مدينة فاضله سرزميـن عجـايب و غـرايب

 

پرتو نادری

2

پردة سوم

جماعت حکيمان جهان چون به سرزمين عجايب و غرايب رسيدند، نخست خواستند تا از کارشناسان آن سرزمين بپرسند که آنان از رمز و راز داستان زينه و ميخ چه مي‌دانند!

شنيده بودند که کارشناسان اين سرزمين فکر مي‌کنند که  دانايي جهان چنان تخم گنجشکي بر کف دستان آنان قرار دارد. جماعت حکيمان جهان در شهر مي‌گشتند و از کارشناسان مي‌پرسيدند و مي‌پرسيدند؛ اما پاسخي نمي‌يافتند.

از مردم که پرسيدند نيز چنين بود. هريکي تبسمي مي‌کرد و خاموشانه مي‌گذشت.

يکي از حکيمان گفت:

– مگر اين شهر، شهر تبسم است؟ از کارشناس تا شهريان را که از زينه و ميخ مي‌پرسيم، تبسمي مي‌کنند و مي‌گذرند!

ديگري گفت:

– مگر حکمت تو نم کشيده است که چيزي از تبسم آنان در نيافتي؟ من که مي‌بينم، تبسم‌هاي اين شهر نيز خون آلود است، وقتي تبسم مي‌کنند نمي‌دانم چرا در پيش چشم من گلو‌هاي بريدة کودکان پديدار مي‌شوند! من در تبسم اين مردم گلوهاي بريده کودکان  و دختران را مي‌بينم!

ديگري گفت:

– بگذاريد اين سخنان حکيمانة تان را، تا آن‌گاه که خود را به حکيم حکيمان، که اين سرزمين را سلطاني مي‌کند نرسانيم  و راز زينه و ميخ از او نپرسيم؛ ما را راه برگشت نيست!

قصه کوتاه جماعت حکيمان جهان، چند شبانه روز در سرزمين عجايب و غرايب سرگردان ماندند تا اين که به بارگاه پادشاه حکيم راه يافتند.

پردة چهارم

چون به بارگاه سلطان سرزمين عجايب و غرايب رسيدند؛ کسي ديدند نشسته برجاي‌گاه و حکميان جهان از ديدن او در شگفت شدند. يکي از آنان آهسته در گوش ديگران زمزمه کرد:

– اين چگونه حکيمي است که عبا وقباي حکيمانه برتن ندارد؟

ديگري گفت:

– نگاه کن به آن تسبيح درازي که يک سرش در دست او و سر ديگرش افتاده بر زمين و با چه شتابي دانه‌ها را مي‌چرخاند!

حکيم ديگري گفت:

– شايد حکمت او از گونة حکمت نحس باشد که هنوز جهان‌گير نشده و ما از آن بي‌خبريم!

حکيمان جهان در چنين بگو مگويي بودند که ناگهان يکي از پيش‌کاران حکيم  سرزمين عجايب و غرايب پرسيد:

– شما چه جماعتي هستيد و از کجا مي‌آييد و چرا خواستيد تا به دربارحکيم حکيمان، پادشاه سرزمين عجايب و غرايب بارياب شويد؟

يکي از حکيمان گامي پيش‌ نهاد و گفت:

– عمر پادشاه حکيم دراز باد! ما حکيمانيم از سراسر جهان!

تا او چنين گفت، پادشاه حکيم چنان که گويي از خواب سنگيني بيدار شده باشد، چشم از زمين برداشت و با صداي بلندي گفت:

– خو خو خو، پس شما پادشاهان سرزمين‌هاي خود هستيد، حال ديگر دوران حکيمان است که بايد جهان را سلطاني کنند!

جماعت حکيمان يک صدا گفتند:

– نه، اي پادشاه حکيم! ما در خدمت پادشاهان خود هستيم، پادشاهان ما حکيم نيستند.

پادشاه حکيم با صداي که گويي چيغ مي‌زد پرسيد:

– پس، اين حکمت شما به چه دردي مي‌خورد که به سلطاني نرسيده ايد؟ همه حکمت‌ها خود هيچ است، جز حکمت عملي که من ‌دانم! افلاتون را مي شناسيد، افلاتون را!

