تغيير در فرماندهي نه؛ بل تغيير در راه‌برد امريکا سرنوشت جنگ افغانستان را رقم مي زند

 

تغيير در رهبري نيروهاي امريکايي مستقر در افغانستان کار ساز نيست، تا زماني که امريکا در راه‌برد خود در افغانستان تغييرات نياورد و در ضمن حکومت افغانستان در راه‌کار مبارزه با قلدران و زورگويان فاسد، قاچاق‌بران مواد مخدر و غاصبان زمين برخورد جدي نکند. راه‌برد جنوب آسيا ترمپ که يک سال از آن مي‌گذرد، نه تنها نتيجة ملموسي به بار نخواهد داشت، بل اوضاع افغانستان را بيش‌تر از گذشته پيچيده ترخواهد ساخت.

فشار برپاکستان که بخشي از اين راه‌برد بود، هنوز بر پاکستان اثر گذار نبوده و در سياست‌هاي راه‌بردي  اسلام‌آباد در پيوند به افغانستان تغييراتي به عمل نيامده است و برعکس مداخلة نظاميان پاکستاني نيز در افغانستان بيش‌تر شده است. پاکستان نه تنها بر گروه‌ طالبان فشار وارد نکرد، بلکه طالبان از امنيت بيش‌تر برخوردار شدند، پناه گاه‌هاي شان در پاکستان تحت نظر شبکة استخبارات اين کشور مصون تر از گذشته شد و رهبران شان از مشوره‌هاي  بيش‌تر نظاميان پاکستان برخوردار شدند. هرگاه چنين نمي‌شد، طالبان قدرت‌مندتر نمي‌شدند و حملات تهاجمي و انتحاري آنان در افغانستان افزايش پيدا نمي‌کرد.

هم‌زمان به اين حکومت افغانستان نه تنها در برابر حمله‌هاي تهاجمي و انتحاري تروريستان تضعيف شد و در موجي از تنش‌هاي داخلي قادر به اجراي برنامه‌هاي کلان اقتصادي‌اش نشد و در ضمن در مبارزه با زورگويان، مفسدان، قاچاق‌بران مواد مخدر و غاصبان هم کوتاه آمد.

از سويي‌هم ظهور و گسترش فعاليت داعش در افغانستان چالش ديگري بود که حکومت افغانستان را نگذاشت تا در اجراي برنامه‌هاي خود موفقيت به دست آورد و برعکس از ميزان موفقيت‌هايش بيش‌تر کاسته شد و در عين زمان تنش‌هاي قومي نيز افزايش يافت و فاصله ميان  گروه‌هاي حامي و مخالفان سياسي حکومت بيش‌تر افزايش يافت.

اين سبب شد که حکومت به نحوي تجريد شود و مردم از آن بيش‌تر فاصله گيرند. هرچند حوادث يادشده نسبت به راه‌برد جديد امريکا پيشينه داشت، اما پس از اعلام راه‌برد جديد امريکا رخداد‌هاي ياد شده به گونة سرسام آوري رشد کرد که اين نشان مي‌دهد که اوضاع افغانستان به گونه‌يي دستکاري و مهندسي شده به اين حالت درآورده شده است. هرچه باشد، رخدادهاي افغانستان چه پيش از راه‌برد جنوب آسيا و چه بعد از آن در سه سال اخير به  سرعت توسعه کرده است که در هر حالي دلالت به يک دست نامريي در راستاي تضعيف اوضاع اين کشور دارد که به جاي بهتر شدن، برعکس دلالت به بدتر شدن اوضاع اين کشور دارد و اين دست چندان نامريي هم نيست و دست حاميان بين‌المللي افغانستان به ويژه امريکا و کشورهاي اروپايي دخيل است و در سايه و روشن حضور آنان به پيش مي‌رود.

حوادث اخير در درون دستگاه حکومت پرده از بسياري حوادث بيرون کرد و ناگفته‌هايي را بيرون داد که براي مردم افغانستان غير قابل تصور بود. هرچند هنوز ناگفته‌هاي زيادي در مورد حوادث اخير موجود است که رسانه‌يي نشده و رسانه‌ها تا کنون بيش‌تر به حاشية چند و چون‌ها پرداخته اند يا اين که هنوز نتوانسته اند، سرنخي براي وارد شدن خود پيدا کنند.

آن‌چه در اين مورد رسانه‌ها تا کنون تحت عناويني چون ” اختلاف در اردوگاه آقايان غني و اتمر”، “جنگ رسانه‌يي آقاي غني و اتمر”، “شکارچي تروريست‌ها و راه دشوار پايان عمليات آزادي”  و… مطالبي به نشر سپرده‌اند، بيشتر حاشيه‌يي است، تا پرداختن به متن که هيچ يک به متن رخدادها وارد نشده‌اند.

