خواب المتفکر و چوپان‌بچة انتخاب

 

پرتو نادري

گويند دي‌شب دو ساعت گذشته از نيمه، موبايل سلطاني جناب المتغيير به صدا در آمد؛ جررررنگ حورووووووووووونگ جررررنگگگگگگگگگگگ!  المتغيير با بي‌ميلي دست به موبايل برد و احساس کرد که موبايلش چنان نارنجکي آمادة انفجار است! المتغيير همين که دکمة موبابل خود را فشار داد، چنان بود که گويي به راستي در موبايل او انفجاري رخ داده است با قدرت صد من تروتيل.

المتغيير با زيرک‌ساري سياسي خود دريافت که در آن سوي خط المتفکر است که اين گونه متفکرانه چيغ سرخ و زرد سرداده است.

المتغيير: شماهستيد جناب المتفکر!

–    بلي! بلي! من خودم هستم، از روزي که تو خوده ده جان ما پيوند زدي ديگر شب و روز ندارم! زود بيا که با هم مناظره کنيم!

– مناظره براي چه؟ حالا ديگر آب‌ها از آسياها افتاده، گوسفندان فربه انتخابات از پل لرزانک تقلب گذشته و ما هر دو با ياران گرمابه و گلستان خود، سوار برخنگ «فيفتي فيفتي»، به سوي کعبه روانه ايم! ديگر چه نياز به مناظره است؟

– کدام کعبه، ما که به سوي ترکستان، خنگ خود را شلاق مي‌زنيم! کعبه کجا و ترکستان کجا؟ خود را کمي با جغرافياي سياسي آشنا کن، ورنه همه زنده‌گي سياسي‌ات برباداست!

– به حساب همان گپ‌هاي پشت پردة خود مان گفتم. يادت هست که مي‌گفتيم به مردم کعبه را نشان مي‌دهيم؛ ولي اسپ‌هاي خود را به سوي ترکستان شلاق مي‌زنيم، يادت رفته که هرهفته يک‌بار به حج عمره مي‌رفتي؟

– اين همه فلسفه‌بافي نکو، بيا که خواب پريشاني ديده‌ام، بايد تعبيرش را پيدا کنيم!

– حتماً در اين شب‌هاي رمضان سريال حضرت يوسف را تماشا مي‌کني! به جان هردومان سوگند که خواب‌هاي تو تعبير خوشي ندارند!

– بگذار اين پيش گويي‌هاي بي‌مزة خوده، زود بيا که شايد سرنوشت ما وابسته به همين خواب باشد. خواب من، خواب سلطاني است!

–  خواب سلطاني هم باشد، ناوقت شب است، نمي‌توانم بيايم، همين‌گونه برايم بگو مي شنوم!

پردة دوم

– پس گوش کن! اژدهاي سياه و چندين سري را در خواب ديدم، يک سرش در امريکا، سر ديگرش در بريتانيا، سرسومي اش در اسراييل و سر ديگرش در سعودي و چند سر خورد و کوچک ديگر در جا‌هاي ديگري. دُم که مي شوراند از مصر و ليبي تا شام و عراق تکان مي‌خورد. زمين جايم نمي‌داد که بگريزم. نفسم  بند آمده بود. ديدم افغانستان نيز تکان مي‌خورد. دلم براي مردم سوخت. براي آن که از احوال رعاياي وفا شعار خود آگاه شوم به بام کاخ پرگل بر آمدم.  ديدم تو هم روي کاخي به بلندي يک سپيدار ايستاده اي! با صداي بلند از تو پرسيدم که قبله کدام سو است که مي‌خواهم نمازي بخوانم در حق اين مردم! با دست چپ به سويي اشاره کردي و تو هم به نماز ايستادي. نماز پايان يافت. ديديم که پشت به کعبه و رو به ترکستان نماز خوانده‌ايم و دست چپ روي دست راست! ناگهان تکان‌ها بيش‌تر شدند. ديدم آن آژدها يکي از دم‌هاي کوچکش را به دور افغانستان حلقه کرده و آن حلقه را رو به سوي کابل تنگ و تنگ ترمي‌سازد. اژدها حلقة دمش را هم‌چنان  تنگ‌تر مي‌ساخت تا اين که به دور کاخ پرگل من و کاخ بلند قامت تو رسيد. کاخ‌ها به مانند سپيداري در توفان مي‌لرزيدند. من خودم صد چندان مي لرزيدم. دُم اژدها به دور کاخ‌ها پيچيد وهردوي ما را در يک آن از جاي برکند مانند دو گياهي که به گونة تصادفي روي بامي‌رويده باشند. دُم اژدها به دور گردن و کمرما، مانند طناب داري حلقه شده بود و ما را به بالا مي‌برد و آن‌قدر بالا برد که توانستيم حتا بخارا و سمرقند را تماشا کنيم. من چيغ مي‌زدم و تو مي‌خواندي: «بوي جوي موليان آيد همي!»؛ اما مردمان بي اعتنا به چيغ و فرياد ما در خيابان‌ها در گشت و گذار بودند.

