نادرنادرپور و آن نوروز هفت‌ماهه

 

پرتو نادري

نوروز هفت ماهة امسال

در خون صبحگاه، تولد يافت

نامش « بهار سرخ» نهادند

با اين « بهار سرخ» گل سهمگين شگفت

آري گلي بزرگتر از گنيد،

قدش ز گردباد رساتر،

هر برگ او به وسعت محراب،

هر غنچهاش به هيبت گلدسته،

هر بلبلش به لحن موذن

باهر نسيم تازه، دعاگو.

هر روز، رو به جانب اين گل

خورشيد بي‌خدا، به نماز ايستاده است.

مجموعة اشعار، انتشارات نگاه، 1382، ص746.

يک تاريخ داراز در يک شعر کوتاه. همان روايت دريا در کوزه است. اين شعر را در اسد 1358 خورشيدي سروده است و تا آن زمان، هفت ماه از انقلاب اسلامي ايران گذشته است.

اين يکي از سروده‌هاي سياسي و خيلي‌هم سياسي و جدي نادرپور است؛ اما گويي هيچ واژه‌يي در اين شعر در ظاهر بار سياسي ندارد. شاعر براي بيان نوروزي برخاسته از خون صبح‌گاه، نه از واژگان سياسي استفاده مي‌کند نه هم شعار سياسي مي‌دهد. شعر در کليت خود با هيچ گونه هيجان سياسي نيز سر و کار ندارد. به ملامت گويي و سرزنش نمي‌پردازد؛ بلکه ذهن شاعرانة نادرپور به اجزاي زنده‌گي و نمادهاي مذهبي پيوند مي‌خورد و اين پيوندها در کليت ما را با يک وضعيت خونين رو به رو مي‌سازد.

او وضعيت را با اين همه اجزا در يک کليت تصويري نشان مي‌دهد، توضيح نمي‌دهد و داوري هم نمي‌کند.

شاعر ما را با «بهارسرخ» آشنا مي‌سازد. بهار سرخ با اين اجزا، نمادي مي‌شود، براي انقلاب اسلامي ايران. او از نوروز هفت ماهه مي‌گويد که بهار سرخ را در پي داشته است. يعني از ادامة خون ريزي مي‌گويد. از ادامة کشتار مردمان.

نادرپور وقتي در سطرهاي آغازين شعر از بهار سرخ برخاسته از خون صبح‌گاه سخن مي‌گويد، در سطرهاي بعدي با ارائة تصاويري از اجزاي اين بهار، خواننده را بيشتر با آن آشنا مي‌سازد.

با اين بهار گلي مي‌‌شگوفد سهمگين. کاربرد صفت سهمگين براي گل، ذهن انسان را به زيبايي و خوش‌بويي گل نمي‌کشاند؛ بلکه ذهن انسان مي‌دود به چگونه‌گي اين گل. گلي که سهمگين است و هراس انگيز  است. اين ديگر چگونه گلي است.

چگونه يک گل مي‌تواند سهمگين باشد! نادرپور بابيان اجزاي اين گل گونه‌يي هراسي را در ما پديد مي‌آورد. ما را با گلي‌ رو به رو مي‌سازد بزرگ‌تر از گنبد. قامتي دارد چنان گردباد. گردباد به بالا مي‌رود؛ اما آسمان را غبار آلود مي‌سازد. چنان چتري از غبار فراز سر مردمان مي‌ايستد. آسمان را تاريک مي‌سازد.گويي پيوند انسان با آسمان را قطع مي‌کند. گردباد ويران‌گر است. درگردباد مردمان و کاروان‌ها راه خود را گم مي‌کنند. گرد باد ره‌گشا نيست، کشنده است.

برگ‌‌هاي اين گل با وسعت محراب، اندازه مي‌شوند و غنچه‌هايش با هيبت گل‌دسته. بهاري که چنين گلي به بار آورده است؛ ديگر بلبلان به هواي کدام گل و سبزه مي‌توانند بخوانند. گويي بلبلان در يافته اند که ديگر اجازه‌يي براي سرودخواني ندارند، چنين است که به لحن موذنان پناه مي‌برند. يا مي‌شود گفت که در اين بهار ديگر بلبلي نيست و تنها موذنان اند که مي‌توانند بلبل چنين گل و بهاري بوده باشند.

پايان شعر خود، يک فاجعه است. شاعر ما را با « خورشيد بي‌خدا» آشنا مي‌سازد، اين خورشيد بي‌خدا ديگر چگونه نمادي است؟ اين نماد زماني بيشتر پرسش‌برانگيز مي‌شود که او هر روز، رو به سوي اين « گل سهمگين» به نماز مي ايستد.

خورشيد بي‌خدا، چرا نماز مي‌خواند؟ و آن‌هم رو به سوي اين « گل سهمگين». نماز خواني اين خورشيد بي‌خدا چه پيامي را به ما مي‌رساند؟

مگر اين « خورشيد بي‌خدا» نمي‌تواند نمادي باشد براي انقلاب، رهبر و رهبران انقلاب اسلامي ايران! اين « گل سهمگين» نمادي براي نظامي که در نتيجة اين « بهار سرخ » به وجود آمده است. اگر چنين بپنداريم، در آن صورت مي‌توان گفت: آنان رو به سوي قدرت خود نماز مي‌خوانند! يعني به سوي خود نماز مي‌خوانند و اين ديگر خود را به جاي خدا قرار دادن است و حکم راندن به جاي خدا.

اين شعربا اين همه زيبايي که دارد و قتي به پايان آن مي رسي هراسي ترا فرا مي‌گيرد؛ و به گفتة مردم حس مي‌کني که در اين جهان هيچ چيز سرجايش نيست. وقتي به پايان اين شعر مي‌رسي، حس مي‌کني که گاهي شاعران تاريخ دوزخي روزگار خود را بهتر از هر تاريخ‌نويسي، نوشته اند.

هنوز مي‌توان چيز هاي زيادي در پيوند به اين شعر گفت.

اشتراک گذاری:

نظر بدهید