ضحاک و ضحاکیان روزگار

پرتونادری

 

ضحاک ماردوش در سرزمین اسطوره ها، اورنگ نشین نامشروع و خون خواره یی است. او روح خود را به شیطان فروخته بود تا به ارضای غرایز بهیمی خود برسد. از این نقطه نظر، ما در تاریخ معاصرخویش نیز ضحاکیانی داریم که می توان آنان را با ضحاک  ماران مقایسه کرد. این ها نیز برای رسیدن به هوس های بهیمی خویش، روان خود را به نیروهای اهرمنی روزگار فرخته اند. به قول فردوسی در شاهنامه، ضحاک پدری داشت مرداس نام. او پادشاهی بود پرهیزگار و دادگر.

ضحاک را هوای پادشاهی در سر بود و چنین بود که با اهرمن تفاهم کرد.  اهرمن  پذیرفت که مرداس را از سر راه بردارد و ضحاک را به پادشاهی برساند. ضحاک پذیرفت که  روان خود را در اختیار اهرمن گذارد. مرداس هربامداد پیش از آن که کرانه های آسمان سرخ شود برای نیایش به باغ خود می رفت. شیطان بر سرراهی او چاهی کند و سر آن چاه را پوشانید. چون مرداس پای بر سر چاه گذاشت به درون چاه افتاد و جان داد. چنین بود که ضحاک برجای گاه نشست؛ اما گویی دیگر داد و دادگری  با مرداس در آن چاه افتاده بود. حال دیگر روان  ضحاک در گرو اهرمن بود. به زبان دیگر این اهرمن بود که بر ضحاک حکم می راند. برای آن که همۀ اراده و اندیشۀ او در دست اهرمن بود. کارهایش همه اهرمنانه بود.

همه چیز برای او ارضای غریز بهیمی بود و همه اندیشه اش این بود که چگونه شیطان درون خود را راضی نگهدارد. روزی از روزها اهرمن در سیمای خوالیگری به درگاه او می آید، تا به آشپزی او گزیده شود. چنین می شود. اهرمن برای ضحاک خوراکی های  گان تهیه مزده داری از گوشت جانوران و پرنده  می کند. ظاهرن این همان دورانی است که انسان به گوشت خواری می رسد. روزی  ضحاک به اهرمن می گوید:   می خواهم به سبب این همه خوراکه مزه دار که برای من می پزی ترا پاداشی دهم. اهرمن می گوید: من پاداشی از تو نمی خواهم، بگذار تا بر شانه های بلند تو بوسه زنم و چنین می کند و خود ناپدید می گردد. از جای گاه بوسه های اهرمن روی شانه های ضحاک دو مار سبز می  شود. پزشکان راه چاره نمی یابند تا این که بار دیگر اهرمن در سیمای پزشکی پدیدار می شود و می گویند باید به این ماران خورشی از مغز سر جوانان ساخته شود تا بخورند و بخوابند تا ضحاک در آرامش بماند. چین می کنند. همه روزه دو جوان را سر می برند و از مغز سر آنان برای ماران ضحاک خورش می سازند. چرا این مارها تنها مغز سر جوانان را می خورند؟ چرا از مغز سر پیران به آن ها خورش ساخته نمی شود؟ جوان نماد بالنده گی و آیندۀ یک جامعه است. جوان ادامۀ هستی جامعه و ادامۀ زنده گی است. با مغز است که انسان می اندیشد. ماران ضحاک، مغز سر جوانان را می خورند. این امر می تواند به این مفهوم بوده باشد که ضحاک می خواهد جامعه را از نیروی بالنده گی، اندیشه و تفکر خالی سازد.

وقتی جامعه از تحرک و تفکر خالی شود، آن گاه ضحاکیان می توانند هم چنان بر اریکه بمانند. آرامش ضحاک در آرامش ماران اوست. آرامش ماران او هم از خوردن مغز سر جوانان پدید می آید. ضحاک نماد سیاه ترین استبداد است و حاکمیت او حاکمیت شیطان است. مردم دو راه دارند یا باید خاموش بمانند و همه روزه مغز سر جوانان شان خوراک ماران ضحاک گردد، یا هم باید برخیزند و حاکمیت شیطانی ضحاک را براندازند. چنان است که کاوه آهنگر به دادخواهی بر می خیزد و دادخواهی او، دادخواهی همه گانی است.  کاوه نماد همۀ جامعه است.  پس دادخواهی او برای همۀ جامعه است. درفش کاویانی همان درفش دادخواهی و مبارزه در برابر بی داد است که کاوه آهنگر با برافراشتن آن جنبش و رستاخیزی را پدید می آورد. مردمان فریدون را به پیشوایی بر می گزینند. فریدون به جنگ ضحاک می رود، دم و دست گاه اهرمنی او، را از ریشه بر می کند. ضحاک را درهم می کوبد و او را در غار تاریک کوهی اونگان می سازد تا شکنجۀ درازی داشته باشد و خود به دادگستری می پردازد. کاش می شد به سرزمین ابهام آلود اسطوره ها برگشت و دادگری فریدون ها را دید و در سایۀ درفش کاویانی زنده گی کرد. چون به تاریخ می رسیم دیگر همه جا چیغ خون آلود ضحاک و ضحاکیان اهرمن کردار است که همه جا می پیچد. چون به تاریخ بر می گردیم ضحاکیان را می بینم که مغز سرجوانان را می خورند تا زنده گی کنند. آیا در روزگار ما دیگر صدای کاوه یی در برابر ضحاک و ضحاکیان برنخواهد خاست؟ آیا دیگر  پرچم کاویانی چنان سیمرغی به پرواز در نخواهد آمد؟ آیا دیگر داد بر جای بی داد نخواهد نشست؟  آیا دیگر فریدونی قامت نخواهد افراشت تا دم و دست گاه اهرمنی ضحاک و ضحاکیان را فرو شکند؟ شاید چنین نشود؛ اما اگر در سرزمین اسطوره ها کاوۀ آهنگر نماد دادخواهی برای همۀ جامعه است، باید امروزه مردم در دورانی که ضحاکیان   وجود دارند خود باید به نماد فریدون و کاوه بدل شوند و به روزگار ضحاک و ضحاکیان پایان دهند.

اشتراک گذاری:

نظر بدهید