کي بايد پاسخ‌گو باشد؟

 

احمد سعیدی

با گذشت اضافه تر از چهار دهه شهروندان  افغانستان در ميان آتش جنگ به سر مي‌برند و قرباني‌هاي زيادي در اين مدت پرداختند، اما تا کنون با طرح‌هاي که به خاطر راه حل سياسي معضله افغانستان مطرح شده، کوچک‌ترين روزنه اميدي براي پايان يافتن جنگ در اين کشور به نظر نمي‌رسد.

عوامل جنگ بحران چهل ساله جنگ افغانستان،  را شناساي همه جانبه نتوانسته اند؛ و هنوزهم نتوانسته ايم ريشه‌هاي اصلي اين بحران تراژديک را که در تاريخ و سنت‌هاي مردم ما عجين شده و در رگ‌هاي فرهنگ تاريخي مردم ما جاري است طوري که لازم است دريابيم و شناساي کنيم .

درتصويرچنين تحليل‌هاي وارونه و نگاه‌هاي ناعادلانه و ناسنجيده برخي از متفکران و تاريخ نويسان کشور که هنوزهم مردم در ديگ جوشاني به نام افغانستان مي‌سوزند و به هراندازه‌اي که تلاش مي‌نمايند به جايي نه‌مي‌رسند .

اين پنداشت که انسان دربرابر قدرت با لاتر از خود و نسل‌هاي ديگري از تاريخ مسووليت دارد، مي‌تواند به تمامي روشنفکران و انسان‌هاي آگاه در هردوره و در هر نظامي و در ميان هر طبقه‌اي خطاب کند که مي‌تواني از جبر طبقاتي، نژادي و قومي‌اش رها شود. اين گونه برداشت از انسان‌هاي است که مي‌تواند روشنفکر وابسته به اشرافيت و پست ترين و منحط ترين اقشار و طبقات بلند بالاي را وا دارد که جامعه‌ي آلوده بر تبعيض‌هاي شرک آلود را از بيخ و بُن رها کنند .

اين چنين است که نخستين گام در راه « خود سازي » از ارزيابي و تحليلي که در فوق به آن اشاره گرديد چنين نتيجه مي‌گيريم که جامعه شناسان و مؤرخان نسل پرخاش‌گر اين زمان که در باره حوادث و وقايع تاريخي قضاوت مي‌کنند بايد، شالوده فلسفه تاريخي توحيدي را نيز اکيداً در نظر گيرند.

يکي از برجسته ترين توجهاتي که درفلسفه تاريخ توحيدي نهفته است مطالعه و سيري برشخصيت چند بعُدي و چند وجهي انسان است که هرمورخ و تحليل گر در استنباطات خويش، بايد به طور کلي به عنوان جانشين خدا در زمين به آن رسيده باشد و انسان را به عنوان يک « علت» در مسير تاريخ و جامعه سازنده تاريخ و خويشتن خويش بداند .

انسان در مسير تاريخي و در تغيير نظام‌هاي اجتماعي خويش نقش دارد، البته مقصود ما از آن، شخصيت پرستي و فرد پرستي، رهبر پرستي نيست که اين‌ها همه از رسوبات فرهنگ شرک آلودي اند، بلکه اعتقاد به آگاهي و اراده انسان است.

اين سوال از آن‌جا نشأت مي‌کند که هريکي از بزرگ‌ترين و قديمي ترين سازمان‌هاي سياسي – اجتماعي اعم از چپ‌ها و راست‌هاي کشور که جمعاً دست کم بر سه دهه تاريخ افغانستان حکم‌روائي داشته اند از وجود حاکميت مردم بر مبناي انسان سالاري و پايبندي بر اصول دموکراسي واقعي و رعايت حقوق بشر بي بهره بوده اند . آيا تعجب آور نيست که در اوج اصطکا‌کات و گسترش ساحه نفوذ امپرياليزم فرهنگي قرن بيست و يکم بسياري از مردم نادان افغانستان تصور کنند برخي از شبيه به مردان و روشن‌فکران سنتي افغانستان « کاکُل زري‌هاي تاج‌دار» جامعه و ملت ما اند و با شتاب بي‌نظيري سفره‌هاي رنگارنگ تهمت را پهن کرده اند.

اين‌جاست که بيش و پيش از همه « نياز هاي حقيقي » آدمي ، رسالتي که در تمامي زنده‌گي دارد بايد اعلام شود، يعني پيش از هر معادله ديگري بايد بدانم که «من کيستم » و چگونه بايد زنده‌گي کنم و بالاخره چگونه رسالتي را بايد در زنده‌گي به انجام برسانم، لذا تا وقتي که اين مفاهيم و معاني برايم روشن نيست، تمامي خوشبختي‌هاي را که علم براي من به ار مغان مي‌آورد، بدبختي است.

از طرح اين گفتمان چنين نتيجه مي‌گيريم که هرگاه نگاه ما به عنوان انسان‌هاي مسوول به هستي، جامعه و تاريخ بدون لوازم و فرآورده‌هاي «اجتهاد پويا» محض بر مبناي ميتودهاي «علمي مجرد» استوار باشند، برتمامي قضاوت‌هاي اجتماعي و تاريخي نيز تأ ثير خواهند افگند و بسياري از پرسش‌ها راجع به زنده‌گي انسان در طبيعت و جامعه نزد انسان کاوش‌گر معاصر به وجود مي‌آيد لاينحل خواهند ماند .

