ما، ادامة جنگيم و جنگ ادامة ماست پرتو نادری

 

کساني که دهة پنجاه خورشيدي را به ياد دارند، مي‌دانند که در آن سال‌ها کتاب‌هايي بودند که در ميان دانش‌جويان دانشگاه و ديگر رده‌هاي کتاب خوان جامعه دست به دست مي‌شدند.

از رمان مادر تا بشر دوستان ژنده پوش، خرمگس، سپارتاکوس، پاشنة آهنين در ويتنام هميشه باران نمي‌بارد،  دور از ميهن و از همه مهم‌تر کتاب «اصول مقدماتي فلسفه» از ژرژ پوليتسر و کتب‌هاي ديگري از اين قماش هواخواهان زيادي داشتند.

يادم مي‌آيد که بعضي بچه‌هاي دانشگاهي کتاب‌هاي چون اصول مقدماتي فلسفه را دست‌نويس مي‌کردند، تا نسخه‌يي از آن داشته باشند. اين کتاب مانند نخستين گامي بود که به سوي دنياي  بي‌کرانة فلسفه برداشته مي‌شد.

من اين کتاب را همان روزگار خوانده بودم که بر من تأثير بزرگي برجاي گذاشت. نخستين بار از همين کتاب و کتاب‌هاي از همين قماش ياد گرفتم که براي رشد و تکامل يک پديده دو گونه شرايط نياز است که بايد فراهم شود. يکي شرايط دروني و ديگري شرايط بيروني. از اين دو اين شرايط  دروني است، عمده است و مسير حرکت تکاملي يا تغيير يا دگرگوني پديده را تعيين مي‌کند نه شرايط بيروني.

مثال ساده مي‌آورد که اگر يک تخم مرغ را همراه با يک کلوله سنگ سپيد زير سينة مرغ بگذاريم، پس از بيست روز از تخم جوجه بيرون مي‌شود؛ اما از سنگ نه، چرا چنين مي‌شود؟ براي آن که شرايط در تخم آماده به تکامل و دگر ديسي است. اگر براي تخم گرماي لازم  برسد از  تخم جوجه سر بيرون مي‎‌کند. در مقابل اگر به سنگ را هرقدر گرما برسانيم جوجة‌يي از آن بيرون نمي شود. چون شرايط دروني اش آمادة چنين ديگر ديسي نيست.

اين مثال را از آن آوردم که در چهل سال گذشته  در افغاستان  پيوسته گفته مي‌شود که عامل عمدة عقب مانده گي ما، همين  کشورهاي همسايه هستند که در برابر هرگونه توسعة اقتصادي و سياسي در سرزمين ما مداخله مي‌کنند.

دولت‌هاي افغانستان پيوسته ندانم‌کاري‌هاي خود و بي عرضه‌گي‌هاي خود را به دوش کشورهاي همسايه انداخته اند. مثلن پيوسته گفته شده است که عامل اصلي جنگ‌ها در افغانستان بيگانه‌گان اند. اين جنگ‌ها را همسايه‌ها به راه انداخته اند. جنگ از ما نيست، جنگ کشورهاي منطقه است. طالب پديدة افغاني نيست، پديدة پاکستاني است. اين که ما به چنين روز و روزگار افتاده ايم عامل اصلي‌اش کشورهاي همسايه است و چيزهاي ديگر.

حال به گفتة ژرژ پوليتسراگر اين شرايط در داخل فراهم نباشد، اگر ما بادبان کشتي خود را در مسير بادهاي مداخلة همسايه‌ گان نگشاده باشيم؛ اگر بي‌دريغانه به افزارهاي حقير سياسي در دست ديگران بدل نشده باشيم؛ همسايه‌ها چگونه مي‌توانند که کشور ما را در چارچوب سياست‌هاي منفعت جويانة خود به ميدان جنگ بدل کنند!

بايد بي هيچ ترديدي بپذيريم، اين ماييم که با انديشه‌هاي متعصبانه، نژاد پرستانة، تفوق طلب‌هاي زباني و قومي و سياست‌هاي تک محورانه خود زمينه ساز ميدان جنگ در کشور شده‌ايم.

