رهبران حکومت خبر ندارند يا تجاهل عارفانه مي‌کنند؟!

 

نورالله ولیزاده

اين روزها داغ‌ترين، پيچيده‌ترين و مرموزترين بحث و گفت‌وگوها در مورد سرنوشت افغانستان در مجامع بين‌المللي، منطقه‌يي و ملي در جريان است.

امريکايي‌ها در چارچوب فرآيند بازنگري استراتيژي کلان جنوب آسيا، به قضاياي افغانستان نگاه مي‌کنند و از قراين و شواهد برمي‌آيد که آنان روي هرگزينه ممکن باب بحث را باز گذاشته‌اند و آماده شده‌اند تا تغييرات سياسي بزرگ و دراماتيک را بوجود بياورند. مذاکره مستقيم امريکايي‌ها با طالبان واضح‌ترين نمونه آماده‌گي امريکايي‌ها براي عدول از تعهدات و چارچوب‌هاي فکري اساسي آنان در مورد آينده سياسي افغانستان است. برخي از منابع، از زمينه‌سازي براي برگزاري نشست «بن دوم» سخن مي‌گويند. نشستي که در آن طالبان با نيروهاي سياسي شمال دور يک ميز بنشينند و در مورد تعيين يک چارچوب سياسي روي چگونگي تشکيل دولت آينده به توافق برسند. از وراي قوت گرفتن چنين احتمالي است که احتمال به تعويق افتيدن انتخابات پارلماني و انتخابات رياست جمهوري نيز مطرح شده است. احتمالن اين انتخابات‌ها تا به نتيجه‌رسيدن گفت‌وگوهاي امريکايي‌ها با طالبان و به ميان آمدن يک توافق کلي ميان نيروهاي خارجي ذيدخل در قضاياي افغانستان به تعويق انداخته شود.

امريکايي‌ها در حالي استراتيژي جنوب آسياي خويش را مورد بازنگري قرار مي‌دهند که روسيه در منطقه بيش از هر زمان ديگري فعال شده و به تقابل با امريکا روي آورده است. چين، پاکستان و حتا ترکيه نيز با روس‌ها همسويي نشان داده و روي تشکيل يک ايتلاف بزرگ منطقه‌يي عليه امريکا به صورت جدي کار دارند. گرايش پاکستان و ترکيه به سوي روسيه، موجب نگراني بيشتر امريکايي‌ها شده است. اين دوکشور تا دست‌کم يک سال پيش متحد عمده امريکا در منطقه حساب مي‌شدند. اين دو کشور، به هرحال کشورهاي مهمي در منطقه نيز هستند و امريکايي‌ها نمي‌توانند ادبار اين دوکشور نسبت به خود را ناديده بگيرند. امريکايي‌ها در واکنش به همگرايي بوجود آمده ميان روسيه، چين، ايران، پاکستان و ترکيه، تلاش کردند تا يک ايتلاف منطقه‌يي با ترکيب عربستان، امارات متحده عربي، قطر و افغانستان بسازند که اين ايتلاف در برابر ايتلاف روس‌ها بسيار ضعيف و نا مؤثر است.

گفته مي‌شود که ناکامي استراتيژي امريکا براي جنوب آسيا نيز در همين چارچوب مورد بررسي قرار گرفته است. وقتي اين پرسش مطرح مي‌شود که چرا پاکستان و ترکيه ازکنار امريکا به کنار روسيه رفته‌اند، پاسخ اين پرسش در چارچوب استراتيژي جنوب آسيا جستجو مي‌شود و نتيجه اين مي‌شود اين که اين استراتيژي ناکام بوده است.

سياست‌هاي نادرست و ناکام حکومت وحدت ملي به رهبري اشرف غني نيز در ناکامي استراتيژي امريکا براي جنوب آسيا نقش داشته و از همين‌رو امريکايي‌ها به توانايي رهبران حکومت وحدت ملي در مديريت اوضاع سياسي و امنيتي بي‌باور شده‌اند که اين بي‌باوري در گفت‌وگوهاي مستقيم امريکا با طالبان تبلور يافته است. احتمالن در فرايند پاسخ دهي به خواست‌هاي طالب تا مرز بيرون راندن نيروهاي سياسي«افغان-امريکن» از سکان قدرت در افغانستان نيز پيش‌بروند. چون راه ديگري وجود ندارد. طالبان حکومت کابل را نامشروع و رهبران آنان را مزدوران خارجي مي‌خوانند و طبيعتا که خواستار بيرون کردن آنان از صحنه سياسي مي‌باشند. امريکايي‌ها نيز وقتي قرار شده با طالبان مذاکره کنند، گريزي ندارند مگر اين که بخش عمده از خواست‌هاي آنان را بپذيرند. با بيرون رانده شدن نيروهاي سياسي غرب آمده از قدرت، زمينه تعامل نيروهاي شمال و جنوب (طالبان و نيروهاي سياسي شمال) فراهم مي‌شود و تشکيل يک حکومت ايتلافي از اين دو نيرو، هم قناعت پاکستان را فراهم مي‌سازد و هم نگراني‌هاي روسيه، ايران و ترکيه و چنين را کاهش مي‌دهد. به اين ترتيب امريکايي‌ها فرصتي پيدا مي‌کنند تا از نو طرح و نقشه ديگري را براي حضور شان در منطقه بريزند. اين در واقع يک عقب نشيني تاکتيکي از جانب امريکا در برابر روسيه و متحدين منطقه‌يي آن خواهد بود. به اين ترتيب، اوضاع سياسي بسيار طوفاني‌تر از آن چيزي است که رهبران حکومت وحدت ملي مي‌پندارند يا مي‌نمايانند.