ماهيت اصلي تجمل که به نام تمدن عرضه مي‌شود بيش هر زمان ديگر ي بر ملا مي‌گردد و هر روزي که از جامعه مصرفي افغانستان سپري مي‌شود نقاب ازچهره خونين «پيشرفت کاذب و مصنوعي» نيزفرو مي‌اُفتد. اين پيچيده‌گي ها تا آن‌جاست که حتا مدعيان بهترين شناخت‌ها و تجربه‌ها را نيز به اشتباه مي‌اندازد. چنانچه از همان وقوع حادثه دل‌خراش يازدهم سپتامبر 2001 ميلادي در امريکا تا حال، بسياري از ما به علت عدم درک صحيح و اشتباه در شناخت بحران و مهم‌ترين مسايل ديگر، مرتکب خطاها و انحرافات بزرگ شده ايم  و در اين‌گونه اوضاع بود که هرکدام ما طرح و تحليل برخلاف ديگري ارائه کرديم .

گروهي از ما که ضرب المثل من زنده جهان زنده ، من مرده جهان مرده را رهنماي عمل خود مي‌دانيستيم پس ازانجام کارمختصر تبليغاتي و انجام يک دوره مسافرت‌هاي کوتاه مدتي که با عبور از خيابان‌هاي نيويارک ، پاريس و لندن در زمينه بيان کسب فضايل لبرال دموکراسي وارداتي و نظام سرمايه داري و بازار آزاد انجام مي‌يافت و با تقليد دروغين و نوکرمآبانه خود را به مراکزاصلي قدرت نزديک ساختيم . گمان مي کرديم که هرچه مقلد تر و متملق تر باشيم به همان اندازه بيشتر در قدرت مي‌مانيم.

بازهم اگر از نظر فکري گرسنه بمانيم از نظر انساني گرسنه خواهيم ماند، زيرا آن‌چه را که گرفته‌ايم نه تنها نه خواهيم توانست ادامه بدهيم، بلکه نه مي‌توانيم نگه‌داريم، چون هرگاه در يک جامعه جنگ زده براي تغيير انديشه، تعهد وجود نداشته باشد، اگر در يک مقطعي از تاريخ با کسب حتا يک «مدنيت» هم خود را خوش کنيم همواره مصرف کننده‌گان، توليد کننده‌گان بيگانه خواهيم بود.

افغانستان به کمک همين ميتود از مرحله «سنت گرائي‌» ناگهان با يک جهش خيره‌کننده قيافه فريبنده يک جامعه غربي را پيدا کرده است، طبعاً وقتي که يک جامعه صورت غربي را به خود مي‌گيرد در شکل و جريان زنده‌گي نيز مصرف جوامع غربي را مي‌يابند که به اين ترتيب تمامي روابط و مناسبات اجتماعي و سياسي و نهادهاي اداري و حتا مُد زنده‌گي و لباس شان نيز به گونه‌ي مضحک تغيير مي‌کنند و به صورت يک تمدن مصنوعي در مي‌آيند، درحالي که اين جامعه از درون پوک و پوچ شده و به مصرف کننده دائمي خارجي‌ها درآمده است. واضح است که براي متمدن شدن واقعي احتياج به تبديل زمين باير به زمين حاصل‌خيز است، هرکسي جز اين طرحي بدهد مردم را فريفته است  و هرکس جز اين را بپسندد فريب خورده است از اين‌گونه متمدن شدن، زيرا تمدن يک کالاي صادراتي نيست که از خارج بخريم .

که تمدن راستين واصيل حالتي از انديشيدن ، احساس کردن و آدم شدن است که هرگزنه مي‌توان از خارج تهيه‌اش کرد، بلکه با خودسازي، بلند انديشي و با انقلاب در طرز تفکر، در نگاه و بينش، در تعقل و در احساس پديد مي‌آيد. اين است که ما به يک نوع فکر کردن و به درست فکر کردن بيشتر و فوري ترو حياتي تر نياز داريم .

ضعف‌ها، انحراف‌ها، تنگ نظري‌ها، هرج و مرج‌ها، انحصارطلبي‌ها و قشر گرايي‌ها کم نيست و نه مي‌توان از آن انکار کرد.

ما به خوبي دريافتيم و به اين نتيجه رسيديم که جامعه ما به بيماري ضعف‌هاي « پايه‌اس» دُچار است و هرگز اين نارسايي‌هاي ساختاري و بيماري‌هاي اساسي به در وديوار مربوط نه مي‌شود، بلکه به زيربناها و پايه‌هاي اصلي ساختمان حکومت تعلق دارند و به تعبيري خانه از«پاي بست ويران است» ونياز به اصلاحات زيربنايي با اهداف ملي و فوري دارد که به کمک و ياري همه مردم افغانستان ضرورت است.

اشتراک گذاری:

نظر بدهید