خوب چنين وضعيتي براي همسايه‌گاني که ما با آن‌ها مشکل داريم يا آن‌ها با ما، يک وضعيت خوش آيند است و اين وضعيت شرايط مداخلة آنان در کشور را فراهم مي‌سازد. چنين است که کاردي به اين مي دهند و شمشيري به آن ديگر با اين ذهينت سازي که بايد اين کارد و شمشير در برابر هم قرارگيرند.

ما ساده انگارانه مي انديشيم که اگر واقعيت پديده يي را نپذيرم و آن واقعيت را جعل کنيم در آن صورت ماهيت آن پديده به سود ما تغيير مي‌کند يا آن پديده چنان در مسير تکامل و تغيير قرار که ما مي‌خواهيم. انکار واقعيت به آن مي‌ماند که بخواهيم خلاف جريان آب شنا کنيم. انسان نيروي جاذبه را شناخت، بعد آن را مهار کرد. انسان نمي‌تواند جامعه قانونمند تغيير دهد و در مسير تکامل قرار دهد تا زماني که واقعيت تاريخي ، فرهنگي، سياسي ، اقتصادي و پيوندها دروني جامعة خود نشناسد و براي تغيير آن آگاهانه برنامه ريزي نکند. با شناخت علمي پديده ها است که مي‌ توان آن را هدف‌مندان تغييرداد نه با تمايلات ذهني!

ما چه بپذيريم و چه نپذيرم در اين سرزمين قبيله‌ها، اقوام، زبان‌ها مذهب‌ها و فرهنگ‌هاي گوناگوني وجود دارند. در کنارهم در تعامل و تقابل با هم زنده‌گي مي‌کنند. انسان مشخص افغانستان با چنين چيزهايي پيوند دارد. اين روزها بسيار مي بينيم تا بحث از زبان، مذهب و قوم به ميان مي‌آيد، بعد از فاشيست‌ترين حنجره مي‌شنويم که خاموش وحدت ملي را تخريب مکن! در ميان اقدام اختلاف پديد مياور!

ما همه‌گان يکي هستيم. حال چيزهايي به گونة يک واقعيت سرسخت در جامعه وجود دارند. اقوام وجود دارند، زبان‌ها وجود دارند، مذهب‌ها وجود دارند، فرهنگ‌ها وجود دارند. انکار از اين همه واقعيت‌هاي سرسخت آيا مي‌تواند تکانه‌يي را در امر تکامل و توسعة جامعه پديد آوردهرگز!

چنين چيزهايي هويت گروه‌هاي قومي  در افغانستان را مي‌سازند. اين هويت‌ها را نمي‌شود حذف و آن که هم مي‌خواهد حذف کند دزدي است به کاهدان زده است. مهم اين است که چگونه بايد از اين همه « هويت‌هاي پريشان» هويت ملي واحدي ساخت. در هيچ جايي هويت ملي با حذف هويت هاي قومي پديد نمي‌آيد.

ناگزيريم بپذيريم که حتا در سپيده دم سدة بيست ويکم هم ما با بحران هويت ملي رو به رو هستيم. بسياري مشکلات ديگر نيز به همين جا بر مي‌گردد. چون وقتي در جايي هويت ملي شکل نگرفته است چيزهاي مانند وحدت ملي، اتحاد ملي، منافع ملي، شخصيت ملي  ارادة ملي ، اجماع ملي ، افتخار ملي…  مقوله‌هاي کاذبي هستند و مي‌شود گفت اسماي بدون مسما.

بسيار از مشکلات کشور به اين امر نيز بر مي‌گردد و مي‌تواند همي‌نيروي براي چرخش چرخة جنگ در کشور شود.  از همين جا مي‌توان گفت: جنگ در افغانستان بيشتر از اين که جنگ ديگران باشد جنگ خود ماست.  اين ما هستيم که مي جنگيم. جال بگذريم از اين که ديگران با استفاده وضعيت و شرايط اجتاعي، سياسي ما  اين جنگ را زمينه سازي مي‌کنند.

ما هر روز قرباني يک يا چند حملة انتحاري هستيم نه تنها در کابل؛ بل در ولايت‌ها نيز. پرسش اين است که  چرا نهاد استخباراتي کشور  نمي‌خواهد هويت انتحاري ها را افشا کند و پيوسته از پاکستان و استخبارات آن کشور سخن مي‌گويد. شايد مي‌ترسد براي آن که انتحاري‌ها يا از افغانستان هستند يا هم  وسيلة گروه هاي هراس افگن خودي  حمايت و رهنمايي مي‌شوند تا خود را به هدف برسانند!

