وامانده‌گي يک نسل و فرصتي که از دست مي‌رود

 

نصرالله نيک‌فر

اين درست است که نظام‌هايي مي‌روند و رژيم و ساختارهاي مي‌آيند. کساني کسي مي‌شوند و ديگراني پي‌رَو و دنباله‌رو؛ اما در بيش‌ترين سرزمين‌ها پس از چندي مردم گونه‌ي بيماري‌ خودرا شناسايي مي‌کنند و براي درمان آن همه باهم دست به‌کار مي‌شوند، يک فرهنگ و يک تمدن و يک هم‌بودگاه را از پرت‌گاهِ نيستي نجات مي‌دهند. اما هنگامي‌که خراسان کم کم به‌سوي تجزيه رفت و يک امارت تباري قبيله‌يي در آن پا گرفت، رفته رفته در زمان عبدالرحمان خان (1880-1901م) پس از کله منارهاي زيادي به‌خود نام افغانستان را گرفت و يک تمدن بزرگ به‌صورت دهشت‌ناکي تحقير شد. مردمان بومي‌اي که زنده مانده بودند سراسيمه به کوه‌ها فرار کرده بودند و خودرا ديگر باخته بودند. اين فروريزي يک تمدن بزرگ را در سراشيب نيستي و مسخ برابر کرد.

امير حبيب الله خان کلکاني نخستين کسي بودکه براي نخستين بار از ميان خشم و خون و بي‌مهري‌هاي تباري سر بيرون کرد و کاخ استبداد تباري را لرزاند و خونِ عدالت خواهي را دوباره در وجود باشنده‌گان اين مرزوبوم به جريان درآورد. پس از آن بدخشي، باعث ويارانش، استاد رباني و فرمانده مسعود و يارانش، عبدالعلي مزاري و يارانش و عبدالرشيد دوستم و يارانش اين حقيقت را درک کردند و تاپاي جان در سنگر دادخواهي براي ستم‌ديده‌گان اين جغرافيا ايستادند. اما اين ايستاده‌گي‌هم با مکاري‌هاي تبارپرستانِ دشنه در آستين به گونه‌ي خونين فرجام پذيرفت.

پس از رفتن فرمانده مسعود اين چندين نسل است که در وامانده‌گي به‌سر مي‌برند و خودرا چنان باخته اند و حالا گپ تاجايي رسيده است که چيزي را که بايد تبارپرستان از اين‌ها درخواست مي‌کردند، وارونه اين‌ها با تضرع و سرافکنده‌گي از آن‌ها تمنا دارند و در کوچه‌هاي معامله و انسان فروشي قدرت و عزت گدايي مي‌کنند. به‌خاطر اندک چوکي و مشاور بودن بوت پاکي هر از راه رسيده‌اي را مي‌کنند و عزت و شأن و شرف مي‌فروشند و در پاي خوکان قبيله دُرّ دري مي‌ريزند و هيچ شرمي هم ندارند.

تا زماني که باز اين نسل تاريخ بخواند و در خط اين مبارزه‌هاي هدف‌مند و انساني قرار گيرد، چندين نسل قرباني خواست‌هاي شومِ معامله‌گرانِ از خود رفته‌ي دروني خواهند شد. کساني‌که جز خود کسي را نمي‌بينند، گذشته هم براي‌شان هيچ ارزشي ندارد و هويت و شأن و شرف به پشيزي نمي‌‎ارزد نزدشان هنوزهم دارند نفس مي‌کشند و قرباني مي‌گيرند. خوب در اين گونه آشفته بازار چه‌گونه مي‌شود نسلي‌را پرورش داد که شايسته‌ي آن گذشته‌ي بزرگ باشد؟ چه‌گونه مي‌شود با سرِ بلند ايستاد؟ سرخورده‌گي نسلي‌که در آرزوي يک ناجي و قهرمان دارد موي سپيد مي‌کند، بي‌جاي نيست. بيش‌ترين عاملش همين غداران دروني است. تا اين‌هارا دور نزنيم نمي‌توانيم خودرا به درخت آزادي و سرافرازي بياويزيم. عامل اصلي بدبختي هاي امروز ما همين‌ها هستند و بايد هرچه زودتر به درماني اين تومور خبيثه پرداخت.