يک‌بار از نفس افتاديم، من از چيغ زدن و تو از شعر خواني. اژدها با دُم خود ما را به دور کرة زمين چرخاند و چرخاند و چرخاند و بعد مانند دو پاره سنگي که از فلاخني رها شوند به سوي ظلمات پرتاب کرد. يادم نيست که چه زمان درازي گذشته بود که بيدار شديم.  هردو از قلنج وجدان به مانند دم آن اژدها پيچ و تاب مي‌خورديم. خدا را شکر درد ما بسيار دوام نکرد، چون وجدان‌هاي ما در برابر چنان درد و فشاري بسيار ناتوان بودند، به زودي مردند و ما هر دو از درد وجدان آسوده شديم!

المتغيير با صداي آميخته با دلهره و اضطراب مي پرسد:

–  اين چگونه سرزميني بود که اين اژدها ما را به آن‌جا پرتاب کرد؟

– سرزميني بود تاريک مانند جهنم دانته. بي‌هدف و کورمال کورمال هردو به سويي به راه افتاديم. من پيش پيش تو از قفا. جايي رسيديم که درخت‌زار انبوهي ديديم همه سياه، گويي ساخته شده از زغال سنگ؛ اما با برگ‌هاي سفيد و رنگ رنگ. تا چشم‌هاي مان بيش‌تر به تاريکي عادت کرد ديديم که انبوه گوسفندان چاق با دنبه‌هاي چون آسيا سنگ در زير درختان مي‌چرند. گوسفندان با هر برگي که مي‌خوردند، بيش‌تر چاق مي‌شدند. نا گهان مردي را ديديم که مار سياهي را چنان فوته‌يي به دور کمر بسته است و به گوسفندان برگ مي‌تکاند. تا رويش را  برگشتاند، ديديم همان يار قديم خود ماست. همان چوپان‌بچة انتخاب  خودمان. هردو به خنده افتاديم، چوپان‌بچة انتخاب  نيز به خنده افتاد؛ اما خنده‌اش مانند تُندري بود ترس‌ناک که گويي از سرزمين اهرمنان مي آمد. آن مار دور کمر او نيز به ‌خنده در آمد. هردومان ترسيديم عقب عقب رفتيم. چوپان‌بچة انتخاب فرياد زد:

–  نترسيد! من همان چوپان‌بچة انتخابتم! همان جادوگري که مي‌تواند صندوق‌ انتخابات را يک شبه به گوسفندي بدل کند، چاق چاق!

پرسيدم:

–  اين چگونه ماري است که به دور کمر بسته‌اي و چگونه ماري است که مي‌خندد؟

چوپان‌بچة انتخاب  گفت:

–  نگران مباشيد جنابان! اين مار انتخابات است، انتخابات افغاني!

باز هردو به يک صدا پرسيديم:

–  اين چگونه درختاني اند که خود سياه اند و برگ‌هاي شان سپيد و رنگارنگ و خط خط شده!

چوپان‌بچة انتخاب گفت:

– اين درختان تقلب انتخاباتي اند و برگ‌هايي را که مي‌بينيد همان کارت‌هاي راي دهي اند، کارت‌هاي راي دهي! من با چوب دست شباني خود اين برگ‌ها را از درختان تقلب انتخاباتي مي‌تکانم تا گوسفندان بيش‌تر چاق شوند! ما انتخابات‌هاي ديگري را نيز پيش روي داريم که بايد اين بار گوسفندان چاق‌تر از گذشته باشند!

