خواب المتفکر و چوپان‌بچة انتخاب

 

بخش دوم و پایانی

– نه، او با دم اژدهاي زرد به اين‌جا پرتاب شده بود، چهل سوار و جماعتي از خرس‌هاي قطبي او را هم‌راهي مي‌کردند. از اين آب سياه  وجدان کُش بسيار نوشيدند و چند مشک ديگر را هم باخود بردند. از بس که نوشيدند چشمه را خشکاندند، جاي نگراني نيست تا يکي دو ساعت ديگر جاري مي‌شود.

–  او چرا از اين آب نوشيد؟ گفت او هم به قلنج وجدان مبتلا شده بود و اما وجدانش سخت جاني مي‌کرد، آمد و نوشيد و آرام شد. ما هم بايد برويم! راهي به ما نشان ده!

–          اين‌جا هرکس که  مي‌‍آيد بايد خودش راه خود را پيدا کند!

–          مگر اين‌جا کجاست؟

گفت: اين شکنجه‌گاه تاريخ است!

پردة چهارم

سرگردان بوديم راهي نمي‌يافتيم. مانند گردبادي به دور خود مي پيچيديم،گويي هر دو مان به دُم آن اژدهاي سياه چندين سر بدل شده بوديم. خود را به زمين و زمان مي‌زديم؛ اما راهي نمي‌يافتيم. مانند آن بود که ممنوع الخروج شده  باشيم، ممنوع الخروج. خواستم اين خبر را در يک کنفرانس خبري به آگاهي مردمان برسانم که هيچ نيرويي وجود ندارد، ما را ممنوع الخروج سازد. ناگهان ديدم  جماعتي از سپيد جامه‌گان به سوي ما سنگ پرتاب مي‌کنند.

گفتم:

–  اي کاش با کفش‌هاي خود بزنند؛ اما سنگ و کلوخ بود که بر سرو روي ما پرتاب مي‌شدند. سر من سوراخ برداشت شايد يک سطل از آب معدني  تفکر ناب افغاني من بر خاک سياه ريخت و به هدر رفت. ما را پيش انداز کرده بودند و سنگ پشت سنگ بود که مي‌باريد.

به چوپان‌بچة انتخاب بانگ زدم: اين ها کيانند که به جان ما افتاده اند؟

چوپان‌بچة انتخابات گفت:

–  اين‌ها همان نواسه‌هاي تاريخ پنج هزار ساله اند که پيوسته به آن مي نازيد!

–  پس چه مي‌خواهند از جان مممممن!

– اين ها سربازاني اند که در بدخشان، در کنر، در جلريز، در هلمند، در کندهار، در کندز ، در فراه، در ننگرهار و جا هاي ديگر سر بريده شده اند، از جان خود گذشته اند تا حکومت شما زنده بماند. حال آمده اند و مي‌پرسند که چرا با خون و زنده‌گي ما معامله کرديد. از خانواده‌هاي ما پاس‌داري نکرديد. حتا کارمندان شما پول اکرامية ما را هم دزديدند. چوب تابوت ما را براي آتش زمستان خود نيز دزديند!

از گپ و سخن مانده بوديم، از دويدن نيز.چاره‌يي نبود، به تو گفتم: المتغيير! خوده به شکم بينداز، خود را به شکم انداختيم، بلند بلند گريه کرديم، گوش‌هامان را با دستان مان کش کرديم، تو گفتي جگي جگي!!! و من گفتم ننواتي ننواتي!  آن قدر گريستيم که آبروي گريستن را هم برديم. يک‌بار ديديم که سپيد جامه‌گان با سنگ‌هاي که در دست داشتند خاموشانه برگشتند.

از چوپان‌بچة انتخاب پرسيدم:

–  اين چه معجزه شد؟

– او گفت معجزه در ترس و گرية شما بود. سپيد جامه‌گان مقابله با انسان‌هاي را که از سايه خود مي‌ترسند کمال مردانه‌گي نمي‌دانند. آن‌ها شما را سزاوار نفرين و انتقام خود ندانستند و رفتند و گفتند حيف سنگ‌هاي مقدس ما که بر سر اينان فرود آيد!

– چرا با توکاري ندارند؟

– در فرهنگ آنان جزا دادن به انسان‌هاي ترسو وجود ندارد، مي‌گويند انسان‌هاي ترسو خود روزي هزار بار مي‌ميرند. خدا را شکر که غيرت افغاني خود را با خود نياورده بوديد، خدا را شکر که پيش از مردن وجدان تان با اين‌ها رو به رو نشده بوديد. ورنه پرچه پرچه مي‌شديد!

سپيد جامه‌گان که رفتند باز در جست وجوي راه بر آمديم که بتوانيم خود را از اين شکنجه‌گاه خون آلود تاريخ نجات دهيم. به دور خود مي‌چرخيديم ، مي چرخيديم.