نسلي‌که دارد شکل مي‌گيرد زياد اميد وارکننده نيست. چون بيشترشان در دنياي خيالات زنده‌گي مي‌کنند و با واقعيت‌هاي عيني اين کشور آشنايي درستي ندارند. ياهم خود را به عمد به ناداني و نافهمي زده اند. مي‌شود ويژه‌گي‌هاي اين نسل را چنين برشمرد:

تيپهاي صادق هدايتي: اين نسل در عالم خيالات و اوهام و هيچي و پوچي زنده‌گي مي‌کند. نه تعهدي دارند و نه هم انديشه‌اي که بتواند به درد بخور دنياي واقعي هم‌بودگاهِ ما وانسان‌هايش باشد. هرچه او مي‌داند و او دارد تنها خودش از آن سر در مي‌آورد. مردم آن‌را درک نمي‌کنند و ياهم ناآشنا از آن هستند. فاصله بين اين‌ها و عالم واقعي فرسنگ‌هاست. نه اين‌ها مردم و اجتماع را درک مي‌کنند و نه‌هم مردم اين‌هارا درک مي‌کنند. بنا براين اين‌ها خودشان يک چالش بزرگ اين جامعه هستند. چون ازاين‌که مردم درک‌شان نمي‌کنند عقده‌اي مي‌شوند و سرخورده. اما کاري راکه صادق هدايت کرد و خامه‌اي راکه او کشيد اين‌ها ناتوان از آن هستند و تنها به پوشه‌ها و نمادها چسپيده اند.

تندروان مذهبي: اين گروه‌ها تا هنوز نتوانستند با دنياي مدرن آشتي بکنند، و هنوزهم باخود و با جامعه و زمان خود در جنگ هستند. در ذهنيت قرون اوسطايي و عصر حجري به‌سر مي‌برند. جزخودشان همه را کافر، گنهکار و واجب‌القتل مي‌دانند. يگانه راهِ رفتن‌شان به بهشتِ خدا، ريزاندن خون انسان‌هارا مي‌دانند. اين‌هاهم نه چيزي دارندکه به‌درد مردم بخورد و نه‌هم مردم به اين‌ها تمکين مي‌کنند و از همين خاطر اين هاهم عقده‌اي هستند و بزرگ‌ترين چالش جامعه‌ي در حال گذار هستند.

منتقدان بيتيوري: اين گروه در يک حدي آگهي دارند، نقد مي‌کنند و پرخاش مي‌کنند و گاهي تا سرک‌هاي خامه پاي گفته‌ها و ارزش‌ها مي‌روند اما خودشان تنها بلد اند نقد کنند. نه تئوري‌اي دارند و نه هم راه‌کاري که دستِ‌کم آيينه‌ي چند روزه‌اي باشد براي همه. «در خميرمايه موي مي‌پالند» و هميشه منفي گرايي مي‌کنند. مطلق گراهايي ناخورسند هستند و به کار ديگران قناعت ندارند و از دست خودشان‌هم کاري ساخته نيست.

آرمانيهاي در حسرت گذشته: اين گروه نهايت آرماني بوده و در حسرت گذشته حال را از ياد برده است. هميشه افتخارات گذشته را با دهن پر قلقله مي‌کنند و شانه‌ي افتخار بالا مي‌کشند. اما از روي خودشان چيزي بر نمي‌آيد و به‌درد کاري عملي‌اي که نياز هم‌بودگاه امروزي ما باشد نمي‌خورند. تشنه‌ي گپ‌وگفت در باره‌ي گذشته هستند ولي هيچ‌گاهي از گذشته نياموختند و برمبناي کارنامه‌هاي پيروزمند گذشته‌گان برنامه‌ي نگرفتند تا گره‌گشاي حال امروزين اين هم‌بودگاه باشد.

خود باختههاي دريوزه: اين‌ها مي‌پندارندکه هرچيزي‌که در اين جغرافيا و اين کشور است مال ديگران است و اگر آن‌ها سهمي دارند، از خيرات سر ديگران است. اگر ديگران بخواهند براي‌شان سهمي مي‌گذارند و اگر نخواهند بايد اين‌ها اندک سهمي گدايي بکنند. اين دلقکان سياسي‌که بيش‌ترينه نماينده‌گي مردم را داشته‌اند و مردم فروشي را خوب بلد اند، در رأس قرار داشتند و زمام‌دار امور مردم بوده‌اند، اما هميشه عزت و شرف و اتوريته‌ي مردم را در بازار سياست به حراج گذاشته اند و از پي فروش آن، جاي‌گاهي کمايي کرده اند و بازهم معامله مي‌کنند تا از خيرات سر ديگران ماموريت سياسي‌اي را در سرزمين خودشان اندکي گويا به‌دست بيارند.

اين بخش‌بندي‌هاکه البته بسيار کلي است به تمام نمي‌تواند بازگو کننده‌ي همه گير و دارهاي باشد که ما در آن گرفتاريم، اما مي‌تواند نشانه‌ي از يک سرخورده‌گي و خودتوهمي و انتظار بيهوده براي آمدن يک ناجي و پهلوان باشد. نسلي‌که محو پيش‌رفت و تکنولوژي شده است و در برابر آن از خود بيگانه است و نسلي‌که خودش را باخته است و نه سخني به گفتن دارد و نه‌هم جرأتي براي شورش و تغيير و انقلاب؛ بماند به‌يک بخش‌بندي ريزتر. همه مي‌گويند وضعيت نابه‌سامان است. حاکمان جنايت و خيانت مي‌کنند، شايسته‌سالاري نيست، فساد و فاشيزم باهم هم‌گام اند. اما کسي را جرأت پرسش‌گري نيست و همه چشم به راهِ کسي ديگري هستند تا او بيايد اين‌هارا ازاين گرداب خانه ويران کن بيرون کند.