پرسيدم اين مار به چه کار مي‌‍آيد؟

– گفت ببنيد برگ‌هاي زيادي برشاخه‌هاي بلند درختان روييده اند و نمي‌شود با چوب آن‌ها را تکاند، براي تکاندن برگ‌هاي شاخه‌هاي بلند از مار کار مي‌گيرم. زمانه تغيير مي‌کند و بايد افزارهاي کار نيز تغيير کنند. مار را رها مي‌کنم و مار خودش را از شاخه‌هاي بلند مي آويزد و شاخه‌ها خم مي‌شوند و من برگ‌هاي شان را براي گوسفندان مي‌تکانم تا هيچ برگي بر شاخه‌هاي بلند هم برجاي نماند.

هوا تاريک و گرم‌تر مي‌شد، احساس تشنه‌گي مي‌کرديم. پرسيدم اين‌جا چشمه‌يي نيست تا آبي بنوشيم؟

گفت:

–  اين‌جا چشمه‌يي است شگفت که رنگ آبش سياه است مانند جادوي اتتخاباتي.

پرسيدم:

– اين چگونه آبي است که چنين رنگي دارد؟

– اين آب «بي آبي» است. بعضي‌ها آن را آب وجدان کُش هم مي‌گويند. اگر از اين آب بنوشيد ديگر شرم از چشم تان مي‌پرد و از هيچ رسوايي و دروغ‌گويي و مردم فريبي باکي نخواهيد داشت. وجدان تان از همه چيز آسوده مي‌شود. مانند آن که گويي وجداني نداشته باشيد. ببينيد که من چگونه هنوز با آسوده‌گي براي انتخابات‌هاي آيندة کشور چوپاني مي‌کنم! من از اين چشمه نوشيدم و ديگر هيچ محاکمة وجداني براي من وجود ندارد!

هردوي ما با صداي رضايت آميزي گفتيم:

–  اي چوپان‌بچة انتخاب ! تو چه مي‌داني که چند دقيقه پيش وجدان‌هاي ما به اثر بيماري قلنج مرد.

چوپان‌بچة انتخاب  بي‌خيال هم‌چنان برگ مي‌تکاند!

گفتم :

– المتغيير! برويم تا آبي بنوشيم که از تشنه‌گي دل و جگرم آتش گرفته است، تو گفتي من نيز چنينم.

هنوز از جاي خود تکان نخورده بوديم که چوپان‌بچة انتخاب گفت:

– نيازي به چشمه نيست، اگر وجدان‌هاي شما به اثر بيماري قلنج مرده باشد، ديگر آن چشمه خود در سينة شما مي‌جوشد. شما خود همان چشمه هستيد! چشمه در شما جاري شده است!

گفتم :

– اي چوپان‌بچة انتخاب ! چه سخنان حکمت آميز مي‌گويي؟

– هرچه باشم شاگرد شما هستم!

– حال که اين‌جا رسيده ايم من و جناب المتغيير مي‌خواهيم تا آن چشمه را ببنيم!

– به دنبال من بياييد تا شما را نشان دهم. ما به دنبال او راه زديم  و مار دور کمرش در هرگامي سري بر مي‌کرد و به سوي ما به گونة تمسخر آميزي مي‌خنديد و ما از شرم آب مي‌شديم!

به چشمه که رسيديم، چشمه‌يي ديديم تنگ مانند چشم حسود؛ يک قطره آب از آن بيرون نمي‌زد. چشمه خشکيده بود!

گفتم: چشمه که خشکيده است؟

چوپان‌بچة انتخاب  گفت:

–  نه، باز جاري مي‌شود. چون در اين جهان بسيار رهبراني هستند که مي‌خواهند از شر وجدان‌هاي شان راحت شوند، تا آن‌گاه که چنين کساني در جهان باشند اين چشمه جاري خواهد بود، آب اين چشمه دواي درد وجدان است و چنان درد را تسکين مي‌دهد که گويي وجداني وجود ندارد!

گفتم:

–  امروز چه‌گونه خشکيده است؟

گفت:

–  چشمک‌پران عين الفساد از سفر سرزمين خرس‌هاي قطبي هم‌راه با چهل سوار خود يک راست همين‌جا آمده بودند.

گفتم:

–  مگر او هم با دُم اژدهاي سياه چندين سر به اين‌جا پرتاب شده بود؟

+++++++++

 

اشتراک گذاری:

نظر بدهید