تفنگ‌سالار بزرگ و دموکراسي تفنگ!

 

پرتونادري

صحنة نخست

به پاي دار که رسيدم و تا خواستند حلقة دار را برگردنم کنند، ديدم که انبوه مردمان چنان رمة بزرگ گوسفندان، زرد و سرخ و سياه، نشخوارکنان خيره خيره به سوي من مي نگرند.

ميزي  آوردند که روي آن نوشته شده بود: هيچ افغان ازهيچ افغان کم نيست؛ هر افغان حق دارد که اعدام شود!

به من دستوردادند که بر ميز بالا شو! به چهار سوي خود نگاه کردم که شايد صداي اعتراضي بشنوم  تا باشد که خونم اندکي داغ شود و بعد بگويم چرا؟ من چه کرده ام؟

با دريغ همه‌جا خاموش بود. تنها صداي آرام نشخوار گوسفندان بود که به گوش مي آمد و نگاه‌هاي خيره و بي اعتناي آنان که به سوي من دوخته شده بود و بيشتر از حلقة دار مرا شکنجه مي‌کردند.

شما بگوييد چه مي‌کردم؟ بر آمدم روي ميز. ديدم کسي با دستان پشم آلود که چنان دو پاچة شتر مي‌نمود، حلقة دار را گرفته و به پايين کش مي‌کند؛ اما حلقة دار پايين نمي آيد.

القصه حلقة دار پايين نيامد. حلقة دار را بسيار بلند درست کرده بودند. گويي مي‌خواستند عوج بن عنق را بر دار کنند.

گوسفندان هم‌چنان نشخوار مي‌کردند و خيره خيره به سوي من مي‌ديدند. حس کردم که هرکدام جاي دو چشم دوحلقه دار دارند که از شاخ‌ها آويخته اند. اين بار حس کردم که گوسفندان آرام آرام به سوي من مي‌خندند.

مرد با آن دستان شترپاچه‌يي اش چندبار ديگر حلقة دار را پايين کش کرد؛ اما حلقة دار يک انگشت هم پايين نيامد. مرد مانند يک شتر جنگي نفسک مي‌زد. گاهي به حلقة دار نگاه مي‌کرد و گاهي به قامت من.

صبرش سر آمد تا اين که با لگد محکمي زد به ميز و من افتادم رو به خاک. صدايش را شنيدم که مي گفت:

–  نفرين بر تو تفنگ سالار آدم کش! قدت به قد آدم نمي‌ماند، شيطان‌قد بي‌وجدان. حال ترا چگونه بر دار کنم؟ اگر بار ديگر پروژه اعدام ترا در کميسيون تدارکات ملي به داوطلبي بگذاريم، با عدالت عمري که آن جا وجود دارد، ده سال وقت را در برمي‌گيرد تا ده متر ريسمان سياه شفافيت خريداري شود!

هرچه باداباد از جاي برخاستم؛ اما هنوز نفسي راست نکرده بودم که لگد محکمي چنان برپشتم خورد که مرا مانند توپي در ميان جماعت گوسفندان پرتاب کرد. از صداي فرو افتادن من اين بار همه گوسفندان به خنده در آمدند. يک لحظه حس کردم که من خود نيز گوسفندي شده ام.

صداي خنده‌هاي گوسفندان، مرد شتردست را خشمگين کرد، دست به جيب پشت سرش برد و اشپلاقي را که مانند نسوار کدويي بزرگ بود بيرون کرد و بعد صداي اشپلاق به مانند صداي مار زنگي در همه سو  مي‌پيچيد. چوررر چوررر چوررر چرررر …

گوسفندان از خنده ماندند و به هرسويي رم کردند؛ اما طنين اشپلاق هم چنان در گوش‌هاي من مي‌پيچيد. مانند کسي که گژدمي نيشش زده باشد از خواب پريدم.

صحنة دوم

سرپايم درعرق تر شده بود. دلم مانند طبلي که از پوست بز ساخته باشند، مي‌کوبيد. فکر کردم که آن مرد شتردست روي ميز ايستاده است و هنوز اشپلاق مي‌زند؛ اما چنين نبود، موبايل يا تلفون همراه بود که همچان زنگ مي‌زد.

حس کردم کسي از آن سوي جهان مي‌خواهد با من سخني گويد. صد دل را يک دل کردم و تلفون را برداشتم.

بلي، بفرماييد!

شما پرتونادري هستيد؟

بلي،

خدا کند که در اين نيمه شب …

نه، بفرماييد!

مي‌خواستم براي تان بگويم که قرار است تا چند روز ديگر شما را به جرم تفنگ‌سالار بودن و داشتن افراد مسلح غير مسوُول زنداني کنند!

بار ديگر حس کردم که همان مرد شتردست مي‌خواهد مرا بر دار کند، با صداي لرزاني گفتم:

شما کي هستيد؟

پشت نام من چه مي‌گردي؟ به سخانم گوش کن!