اين در حالي است که مقام‌هاي امريکايي از پيش‌رفت و موفقيت راه‌برد جديد اين کشور در افغانستان سخن مي‌گويند. چنان که جنرال اسکات ميلر که جاي گزين جنرال نيکلسن شد. استراتيژي جنوب آسيا را موفقانه خواند.  نزديکان آقاي ميلر گفته‌اند که سابقه و تخصص آقاي ميلر در مبارزه با مظنونان تروريستي بين‌المللي نشان مي‌دهد که انتصاب او به اين پست حاکي از تمرکز بر مبارزه با گروه‌هايي چون داعش در افغانستان است. در عين حال آقاي ميلر با جنگي در افغانستان روبه‌رو است که پس از فروريختن برج‌هاي تجارت جهاني آغاز شده و هنوز در ابعاد گوناگون ادامه دارد. حالا ادامة جنگ و قدرت يافتن دوبارة گروه‌هاي تروريستي به‌شمول داعش، ادامة حمايت پاکستان و ايران از اين گروه‌ها و افزايش دخالت منفي کشورهاي همسايه در امور امنيتي افغانستان، از موضوعاتي اند که ميلر با آن روبه‌رو است. از سويي‌هم ميلر تنها با يک جنگ فرسايشي و خسته‌گي ناپذير رو به رو نيست، بلکه او، با چالش فساد در نهادهاي امنيتي، کنُدي روند آموزش اين نيروها، فساد مضاعف در روند تسليح و تجهيز آن‌ها و بالاخره با يک سردرگمي سياسي گيج کننده در پيوند به برخورد با گروه‌هاي تروريستي نيز رو‌به‌‌رو است.

اين سردرگمي منحصر در افغانستان نه، بلکه درميان کشورهاي حامي افغانستان نيز اجماعي در مورد صلح و جنگ افغانستان وجود ندارد. از اين‌رو آقاي ميلر در کنار ماموريت‌اش ناگزير است، تا با اين چالش‌ها نيز دست و پنجه نرم کند.

شناخت روشن از اوضاع سياسي افغانستان، ظرفيت هم‌کاري با مقام‌هاي دولتي و محلي افغانستان و آشنايي کامل با اين جنگ و اراضي افغانستان از جمله اندک دشواري‌هايي اند که اين جنرال امريکايي با آن روبه‌رو بوده و تصميم گيري‌هاي راهبردي او، را در برابر گروه‌هاي تروريستي کليد مي‌زند، تا به اين وسيله بتواند، کاخ سفيد را نيز راضي نگه‌دارد. هرچند ميلر پيشينه کار در افغانستان داشته و با اوضاع امنيتي و سياسي اين کشور آشنايي دارد، اما باز هم اين‌ها نمي‌توانند، پيروزي او را در اين جنگ رقم بزنند، زيرا براي غلبه بر دشواري‌هاي موجود، يافتن راه‌ها براي پايان جنگ و سرکوب گروه‌هاي تروريستي نياز جدي به فهم پيچيده‌گي‌هاي سياسي کشور دارد.

هرچند هنوز پيش ازوقت است که در مورد فرماندهي اين جنرال در افغانستان پيش داوري کرد، زيرا داوري‌هاي ما در مورد جنگ افغانستان و نقش جنرالان آن بيش‌تر بر مي‌گردد به کارنامه‌هاي جنرالان پيشين امريکايي که هريک با هياهوي تبليغاتي آمدند و رفتند و برعکس به جاي کشيدن دندان تروريزم، برعکس دندان‌هاي آن‌ها را تيز ترکردند. حال ديده شود که اين جنرال چهار ستاره، معروف به شکارچي تروريستان، در جنگ با تروريستان چه تحرک و نوآوري به خرج خواهد داد که مبارزة امريکا با تروريزم را با خط قرمز زرين رقم بزند و حکايت از فصل تازه‌يي در روند مبارزه با تروريزم داشته باشد که به شکست هفده سالة امريکا دراين جنگ نقطة  پايان بگذارد، اما حرف‌هايي او که گفته است، براي گفت‌وگوي‌هاي صلح با طالبان تلاش خواهد کرد، نشان‌دهنده عقب گرد، امريکا در مبارزه با تروريزم را نشان مي‌دهد که هنوز امريکا براي نابودي تروريزم قاطعيت کامل ندارد. از سويي هم امريکا تا کنون آن فشارهاي لازم را بر اسلام آباد وارد نکرده است که اين کشور را ناگزير به ترک حمايت از تروريزم نمايد. بنا براين کمتر مي‌توان، باور کرد که امريکا در فکر آن باشد که با تعويض مهره‌ها و برنامه‌هاي پيشين ممکن است، وضعيت افغانستان و منطقه را براي پايان جنگ تغيير دهد، زيرا حرف مصالحه و آشتي با تروريستان معناي چراغ سبزنشان دادن و ترغيب آنان به وحشت آفريني‌هاي بيش‌تر را دارد که اين به معناي مدارا با تروريستان نيز تلقي مي‌شود، هرگاه چنين نمي‌بود، چگونه مي‌توان باور کرد که امريکا در برابر تروريستاني پا در گل مانده است که از حمايت نظاميان پاکستان برخوردار اند و امريکا با اين همه توانايي‌هاي نظامي و اقتصادي از نابودي آن عاجز مانده است.

مقولة معروفي است که مي گويند، خواستن توانستن است و زماني که امريکا خواست، طالبان را از افغانستان نابود کند، در مدت کمتر از يک ماه حکومت شان را سقوط داد و حالا که چنين است، معلوم است که تعويض فرماندهي‌ها چاره کار نيست، اما اين که  کجاي کار مي‌لنگد، به همه‌گان چون آفتاب روشن است و به قول معروف آفتاب را نمي‌توان با دو  انگشت پنهان کرد. بنا بر اين تغيير در فرماندهي کارساز نه؛ بل تغيير در راه‌برد امريکا و هم‌زمان به آن تغيير راه‌کاري در حکومت افغانستان گره‌گشاي اصلي بحران اين کشور است.

اشتراک گذاری:

نظر بدهید