اين سرزمين هميشه آتش و دود بلند است و مردمان همه روزه در آتش مي سوزند و خون شان روي خيابان‌ها جاري مي‌شود. آن آتش دود آلود را که خواهيد ديد و آن بوي گوشت‌هاي سوخته را که خواهيد شنيد، بدانيد که آتش و بوي آن سرزمين است.

دهان حکيمان جهان از تعجب بازمانده بود که نا گهان يکي از جاي برخاست و با شيون و فرياد، هي با دو دست بر سر و روي خود مي‌زد و مي‌زد و مي‌گفت:

–   اي واي! اي واي! نفرين بر اين حکمتي که مرا هست. يک عمر دراز کواکب فلکي را برشمردم، از نري و ماده‌گي ستاره‌گان در آسمان‌ها سخن گفتم و از جوره شدن آنان داستان‌ها گفتم؛ اما هنوز نمي‌دانستم که چنين سرزميني هم بر روي زمين وجود دارد!

تا او آرام شد کس ديگري پرسيد:

–   مگر نگفتي که چرا خران نمي‌خواهند به آن سرزمين بروند؟

مردحکيم گفت:

–   خران مي‌دانندکه در آن سرزمين بر آن‌ها چه مي‌گذرد! آن‌جا پوست خران را بر مي‌کنند و از پوست آنان در کشتن يک ديگر استفاده مي‌کنند. اين خران به رسم اعتراض به آن‌جا نمي‌روند. آن‌ها اعتراض دارند که چرا مردمان اين سرزمين پاي بي‌طرفي آن‌ها را به سياست‌هاي خونين خود کشيده اند، گوشت هم‌ديگر را که مي‌خورند بس نيست که در سال‌هاي اخير خوردن گوشت خران را حلال دانسته اند و گاهي حتا به سربازان شان شکم سير، گوشت خر مي‌دهند!  آن جا خران حق آزادي بيان را ندارند، خران شهر عجايب و غرايب براي زنده ماندن خود، جامه بدل کرده و پوست شيران برتن کرده اند تا شناخته نشوند و در امان بمانند. زماني مي‌شود که «جامعة جهاني خران» در اعتراض به سياست نژاد کشي خران در اين سرزمين،  از تمام خران جهان خواسته است تا به آن‌‌جا سفر نکند.

تا سخن حکيم به اين‌جا رسيده بود که مرد ديگري از جماعت حکيمان از جاي برخاست و سرخود برديوار کوبيد و کوبيد. درحالي‌که خون از دماغش جاري شده بود فرياد مي‌زد:

–   نفرين باد بر اين حکمتي که من دارم! من  هنوز از سرزمين عجايب و غرايب چيزي نمي‌دانم؛ اما فهم يک خر بالاتر از حکمت من است! اي واي اي واي! در اين جهان کسي باور نمي‌کند که خران بيشتر از ما مي‌فهمند و باهم ديگري حس هم‌دردي دارند!

ادامه دارد…

اشتراک گذاری:

نظر بدهید