گفتم:

برادر! من کجا و تفنگ‌سالار بودن کجا؟ تنها همين زبانم است که گاهي به مانند دهشکه‌يي شليک مي کنند و ديگر حتا غولکي هم ندارم که گنجشکان ارگ را شکار کنم.

گفت:

خودت سال‌ها پيش سند تفنگ‌سالار بودنت را امضا کرده اي!

کجا و چه زماني چنين سندي را امضا کرده‌ام؟

اين سند را به نام « تفنگ سالار بزرگ» امضاکرده اي!

نمي‌دانستم چه بگويم، لحظه‌هايي خاموش ماندم تا اين که بار ديگر صدا در گوشي بلند شد:

يادت مي آيد که اين سند را دست‌کم هفده سال پيش، امضا کرده اي و به «امير بزرگ» سپرده اي؟

آه خداي من يادم آمد. سال 1382 خورشيدي بود که در گفت و گويي با امير بزرگ! چنين گفته بودم:

 

پيشواي من در گهوارة نظام رياستي يونيکال،

بزرگ شده است

و نام ديگرش « وحدت ملي » ست

و مي‌داند که واژه‌هاي« شهروند»

و

« دانشگاه»

توطئة تفنگ‌سالار بزرگ

« پرتو نادري » است.

 

گفت آري ، همين سند را مي گويم.

گفتم:

اين که يک شعر است!

هرچه که باشد، اين جا ترا به دو خيانت متهم کرده اند، يکي اين که با واژه هاي دانشگاه و شهروند وحدت ملي را تخريب کرده اي! دو ديگر اين که با زبان خود و با افتخار گفته اي که تو يک « تفنگ‌سالار بزرگ » هستي. سخن ديگر اين که المتفکر دوم در برابر واژه هاي شهروند و دانشگاه مشکل دارد و اين واژه ها سبب نفس تنگي ايشان مي‌شود. از اين جا اتهام ديگري بر تو وارد شده است که با تحريب صحت المتفکر الحکيم الحکما، شيرازة  دارالحکمت حکيم الحکما را فرو مي ريزي!

باز با صداي آميخته با دلهره پرسيدم:

مگر شما کي هستيد و چرا مي‌خواهيد اين سخنان را به من بگوييد؟

هرکسي که باشم، خواستم بگويم که حکومت در اين روزها به دنبال تفنگ‌سالاران و تفنگ‌داران غير مسوُول پاي لُچ کرده است. تو که تفنگ‌سالار بزرگي! نامت در رديف بالا قرار دارد.

موبايل از دستم افتاد. لحظه‌يي دست بر پيشاني گذاشتم که چه کنم ؟ نا گهان دروازة حويلي به شدت کوبيده شد، نفسم بند آمد. فکر کردم آمده اند تا مرا به اتهام تفنگ‌سالار بودن از خانه ام گرفتار کنند. با دلهره و ترسي که مرا مي‌لرزاند دروازه را گشودم، ديدم همان پيرمرد نقره‌يين گيسوي هميشه‌گي بود. چشم در چشم من دوخت، حس کردم تمام سخنان من در موبايل را شنيده است. بي آن که لام تا کام کند يک تفنگ گريس بند را  از زير رداي بلندش بيرو آورد و گفت:

اين را بگير!

گفتم:

خانه ات آباد، مي‌خواهند مرا به اتهام تفنگ سالار بودن زنداني کنند و تو براي من تفنگ آورده اي؟

گفت:

هراسان مباش! تفنگ را بگير و گاه‌گاهي رو به آسمان شليک کن؛ اما متوجه باش که کدام ستاره‌‌يي را نکشي يا زخمي نسازي!

امروزه اين‌جا همه حنجره‌ها همان لولة تفنگ است، از چيغ سالار گرفته تا لاف‌سالار . چند بار که شليک کردي، بعد مي‌بيني که خود نزد تو مي‌آيند و تو مي‌شوي بخشي از گفت‌وگوهاي صلح بين الافغاني! آن‌گاه نانت در روغن است. کاخت بلند، حساب بانکي ات پر  و نامت سرخط رسانه‌ها و ديدارهاي آن چناني ات با المتفکر!

خواستم پرسشي داشته باشم که متوجه شدم پيرمرد به مانند پرنده‌يي که در تاريکي پرواز کند، از کنارمن رفته است. تا به خانه برگشتم نمي‌دانم چگونه يک‌بار اين صدا در کاسة سرم پيچيد: به ياد داشته باش که اين تفنگ صداي بلند دارد، از دارالخلافة دموکراسي افغاني آورده شده است. تا اين تفنگ صدايش بلند است، صداي تو نيز بلند خواهد بود. بلندي صداي هرکس به اندازة بلندي  صداي تفنگ اوست. هم چنان به ياد داشته باش که دموکراسي افغاني يعني دموکراسي تفنگ!

اشتراک گذاری:

نظر بدهید