نزديکي حامد کرزي به ايتلاف بزرگ سياسي اخير که عمدتا متشکل از نيروهاي سياسي شمال است و نفس تشکيل اين ايتلاف درچارچوب تحليل بالا قابل فهم است. کرزي از آنچه در پشت پرده سياست مي‌گذرد واقف است و از همين‌رو خود را با ايتلاف نجات نزديک مي‌سازد. چون به اين نتيجه رسيده که نيروهاي سياسي شامل اين ايتلاف طبق نقشه جديد امريکايي‌ها، يکي از طرف هاي اصلي در آينده است. اشرف غني نيز تلاش‌هايي را به هدف بومي نشان دادن خود روي دست گرفته است. «سربازگيري» اشرف غني از ميان علماي ديني به اين تحليل مرتبط است. غني و کرزي که چهره‌هاي سياسي«بي‌ريشه»  در افغانستان شناخته مي شوند و حضور شان در صحنه سياسي به حمايت خارجي‌ها بسته است، تلاش دارند که براي خود در ميان مردم و نيروهاي سياسي داخلي جاي پا باز کنند تا در تحولات سياسي آينده نيز سهم و نقشي داشته باشند.

با اين وصف، عبدالله عبدالله، رييس اجرايي حکومت وحدت ملي، با تاييد مذاکرات مستقيم امريکايي‌ها با طالبان، گفته است که اين مذاکرات به هدف زمينه‌سازي گفت‌وگوهاي صلح دولت افغانستان با طالبان صورت مي‌گيرد. اين گفته‌ها از دو حالت خالي نيست. يا اين است که آقاي عبدالله در خلاي اطلاعاتي در مورد تحولات منطقه‌يي و جهاني قرار دارد و از نقشه‌هاي پنهاني و بزرگ امريکايي‌ها بي‌خبراست يا اين است که آگاهانه به هدف عادي نشان دادن وضعيت سياسي، چنين اظهار نظري کرده است. در هر دو حالت به سياست‌گري بسان عبدالله عبدالله زيبنده نيست. آقاي عبدالله به نماينده‌گي از نيروهاي سياسي شمال وارد حکومت شده و بايد از تمامي تحولاتي که نيروهاي سياسي شمال در آن دخيل باشند با خبر و سهيم باشد. او مثل کرزي و غني يک سياست‌گر متکي به حمايت خارجي‌ها نيست که در محاسبات آينده ناديده گرفته شود و به اين دليل با پرده‌پوشي از آنچه در پشت صحنه سياست مي‌گذرد، به حفظ وضع موجود کمک کند. مگر اين که آقاي عبدالله خودش بخواهد ناديده گرفته شود و در زمره سياسيون غير تأثيرگذار و بيرون از بازي باشد.

آنچه واضح است اين که وضعيت موجود قابل دوام نيست و براي بازيگران منطقه‌يي و جهاني قابل تحمل هم نيست. امريکايي‌ها بيش از همه در تلاش بيرون شدن از وضعيت موجود مي‌باشند. آنان فکر مي‌کنند که در يک جنگ«بيهوده» گير مانده‌اند و دوام آن به نفع شان نيست و بلکه به نفع رقباي منطقه‌يي شان است. مردم افغانستان نيز هر روز قرباني اين جنگ‌اند و خواستار به ميان آمدن يک تغيير مي‌باشند. هرچند اين خواست را به شکل منسجم و مؤثر بيان کرده نمي‌توانند و قادر به تعميل اراده خويش بر دولت نيستند. دولت افغانستان نيز به دلايل زيادي متکي به کمک‌هاي خارجي مانده و به اصطلاح موفقيت‌اش هنوز در دست امريکايي‌ها است!

اشتراک گذاری:

نظر بدهید