حکيمان با يک صدا گفتند:

– آري، مي‌شناسيم اي پادشاه حکيم.

گفت:

– افلاتون و مدينة فاضلة او افسانه‌يي بيش نبود! اين منم که مدينة فاضله ساخته‌ام. مدينة فاضلة سرزمين عجايب و غرايب. در جهان بي‌مانند است. اين‌جا کس به کس کاري ندارد. اين که موش از پشک مي‌ترسد، پشک موش را مي‌درد به من پيوندي ندارد. قانون بازار است. حق فردي و شهروندي است!

پشک از سگ مي‌ترسد، سگ از گرگ، گرگ از پلنگ و پلنگ هم …

با دست راست به سينة خود اشاره کرده گفت:

– از شير مي‌ترسد، من چه‌کنم که مي‌ترسند. اين‌جا کس را با کسي کاري نيست. وقتي مي‌ترسند بترسند! اين حق شان است که بترسند. اين نخستين بار است که من حق ترس را در مدينة فاضلة خود قانوني ساخته‌ام تا کس از کس شکايتي نداشته باشد. هرکس حق دارد بترسد. هرکس حق دارد زنده‌گي کند. هرکس حق دارد بخورد! موش اگر نمي‌خواهد خورده شود، چرا موش شده است! تمام شهروندان سرزمين عجايب و غرايب در قانون مدني ترس، حق برابر دارند. من يک جامعة متعادل ساخته ام!

يک لحظه خاموش شد و نگاه هايش را به سوي حکيمان دوخت، سر خود را با حرکت تندي به دو سوي شانه‌هايش چرخاند وفرياد زد:

– مگر همين رقم نيست، حکيمان محترم! اگر قبول نداريد، بفرماييد، اين‌جا يا هرجاي ديگري که مي‌خواهيد مناظره مي‌کنيم، مناظره! اين گز و اين ميدان!

حکيمان نمي‌دانستند چه بگويند، خاموش ماندند. چون پادشاه حکيم سخني نشنيد، از جاي برخاست و چند گامي به سوي ‌جماعت حکيمان جهان، پيش آمد و پرسيد:

– نگفتيد چه‌گونه شد که به سرزمين ما آمديد؟

حکيمي که يک گام از ديگران پيش گذاشته بود،گفت:

– اي پادشاه حکيم؛ درياي حکمت شما هميشه خروشان باد! سخن حکيمانه‌يي از شما در سراسر جهان پيچيده و به گوش پادشاهان ما نيز رسيده است. همه حکيمان جهان از فهم آن ناتوان مانده اند و ما نيز نتوانستيم گره از راز آن بگشاييم! آمديم تا پياله‌يي از حکمت شما بنوشيم و راز آن سخن بزرگ و حکيمانه را از زبان خود شما بشنويم. پادشاهان مان سخت چشم به راه اند تا راز سخن شما را بدانند. آن راز ما را گوي تا سرخ‌روي برگرديم!

پادشاه حکيم گفت:

– سخنان من هميشه بر مدار حکمت و دانايي دور مي‌زند، بگوييد آن سخن که از من شنيده ايد چيست؟

حکيم گفت:

– اي حکيم بر تخت نشسته، اي سلطان بزرگ سرزمين عجايب و غرايب، عصاي دشمنانت شکسته باد و پيش‌کارانت را خرده خردي در سر باد!

مي‌دانيم سخنان شما گهرپاره‌هايي اند که هنوز جهان به خود نديده است، سخنان شما گوهر اند و جهانيان هنوز گوهري نشيده اند. اين مدينة فاضله را که ساخته ايد، باور داريم که استخوان‌هاي پوسيدة افلاتون هم در زير خاک از شرم مي‌لرزد، چه‌گونه شد که شما هنوز نياز به زينه و ميخ داريد؟

پادشاه حکيم سرزمين عجايب و غرايب از اين سخن چنان به خنده‌ در آمد که تمام کاخ مي‌لرزيد. حکيمان در هراس شدند که نشود قنديل‌ها برسر آنان فرو ريزند. خود را کنار کشيدند؛ اما پادشاه حکيم بي‌خيال از نگراني آنان هم‌چنان مي‌خنديد و مي‌خنديد تا اين که اشک‌ها از چشم‌هاش سرازير شدند.

