«آتش‌بس خواهي» يک آرزوي خوب است؛ اما با ذهنيت جنگي به صلح نمي‌توان رسيد!!

 

نورالله ولیزاده

شوراي صلح و شوراي علماي افغانستان با نزديک شدن عيد قربان آتش‌بس را زمزمه دارند. روزشنبه(13اسد) قيام الدين کشاف، رييس شوراي علما خواستار آتش‌بس دو طرفه شد. او گفت که آتش‌بس بايد«تازماني ادامه پيدا کند که براي گفت وگوهاي صلح زمينه فراهم شود.»

اکرم خپلواک، رييس دبيرخانة شوراي صلح نيز گفته که قرار است در عيد قربان آتش‌بس اعلام شود. قبلن وزارت دفاع نيز از احتمال اعلام آتش‌بس از سوي حکومت در روزهاي عيد قربان سخن گفته بود.

نکته قابل تأمل در «آتش‌بس خواهي» شوراي صلح و شوراي علما اين است که آنان از آتش‌بس سه روزه در عيد رمضان به نيکي ياد مي‌کنند و آن را يک تجربه موفق و يک گام به پيش به سوي صلح عنوان مي‌کنند. در حالي که آتش‌بس عيد رمضان تنها اگر سودي داشت به حساب طالبان گذاشته شد. طالبان در روزهاي عيد رمضان با استفاده ازآتش‌بس، افراد نفوذي خود را به شهرها فرستادند و از اين طريق اهداف بعدي خود را مشخص کردند و در فرداي آتش‌بس اين اهداف را نشانه گرفتند. طالبان هم‌چنان اعلام کردند که آتش‌بس را نه در پاسخ به آتش‌بس حکومت بلکه به احترام عيد رمضان اعلام کردند، تا به گفته آنان مسلمانان در روزهاي عيد در فضاي صلح زنده‌گي کنند.

تا جايي که به شوراي صلح و شوراي علماي افغانستان برمي‌گردد، مي‌توان گفت که يکي از عمده‌ترين دلايل و انگيزه‌هاي اين دو نهاد در امر آتش‌بس خواهي، بي‌برنامه‌گي آنان است. اين دو نهاد بيشتر جنبه تشريفاتي و نمايشي دارند و تصميم‌گيرنده اصلي در مورد صلح نهادهاي ديگر مي‌باشند.

شوراي علما و شوراي صلح مثل بسياري از افراد خسته از جنگ«آرزوي» صلح را مي‌کنند و براي تحقق صلح«دعاي‌خير» مي‌نمايند. از اين دو شورا توقع بيشتر از اين نمي‌رود. آنان براي اين که نشان دهند در صحنه حضور دارند، هر ازگاهي از صلح سخن به زبان مي‌آورند و آرزوي صلح مي‌نمايند.« اکرم خپلواک رييس دبيرخانه شوراي صلح به رسانه‌ها گفته که «خواهش مان اين است که کاش امروز آتش بس مي‌شد و مردم افغانستان از اين جنگ نجات مي‌يافتند.» اين به خوبي نشان مي‌دهد که شوراي صلح مثل بقيه مردم «آرزوي» صلح را دارد و براي صلح برنامه‌يي ندارد و اگر برنامه‌يي هم طرح کند، از سوي کارگزاران اصلي سياست که در بيرون از شوراي صلح قرار دارند، مورد تاييد قرار نخواهد گرفت و به آن عمل نخواهد شد.

واقعيت اين است که جنگ افغانستان ابعاد بسيار گسترده دارد و به همين دليل برنامه‌ريزي در مورد صلح از حيطه صلاحيت و اختيار شوراي صلح که بيشتر شبيه شوراي«ريش‌سفيدان» است، بيرون مي‌رود. صلح و جنگ افغانستان با راهبردهاي کلان امنيتي-سياسي در منطقه گره خورده و در يک بستر استخباراتي-شبکه‌يي سير مي‌کند.

طالبان آن‌گونه که شوراي صلح و شوراي علماي افغانستان مي‌پندارند، يک گروه نظامي-مذهبي مستقل با اهداف و برنامه مشخص نيست که بتوان با آن وارد مذاکره شد. اين گروه امروزه يک سر در مسکو دارد و يک سر در واشنگتن. تقابل روسيه و امريکا در افغانستان در جنگ و صلح طالبان با دولت افغانستان معنا پيدا مي‌کند و زمينه‌سازي براي کاهش اين تقابل نيازمند يک طرح بزرگ و پيچيده سياسي-امنيتي است که بايد با يک ديپلوماسي فعال و سازنده از سوي يک دولت قدرتمند، مشروع و با برنامه پيش‌برده شود. دولت افغانستان ظرفيت ايجاد چنين طرحي را ندارد. دولت افغانستان با سياست‌هاي نادرست ملي و منطقه‌يي به جاي زمينه‌سازي در جهت رفع تقابل به دام اين تقابلات افتاده و هر دو جناح تقابل را بي‌اعتماد و نگران ساخته است.

حکومت وحدت ملي به رهبري اشرف غني، فکر مي‌کند که مي‌تواند، با اشتراک در بازي‌هاي پيچيده استخباراتي، هم به روسيه اطمينان بدهد که امريکا از خاک افغانستان عليه روسيه استفاده نمي‌کند و هم مي‌خواهد به امريکايي‌ها اطمينان دهد که نفوذ روسيه در افغانستان در جهت ضديت با منافع امريکا تقويت نخواهد شد و افغانستان به حوزه نفوذي روسيه مبدل نخواهد شد. اين شبيه گرفتن دو تربوز به يک دست است! اين سياستي است که زماني محمدداوود رييس جمهور فقيد افغانستان روي دست گرفته که در ادامه آن هم خودش از بين رفت و هم کشور را در معرض مداخلات جدي کشورهاي قدرت‌مند جهان قرار داد و تا امروز افغانستان از اين ناحيه آسيب مي‌بيند.

