يادي از استقامت و پايداري قسيم اخگر

 

احمد سعيدي

صبح امروز کتابچه خاطرات خويش را ورق مي زدم چشمم به يادداشتي افتاد که حدود ده سال قبل مرحوم قسيم اخگر برايم نوشته بود.

( آقاي سعيدي جرأت و استقامت تو در مقابل ناملايمات ها ستودني است در شرايط موجود که مافياي زور و زر در اريکه قدرت تکيه زده اند جنگيدن با اين دو پديده شوم و به زانو درآوردن آنها، آنهم با دست خالي ، کاريست سخت و طاقت فرسا ، تحمل سختي ها و دشواري ها ، مقابله با ظالمان و زورگويان ، دفاع از مظلومان و مستضعفان، عزم متين ، ايمان راسخ ، استقامت و پايداري کامل مي خواهد)

هرگز نمي توانم جملات فوق را فراموش کنم. حالا که از مرگ مبارز نستوه و دوست ديرينه ام قسيم اخگر حدود پنج سال مي گذرد خواستم به ياد او چيزي بنويسم.

پنج سال است اخگر آزادي وعدالت خواهي در دل خاکستر سرد قبر غنود وحرارت مبارزه ودفاع از حق را با خود برد، او رفت ولي عظمت وبزرگي اراده ، قاطعيت وانديشه او بر روح وروان همه مبارزين جاودانه است روزي که اخگر را به خاک مي سپرديم بر روحيه حاضرين خيلي اثر گذاشته بود وفکر مي کردي تعدادي از لشکري شر منده وشکست خورده به پاي ابر مرد استوار وپر هيبتي زانو زده اند، عرض اعتذار واظهار ندامت وپشيماني مي کنند؛ پشيماني ازين که چرا مانند او ثابت واستوار نماندند وچرا غرور را به پاي زر وزور خورد کردند واما اخگر تا آخرين لحظات زنده گي همان درخشش وگرمي را داشت ونامش درسي از مبارزه ودفاع از ارزش هاي انساني و مدني بود.

قبل از وفات وي هر روز که به احوال پرسي اش در خانة کرايي که داشت مي رفتم پياپي غبار افسرده گي ومريضي دنباله دار قسيم اخگر را زمين‌ گير کرده بود تا جايي که ديگر به جاي نشستن پاي ميز گرد واستادن در ميز خطابه در بستر مريضي به پشت افتيده وچشم برآسماني دوخته بود که تنها ستاره‌گان فقر در آن مي تا بيد وميل به سخن گفتن هم نداشت. يا نمي توانست ويا هم ديگر نمي خواست آهن سرد بکوبد شايد با اين سکوت دردناک به من مي فهماند که عمري سخن گفتم در هواي داد و داد گستري؛ اما نا سزا شنيدم، عمري سخن گفتم؛ اما سوگمندانه اين جا تا مي بيني برگوش‌ها مُهر است و بر دل‌ها هم مهر.

از سوي ديگر همه مي دانند که اخگر از نخستين همکاران قلمي مجلة جامعة مدني بود. شايد بتوان گفت که او از نخستين کساني بود که در پيوند به مفهوم جامعة روشنفکري اسلامي و مدني، چيزهاي سودمندي نوشته است. او در حالي به تفسير جايگاه وفهم جامعة مدني مي نوشت وچيز هاي سود مندي مي گفت که بسياري از عنان داران تصادفي جامعة روشن فکري و جامعة مدني  مي گفتند او رفت ولي باز هم در بين روشنفکران اسلامي وفعالان جامعه مدني از طلايه داران جسور وبا شهامت اين راه است.