وقتي ما ماهيت جنگ‌ها و عوامل جنگ‌ها را نشناسيم و به گفتة مردم گاهي در نعل بزنيم و گاهي در ميخ با دريغ شاهد ادامة جنگ‌ها خواهيم بود. براي که ما عوامل را در درون پديده جست وجو نمي کنيم. خوش داريم که برف بام خود را بر بام ديگران بيندازيم.

اين در حالي است که ما همديگر را نمي پذيريم. روز تا روز سياست‌پيشه‌گان مافيايي شگاف و اختلافات در ميان اقوام افغانستان را بيشتر مي‌سازند. اين جا مافيا سياست مي‌کند. کشور قرباني سياست‌هاي مافيايي شده است.

ما جايگاه تاريخي خود را نمي شناسيم. هنوز مي انديشيم که تاريخ يعني گزافه گويي. چنين است که نه خود را مي‌شناسيم و نه هم ديگران را. ما درک مشترک از تاريخ نداريم.  شخصيت‌ها در تاريخ جايگاه مهم و بزرگي دارند، ما در تاريخ معاصر خود نتوانستيم شخصيت‌هايي را ارائه کنيم که دست کم زمينه‌هاي تفاهم و تعامل در ميان اقوام را پديد آورند.

سوء شناخت از خود و ديگران بزرگترين سرچشمة تناقضات و سرانجام بزرگترين سرچشمة جنگ ها بوده مي‌تواند، اين در حالي است که هم اکنون شماري از قلدران  به دوران رسيده  سودخود، سود خانواده و نزديکان خود را در ادامة جنگ ها مي بينند و زمينه سازي مي‌کند. مردم را گروگان گرفته اند. از مردم باج مي‌گيرند. با سرنوشت کشور بازي مي‌کنند و چيزهاي ديگر…

اين جا که اگر توفاني آمد و شاخ درختي را شکست، بعد از تحليل گران سخت انديش تا سياست‌گران چابک دست بر مي‌خيزند و چند دشنام به نشاني استخبارات منطقه مي فرستند که اين استخبارات منطقه است که نمي گذارد درختان افغانستان قامت بلند کنند تا به شگوفه و ميوه برسند.

آسوده خاطر بايد بود تا زماني که ما واقعيت را همان گونه که هست نشناسيم و نپذيرم چيزي را تغيير داده نمي‌توانيم. ما هنوز دوست و دشمن خود را نمي شناسيم. ما هنوز ماهيت جنگ هاي خود را نمي‌شناسيم و اگرهم بشناسيم بر آن  پرده مي اندازيم.  سرزمين ما را سياست‌گران وابسته و دروغ‌پرداز به سرزمين دروغ‌هاي بويناک  بدل کرده اند، سرزمين گزافه و ياوه هايي که به گفتة مردم روي نان هم که بگذاري کس باور نمي‌کند. سرزمين بادهاي سرگردان. بادهاي ياغي. مگر با گزافه باد کردن مي توان به خرمني از گندم سرخ دست يافت؟ هرگز!

ما خود بزرگترين عامل بدبختي و ادامة جنگ در کشور خود هستيم.  بايد به خود برگرديم  و خود را بشناسيم. بايد به خود شناسي تاريخ  و اجتماعي خود برسيم. بت هاي حقير ذهني خود فروشکنيم و پنجره‌هاي فروبستة ذهن خود را در برابر روشنايي حقيقت بگشاييم.  شايد چنين ما از چنين چيزي بسيار به دور قرار داشته باشيم ؛ اما مهم اين است که بايد با آگاهي نخستين گام ها را برداشت. در غير آن با اطمينان مي شود گفت: جنگ ادامة هستي ما خواهد بود ما ادامة هستي جنگ .چه معلوم شايد چند و چند  نسل ديگر چنان هيمه يي در تنور جنگ‌هاي بسوزند که آتش آن را ما روشن کرده ايم.

اشتراک گذاری:

نظر بدهید