حکومت افغانستان زماني مي‌تواند در بازي هاي پيچيده و چندپهلوي استخباراتي اشتراک کند و در اين بازي‌ها منافع کشور را تأمين کند که پيش آن قادر شده باشد تا مشکلات داخلي را با تدبر و تعقل حل نموده و نارضايتي‌ها، گسست‌ها و بي‌اعتمادي‌هاي چند پهلوي سياسي، اجتماعي و فرهنگي را به يک تعامل و تفاهم مبدل نموده و از وراي آن يک حکومت باثبات و داراي پايه‌هاي وسيع مردمي را ايجاد نمايد. همين اکنون دولت افغانستان در دو جبهه مي‌جنگد: جبهه جنگ گرم با طالبان و جبهه جنگ سرد با گروه هاي سياسي در درون حکومت. جنگ سرد درون حکومتي، حکومت را از درون به شدت تضعيف کرده و اعتماد دولت را به شدت در نزد شهروندان افغانستان و حاميان بين‌المللي افغانستان صدمه زده است. مذاکره مستقيم امريکايي‌ها با طالبان در نارضايتي امريکايي‌ها از عملکرد حکومت وحدت ملي و بي‌اعتمادي آنان به اين حکومت ريشه دارد. آنان با مشاهده عملکرد ضعيف حکومت به فکر بديل اين حکومت افتاده‌اند.

مذاکره مستقيم امريکايي‌ها با طالبان خود مي‌تواند يکي از بديل‌ها باشد. احتمالن طالبان از امريکايي‌ها بخواهند که دست از حمايت حکومت فعلي افغانستان برداشته و از حکومت مورد نظر آنان حمايت کنند. اگر امريکايي‌ها به اين خواست طالبان لبيک بگويند، چه اتفاقي خواهد افتاد؟ به نظر مي‌رسد که امريکايي‌ها در حال حاضر در جستجوي يافتن پاسخ دقيق به اين پرسش باشند. اگر پاسخ اين گونه باشد که اتفاق بزرگ و غير قابل مهاري نمي‌افتد و طالبان مي‌توانند منحيث يک بديل براي حکومت افغانستان مطرح شوند و منافع امريکا را در منطقه تأمين کنند، در آن صورت احتمالن امريکايي‌ها برنامه کنارزدن حکومت فعلي را بريزند و آن را به اجرا بگذارند. دولت افغانستان تنها در صورتي مي‌تواند امريکايي‌ها را مجاب بسازد که چنين برنامه‌يي را نريزد که به امريکايي‌ها اين اطمينان را داده بتواند که در يک ميعاد زماني مشخص قادر به حل مشکلات فعلي در عرصه سياسي و امنيتي بوده و يک دولت با ثبات و قابل اعتماد را ايجاد کرده مي‌تواند. آيا حکومت افغانستان چنين اطيمناني را به امريکايي‌ها داده مي‌تواند؟ پاسخ اين پرسش نخير است. از اين‌جاست که امريکايي‌ها نااميدي از توانايي دولت افغانستان در امر مهار بحران امنيتي-سياسي کنوني، هم‌چون پيش‌فرض مذاکرات صلح با طالبان در نظر مي‌گيرند و اين يعني زوال حکومت فعلي افغانستان!

دولت افغانستان دلايل ضعف و ناتواني خود را در ادامه جنگ طالبان که به خارجي‌ها نسبت دارد، جستجو مي‌کند که بازهم يک رهيافت نادرست است. دلايل ضعف دولت افغانستان دروني است، بيروني نيست. منظور از دروني بودن عوامل ضعف، همانا جنگ سردي است که در درون دولت جريان دارد. آغازگر و تشديدگر اين جنگ يک حلقه خاص در درون حکومت است که با ديد قومي به قضايا نگاه مي‌کند و پيشرفت و ثبات را در سرکوب گروه‌هاي قومي غيرخودي جستجو مي‌کند. اين سياست، جنگ افروزانه است که از يک ذهنيت جنگي ناشي مي‌شود. جنگي را که اين گونه سياست‌ها در درون مي‌افروزد، بسترساز جنگ هاي بيروني ديگر نيز است. فهم دارنده‌گان چنين ذهنيتي از صلح اين است که طالبان با ديد قومي با يک حکومت قومي متحد شوند تا با اين اتحاد ديگران سرکوب شوند. چنين ذهنيتي که در رفتارهاي حکومت متجلي است ودر ديگر لايه‌ها نيز بازتوليد مي‌شود، از صلح واقعي فاصله‌ها دارد. در  واقع چنين ذهنيتي صلح را در معنا و مفهوم وسيع نمي‌فهد!

البته تا جايي که به اين حلقه خاص قوم‌گرا مرتبط است، آنان باکي از اين ندارند که حکومت افغانستان با تمام دست‌آوردهايي که به کمک جهانيان بدست آمده، تسليم طالبان داده شود. چون اين حلقه با نگاه تباري‌اش، همه چيز را مصادره به مطلوب مي‌کند و مطلوبش نيز اين است که «قوم‌برتر» در قدرت باشد و ديگران سرکوب شوند!

بنابراين، آتش‌بس‌هاي چند روزه مورد ادعاي شوراي صلح و شوراي علما چيزي نيست جز فرصتي براي گروه هاي تروريستي تا با استفاده از آن از يک طرف به تجديد قوا بپردازند و از سوي ديگر در ميان مردم و جهانيان براي خود وجاهت و مشروعيت کسب کنند که گويا به خاطر خوشي مردم دست از جنگ برمي‌دارند!

اشتراک گذاری:

نظر بدهید