در روز هاي آخر زنده گي اخگر بي مهري بعضي از ياران را احساس کرده بود روزي اخگر برايم گفته بود برخي از دوستان رفيق نيمه راه بودند وبسياري از فر هنگيان وفعالان جامعه مدني استقامت وپايداري را از دست داده در نيمه راه کوچه بدل کردند، شايد بعضي از دوستان من نويسنده اين يادداشت نيز چنين باشند که هستند. استاد اخگر رفت ديگر نخبه پر تحليلي نيست تا مبتد يان آماتور را از مدني گفتن فعاليت ها باز دارد شايد باز هم عده يي طور مقطعي از مبارزه و عدالت خواهي با دکلمه مدني دفاع کنند ودوباره به زر وزور تن بدهند ودر سايه نعمات دهن پرکن حکومت وحدت ملي به خواب بي تفاوتي فرو روند که رفته اند. اخگرنه تنها يک مبارز بلکه يک روزنامه نگار رسالت مند نيز بود. باور دارم که بخشي اعتبار روزنامه هشت صبح در آن زمان در ميان روشنفکران، نويسنده گان و مردم بر مي گردد به فعاليت هاي دلسوزانه استاد قسيم اخگر. او نخستين مديرمسوُول هشت صبح بود، هشت صبح در زمان او بود که راهش را درميان رده هاي گوناگون جامعه گشوده بود وقتي که به خاطرات اخگر و صحبت هايش که گاه و بيگاهي با من داشت مي انديشم، با خود مي گويم کاش اجازه ام مي دادند تا بار بار روي تابوتش خم مي شدم فرياد مي زدم که اين مرد ،مرد کم ياب بود گرچه باور دارم در جامعه روشنفکري اخگر بعد از مبارزين ديگر راد مرد استوار و متين شمرده مي شود حالا هر قدر به طول اين نوشته علاوه کنم همه انديشه هاي توفاني ما را در برمي کشد که خدايا، آيا آخرين ستارة عاطفه و ارزش‌هاي انساني در آسمان اين سرزمين غروب کرده است.

اخگرخار بر دل استبداد:مردي که ديروز همه جا داد سخن مي داد، و سخنانش مشت کوبندة بود بر فرق همه فساد پيشه‌گان حکومتي و غير حکومتي بود حالا در حدود پنج سال است که اخگر دردل تودة خاک فرو رفته است، من فکر مي کنم که قسيم اخگر سرنوشت روشنفکر افغانستان بود که دستان سياه روزگار بي مروت او را در زير خاکستر سرد فراموشي، بي اعتنايي و انتقام تا دل قبر بدرقه کرد! گاهي فکر مي کنم که قسيم اخگر سرنوشت همه آن فرهنگيان افغانستان بود ورفت ودريغ که امروز در قبرستان وزير آباد کابل آرام وآهسته در دل خاک خوابيد وفر هنگيان نتوانستند حقش را آن چناني که بود ادا کنند حد اقل سنگ مقبره اش را از نابودي نجات دهند. مي دانم زنده گي چندان با اخگر مهربان نبود، البته که او هم با زنده گي در توافق نبود.

به عقيده من او به تمام معني يک شورشي و سر کش بود. کسي که حتا عليه خودش نيز شوريده بود. به همين دليل به نظر مي رسيد که دنيا دروازه هايش را به روي او بسته و زنده گي سال هاي سال با او دست به گريبان بود. دوستان گذشته اش با همه فشارها طوري که بر من فشار مي آورند براي اين که درباري شوم که نشدم اخگر نيز هرگز تا آخرين لحظات زنده گي روشنفکر و نويسنده درباري نشد. او خانه نشيني و خاکستر نشيني را به درباري شدنش ترجيح داد. به همين دليل از زنده گي دلش سرد شده بود. بعضي از دوستان اخگر از چندي به اين سو هر روز به ارگ نزديک تر مي شوند، اخگر تا زماني که مي توانست سخن بگويد، گفت اما چيزي نگفت که عرق بر تن روشنش بنشيند و يا پيشاني اش از دستان پينه بسته ي کارگران خجالت بکشد. تا زماني که تنش توان سرپا ايستادن را داشت در برابر صاحب زري مانند دلقکان امروز کمر خم نکرد.

اخگر رفت کاري خاکستر به کجا خواهد کشيد؟ پاسخ اين سوال خيلي روشن است. اگر فرهنگيان ومدعيان حمايت از حقوق بشر وجامعه مدني با استغنا واستقلال به حق گويي وعدالت خواهي ادامه ندهند وجرقه هاي آتشين اخگر گونه شان محيط را روشن نکند ديگر خاکستري بر دست باد خواهند بود که به جاي روشني چشم مردم را کور خواهند کرد.

اي مدعيان رسالت انسانيت شما بايست مانند اخگر نور داشته باشيد ودر قناعت چون کوه استوار بمانيد تا آينده گان در مورد شما همان قضاوت را داشته باشند که در مورد اخگر دارند، راه مبارزه بخاطر تحقق عدالت ادامه دارد از بودن ياران نيمه راه نبودن شان بهتر است.

اشتراک گذاری:

نظر بدهید