يکي از پيش‌کاران دويد و دست‌مال کاغذي پاستوريزه‌يي روي دستش گذاشت.

پادشاه حکيم به تخت خود برگشت. روي تخت چنان آرام نشست که فکر نمي‌کردي او همان مردي است که چند لحظه پيش به مانند توفاني مي‌خروشيد.

حکيمان از اين رفتار او در شگفتي شده بودند و زير چشم به هم نگاه مي‌کردند!

تا اين که پادشاه حکيم، با چهرة حکيمانه‌يي گفت:

– مي‌دانستم که هنوز مزة حکمت عملي را نچشيده ايد. آن حکمتي که شما مي‌دانيد بحث الفاظ است. بحث الفاظ راه به جايي نمي‌برد. بايد حکمت علمي دانست تا کامروا بود. مي‌خواهم از شما بپرسم:

– بروج فلکي چند تا هستند؟

يکي از حکيمان گفت:

– هفت برج فلکي!

ديگري صدا زد نه، اين يک باور بسيار قديمي است، بروج فلکي 9 تا است!

باز پادشاه حکيم پرسيد:

– اين آسمان چند طبقه است؟

– کسي گفت: هفت و کس ديگري گفت: 9 طبقه!

پادشاه حکيم گفت:

– حال باشد هفت يا 9 بگوييد! اگر ما از هفت يا 9 برج فلکي يا از هفت و 9 طبقة آسمان بگذريم به کجا مي‌رسيم؟

حکيمان گفتند:

–  به بام آسمان!

پادشاه حکيم گفت:

–  احسنت، همين بام آسمان، همان بام چرخ فلک نيست؟

گفتند:

– بلي‌؛ اما اي حکيم روزگار ديده، اي تاج‌دار مدينة فاضلة سرزمين عجايب و غرايب! پس با زينه چگونه مي‌شود به آن جا رسيد؟

پادشاه حکيم بار ديگر خنديد و خنديد و با دهان پر از خنده گفت:

– بدانيد اين زينه که مي‌گويم زينة کلام نيست ورنه يکي از شاعران چند قرن پيش گفته بود: « نردبان آسمان است اين کلام / هرکه زين بر مي‌رود آيد به بام» ؛ اما او با زينة خود به بام آسمان نرسيد. چون حکمت عملي نمي‌دانست. اين زينه که من مي‌گويم، شانه‌هاي مردم است، شانه‌هاي مردم!

من از شانه‌هاي مردم زينه مي‌سازم نه از کلام و حکمت نظري که شما عمري سرگردان آن بوده ايد!

چشمان حکيمان جهان از تعجب از کاسة سر بيرون زده بود و نمي‌دانستند چه بگويند! پادشاه حکيم بار ديگر پرسيد:

– وقتي از ديواري بلندي مي‌رويد بالا تا خود را به کاخي اندازيد تا چيزهايي را بدزديد، چه مي‌کنيد؟ حتماً پاي روي شانة هم‌ديگر مي گذاريد تا بر ديوار فراز آييد!

حکيمان گفتند:

– بلي اي پادشاه حکيم؛ اما ما هيچ گاهي اين تجربة دزدي را نداريم، پاشاهان ما هم از ديوارهاي کاخ‌ها بالا نمي‌روند…

پادشاه حکيم سخنان آنان را  قطع کرده گفت:

– هدف من از حکمت عملي است. در حکمت عملي انسان يک افزار است براي رسيدن به هدف. اگر انسان وسيلة رسيدن به هدف نباشد ديگر به چه دردي مي‌خورد!