باآن‌که بقاياي رژيم‌هاي آيديولوژيک هنوزهم يک چالش بزرگ براي گذار و شايسته سالاري هستند و مرزبندي‌هاي تباري و مردم‌ستيزي به‌جاي مردم‌سالاري در حال اوج گرفتن است، هريک از ارزش‌هاي دموکراتيک خود ابزاريست براي تحميق و تحمير توده‌ها، اما اين نسل تاهنوز نيامده است براين پرسمان پژوهش در خور نمايد و پيشنهاد منطقي و کاربردي ارايه دهد. همه شکايت است و گلايه، اما چيزي‌که بايد گفته مي‌شد نشد. جامعه‌ي مدني خود يک پروژه‌ي است براي گرفتن پروژه. کساني در جامعه‌ي مدني خانه کرده اندکه خود به ارزش‌هاي مدني نه باوري دارند و نه‌هم پاي‌بندي. جامعه مدني در خدمت حاکميت قرار گرفت و مشتي پروژه بگير و روزمره انديش شدند. اين‌گونه يک نهاد ارزش‌مند مدني‌را در پيش‌گاهِ مردم نام‌بد کردند و جاي‌گاه‌اش را ضرب صفر کردند.

اين نسل بايد به خود آيد و خود داخل معادله‌هاي سياسي شود. بايد از ابعاد گوناگون مورد نياز سياست آگاهي پيداکند و سپس استفاده بهينه کند. دل‌مرده‌گي و خود بيگانه‌گي و پنهان شدن لاي تخيلات و دنياي شاعرانه حتا همان خلوت شاعرانه راهم از ما مي‌گيرد. نسلي‌که سياست نمي‌کند و براي سرنوشت‌اش احساس مسووليت نمي‌کند و نمي‌انديشد؛ ارزش افسوس خوردن را هم ندارد. پيشوايي و رَه‌بري ديگران اگر براي ما پيامدي خوبي مي‌داشت که حالا در اين حالِ زار نبوديم. مايي‌که در کشورهاي گوناگون جهان علوم جديد خوانديم و با سيستم‌هاي مدرن سياست و مديريت آشنايي داريم، چه شده است که اعتماد به نفس خويش را از دست داده ايم و به دنبال کساني هستيم که خود الگوي ناکامي و سرخورده‌گي اند. ما از زر اندوزان روده انبارِ راحت طلب چشم‌داشتي داريم‌که هيچ‌گاه در مخيله‌شان نگذشته است و خودرا رسالت‌مند هم‌چون چيزهايي ندانسته اند، جز ارزش فردي به هيچ ارزش انساني‌اي باورمند نيستند و نمي‌انديشند. اين گناهِ ما است نه آن‌ها. درست است که اعتماد به نفس مارا از ما گرفته‌اند و هميشه مارا از اصل گزاره‌ها و روي‌دادها دور نگاه داشته اند تا راز پرسمان‌ها را ندانيم؛ ولي اين چند بهانه مارا در پيش‌گاهِ تاريخ نمي‌تواند تبرئه و پاک کند. ما بخواهيم نخواهيم پاسخ‌گو خواهيم بود. منصفانه نيست که ماهم بيايم و سخن‌گويان و دنباله‌روان کساني شويم که فهم‌شان و درک‌شان از مسايل، پايين‌تر از ما باشد و آن‌گاه براي آن‌ها روده درازي کنيم و مديحه سرايي و به دانش و داشته‌هاي خود و نسل خود بخنديم.

نياز است در نخست يک انقلاب در ما بشود و سپس در ساختار و سازه‌ها و سازش‌ها. گروه و تشکيلاتي‌که راهبردي انديشه کند يا نداريم و اگر داريم هنوز جاافتاده نشده است. سازمان‌هاي که ايجاد شده‌اند يا ايديولوژيک اند يا هم زير تأثير يکي از جريان ها و افراد ايديولوژيک و ياهم پيوند دارد با فاشيزم و دستان استخباراتي بيروني و ياهم روزمره و بي‌مديريت و ناپيگير. گهي آب اند و گهي آتش و فرجام‌هم خاکستر. اين نسل نياز دارد تربيه سياسي شود و خود سرنوشت خويش را به دست گيرد و به خودش باور کند.

اشتراک گذاری:

نظر بدهید