ناگاه صداي شيهة اسپان خشم‌آلود از گوشه‌يي با هياهوي زيادي بلند شد. گفتم برويم از اين اسپان استفاده کنيم و بزنيم به بيرون؛ اما چوپان‌بچة انتخاب گفت:

– خوش‌حال نباشيد، اين صداي اسپان چشم پران عين الفساد و آن چهل سوار اوست که به کوچة بن بست رسيده اند، آن‌ها نيز سرگردان اند و نمي‌دانند که چه گونه راهي از اين گودال تاريک به بيرون بگشايند! نااميدي و وحشت بزرگي در تمام وجودم پيچيد. هردو به مانند دومار سياه به دورهم پيچيده بوديم  و من احساس کردم که اين بار چنان گردباد سياه و ويران‌گري از دهان‌ اژدهاي چندين سر به بيرون پرتاب مي شويم. يک لحظه حس کردم که هردو به آژدهاي سياه و دو سري بدل شده‌ايم و به دور همه سرزمين حلقه مي‌شويم حلقه مي‌شويم و اين حلقه تنگ و تنگ‌تر شده مي رفت. مردمان در زير فشار اندام  حلقه هاي اندام ما فرياد مي‌زدند و فرياد مي‌زدند. من نيز چنان چيغي زدم که   چندين قنديل کاخ فرو افتاد و من در صداي شکستن ‌قنديل‌ها با چيغ از خواب پريدم وديدم که  در آب و عرق غيرت افغاني خود ترشده ام. حس کردم که از چاهي بيرون شده ام. چاه تاريک و سوزان! خواسم بروم به بام کاخ بر آيم تا هواي تازه بگيرم؛ اما پاهايم توان رفتن نداشتند، خدمت گزاران کاخ رسيدند و مرا به بام  کاخ آوردند، اندکي در دست و پايم جان در آمد!

المتغيير! المتغيير! المتغيير! ………….. المتغيير مي شنوي المتغيير چه شدي؟

المتغيير با صداي هراس آلود و لرزاني، هستم هستم، مي‌شنوم  مي‌شنوم خواب ترس‌ناکي است!

–          حالا مي فامي که اين خواب چه تعبيري براي من و تو داشته باشد. اگر هر دو دشمن هم که باشيم باز هم با زنجير يک سرنوشت دست و پاي ما بسته شده است!

المتغيير:

–   کلة من که کار نمي‌کند، کلة من از کار افتاده؛ اما اين قدر مي‌دانم که مار در اسطوره هايي آريايي نشانة منافقت است! اين که من و تو چنان گردبادي از دهان اژدهاي سياه چندين سر بيرون مي‌شديم،  شايد اين اژدها همان تفاهم نامة همان کاکادراز تاريخ باشد جمهوري الجي‌ها و فنجي‌ها  از آن بيرون پريده است. ديگر نمي‌توانم چيزي بگويم، شايد در زندان زبيرا ببخشيد در زندان پل‌چرخي خواب گزاري بوده باشد که بتواند گرهي از اين خواب سياه بگشايد!

– اين چه ياوه سرايي است! من به تو دستور مي‌دهم که تا فردا راه بهتري پيدا کني! اين اژدها بسيار خطرناک تر از آن است که تو مي پنداري! باز تنها نظر يک خواب گزار براي ما اهميت ندارد براي آن که دموکراسي بر ارادة جمعي استوار است نه بر راي و ارادة فردي!

– پس تا فردا وخت دهيد که از جابلقا تا جابلسا همه خواب گزاران بزرگ را فرا خوانم تا در يک مشوره و کار گروهي،گره کور خواب شما را بگشاييم!

– خيلي خوب است، لويه جرگة خواب گزاران را راه اندازي کنيد! لويه جرگه … لويه جرگه‌ها هميشه مشکل گشا بوده است! فردا دست به کار شويد که من حرکت دم اژدهاي چندين سر را مي‌بينم، مي‌ترسم که خواب من  سرچپه نشود که ما در کام اژدها فرو رويم،  من بسيار مي‌ترسم پيش از اين که اژدها سه شاخه دمش را  به آن سوي آمو دريا برساند. جمهوري الجي‌ها و فنجي‌ها در زير پاهاي او خورد و خمير شود!

–          فرررردا  ددددددست به کارررر مي شوووووم! گوشي را به سوي پرتاب مي‌کنند و با خودمي‌گويد: داکتر خوب خواب ما را ديده و شايد پاي جمهوري الجي‌ها و فنجي‌ها به لب گور رسيده باشد و ما بي‌خبر هم‌چنان خنگ خود را  به سوي ترکستان قمچين مي‌زنيم!

اشتراک گذاری:

نظر بدهید