گفتم اين‌جا زينه که مي‌گويم همان شانه‌هاي مردم است. بايد روي شانه‌هاي مردم پاي گذاشت تا به بام قدرت رسيد. چرخ همان قدرت است. تو که در قدرت بماني به اين معنا است که چرخ حرکت نمي‌کند. حکمت عملي هم‌چنان مي‌گويد که نمي‌شود روي شانه‌هاي چند صد ميليون انسان گرسنه‌گان پاي گذاشت براي آن که استخوان‌هاي شان قُورپ قُورپ مي‌شکنند.

يکي از حکيمان پرسيد:

– پس از استخوان‌هاي فرسوده گرسنه‌گان چگونه زينه مي‌سازيد؟

پادشاه حکيم با اشارة دست، او را خاموش ساخت و گفت:

– از همين سبب من، از ميان اين همه مردم، «هفت ابرمرد» را برگزيده‌ام و جماعتي ساخته‌ام که شانه‌هاي پهن و استواري دارند. روي شانة هرکدام که پاي بگذارم از يک طبقة آسمان مي‌گذرم و مي رسم به بام چرخ تا ميخ بر آن بکوبم!

يکي از حکيمان پرسيد:

– اي پادشاه حکيم! تو تنها حکمت عملي نمي‌داني؛ بلکه خود حکمت عملي هستي وحکمت عملي تو در کام هر دشمني زهر کشندة شکست است؛ اما اين راز را هم بگوي اين چگونه ميخي است و از چگونه پولادي ساخته مي‌شود که مي‌تواند در بام فلک فرو رود و آن را از گردش باز ماند؟

پادشاه حکيم سرزمين عجايب و غرايب لبخند حکيمانه زد و گفت:

– جناب حکيم، ما پولاد خود را به مصرف نمي‌رسانيم؛ بلکه اين ميخ را از شاخ « قوچ» هاي کوهي مي‌سازيم. قوچ‌هاي کوهي در سرزمين ما زياد است. قوچ‌ها را در کوه‌ستان از درختان دموکراسي برک مي‌تکانيم تا بخورند و خوب چاق شوند. اگر نخوردند به زور مي‌خورانيم. خوب چاق که شدند از شاخ‌هاي آنان چنان ميخي مي‌سازيم که مي‌تواند بام فلک را سوراخ ‌کند و آن را ازگردش بازماند.

اين کار سودي ديگري نيز دارد. شايد شنيده باشيد که مي‌گويند: دو قوچ که جنگ کرد، پاي ميش مي‌شکند. وقتي شاخ هاي قوچ‌ها بريده شوند ديگر توان جنگ کردن را ندارند و پاهاي ميش‌ها هم نمي‌شکنند. جنگ ما جنگ قوچ‌ها است که در اين جنگ پاي ميش‌ها مي‌شکند. مي‌دانم در ذهن بعضي‌تان دور مي‌زند که سرانجام قوچ هاي سرزمين عجايب و غرايب هميشه بي‌شاخ مي‌مانند. درست مي‌گوييد؛ اما وقتي که مردم گوسفندي باشند بهتر است شاخ نداشته باشند، هم براي خودشان خوب است و هم براي ما!

حکيمان جهان خاموش مانده بودند. مانند آن بود که انديشه‌هاي درازي در ذهن آنان مي‌چرخيد. سخنان پادشاه سرزمين عجايب و غرايب هزار پرسش ديگري را در ذهن آنان بر انگيخته بود. گويي قصة زينه و ميخ را از ياد برده بودند. در دل مي‌گفتند به راستي که اين‌جا « سرزمين عجايب و غرايب» است.

اجازت خواستند و زمين ادب بوسيدند و راهي سرزمين‌هاي خود شدند. ازکاخ که بيرون بر آمدند يکي از حکيمان گفت:

– بدويم بدويم، از اين شهر زودتر بيرون شويم! که حکمت اين شهر حکمت نحس است. چون در احوال اين سرزمين مي‌بينم، مي‌هراسم که قصابانش ما را به نام خر نگيرند و پوست از ما بر نکنند!

اشتراک گذاری:

نظر بدهید