مرگ وحشتناک يک ژورناليست شجاع افغانستاني

واشنگتن پست نویسنده: پمیلاکانستیل

برگردان: سیده مطهر

س از سقوط طالبان در سال 2001 ميلادي که به افغانستان وارد شدم، از سوي تعدادي از جواناني که برعليه طالبان جنگيده بودند، احاطه گرديدم.

يکي از اين جوانان که حدود هژده سال داشت و کلاشنيکوف فرسودة در گردن او آويزان بود پرسيدم: آيا تا حال به مکتب رفته يي و يا نه؟

او سرش را تکان داد و گفت: «نه، من با اين سلاح بزرگ شده ام و هرگز قلم را به دست نگرفته ام».

در سال‌هاي پس از آن، در کابل زنده‌گي و يك مدت طولاني در آنجا کار کرده ام، تماشاگر نسل جديدي از افغانستاني‌ها بودم كه در شرايط بسيار متفاوت بزرگ شده اند.

پس از اداره موقت پول از خارج به داخل كشور سرازير شد، مکاتب، تأمين مالي گرديد، صنف هاي سواد آموزي ايجاد شد و بورسيه هاي تحصيلي فراهم گرديد. نظام ملكي دو باره برگشت و رهبران افغانستان براي ايجاد يک نظام دموکراتيک در خاکستر هاي جنگ، تلاش كردند. دانشگاه هاي دولتي مجددن فعال شدند، و دانشگاه هاي خصوصي به شمول دانشگاه آمريکايي كه داراي امتياز زياد است در افغانستان تأسيس گرديد.

انترنت وارد شد، و به تازه‌گي رسانه هاي اجتماعي نيز آمدند. اين امر اميدوار كننده بود که افغانستان مي تواند به يک جامعه بازتر، جامع و صلح آميز مبدل شود.

يکي از آن جوانان، دوست من، صميم فرامرز، يک گزارشگر خبري بود که روز چهارشنبه 5 سپتمر در بمب گذاري انتحاري در کابل در حالي که گزارش زنده از ساحه مي داد كشته شد.

صميم 28 ساله بود و ماهانه 400 دالر براي پرداختن به گزارش هاي سياسي، اخبار ويژه و خشونت شورشيان بدست مي‌آورد. او در شب مرگ با استفاده از يک جاكت زره، در  برابر دوربين قرار گرفت و وحشت و مرگ را شرح مي داد، که انفجار دوم در نزديکي آنها صورت گرفت و بلافاصله او و فيلمبردار وي را به قتل رساند.

صميم محصول زمان و مکان خود بود و به ابزارهاي پيشرفته معتاد، يک تلفن هوشمند به طور دائم در دست و يک لب تاپ پر از موسيقي و فيلم هاي دانلود شده در بکس خود داشت.

او به طور مداوم در فيس بوک پست مي گذاشت. اخيرن ريش خود را مانده بود تا کمي طول بکشد، اما سبک لباس پوشيدن اش معمولن غربي بود شلوار جين و بوت و پيراهن گشاد. او داراي مدرک دانشگاهي در رشته ژورناليسم بود و به راحتي به زبان فارسي، زبان انگليسي و چندين زبان ديگر حرف مي زد. صميم با بسياري از هم عصرانش خيلي متفاوت بود. يك تبسم بسيار نادر از ويژگي هاي او بود.

او حيوانات را دوست مي داشت و اغلب بچه هاي گربه و يا سگ‌هاي مجروح را نجات مي داد، اين يک عادت غير معمول بود که برخي از افغانستاني اين عادت وي را مي پسنديند و بعضي ناپسند مي کردند. او در جامعه‌ي رياکارانه‌ي سياسي و بي رحم، سخاوتمند و ساده و صريح بود. وي خالي از جلال و ابهت بود و بي تفاوت در برابر تجمل که بسياري در زمان پس از جنگ خواهان آن هستند.

آنچه که براي صميم از همه چيز بيشتر اهميت داشت، دانش بود. پس از کسب مدرک تحصيلي جامع در قزاقستان، جايي که روح مستقل اش شکوفا شد، به خانه اش برگشت تا بتواند نزديک خانواده اش بماند. اما او خواب رفتن به آمريکا را براي مقطع ماستري به سر مي پروراند و براي آزمون زبان انگليسي خود آماده‌گي مي گرفت که کشته شد. به من يک بار گفته بود “مي خواهم در مورد همه چيز بدانم، و سپس مي خواهم آن را برگردانم تا کشورم بهتر شود.

در حالي که بسياري از افغانستاني‌ها پول غربي را مي پسندند اما انديشه‌هاي غربي را نه، صميم برعکس بود. او وب سايت هاي زياد را براي هر نوع موضوع خلاق و الهام بخش ادبي، روزنامه نگاري، سينما و موسيقي جست‌و‌جو مي کرد.

من افتخار مي کنم که مي گويم نقش کوچکي در اين راستا داشتم و او را به ويکتور جارا و جواکين سابينا،  معرفي کردم. او به نوبه خود، مرا به شاعران فارسي زبان معرفي کرد، زماني که در نشست هاي خبري يا در يک کافه در کابل  ملاقات مي کرديم، افکار و فرهنگ خود را رد و بدل مي کرديم.

و شب پنجم سپتامبر فرارسيد  و يک بمب در موتر که ادعا شده توسط داعش به عنوان حمله به «متجاوزان»، بود، زنده‌گي يک مرد شگفت انگيز را گرفت که چندين سال داشت زنده‌گي مي کرد و مي توانست به عنوان يک مولد و خلاق فکري در كشور فقيرنشين سنتي خود، تبديل شود. ديگران  نيز در همان شب کشته شدند که سزاوار مرگ نبودند و همانطور خانواده هاي‌شان عميقن سوگوار شدند اما براي من، مرگ صميم يک يادآوري تازه از وحشت و خشونت در اينجا بود.

چگونه چنين چيزي اتفاق افتاد؟ چطور يک فرقه اسلامي ديوانه، مي تواند در يک جاي شهر بار ها و بار ها حمله کند، ماه گذشته  48 دانش آموز را که براي امتحان کانکور مشغول خواندن دوره آماده‌گي بودند و پس از آن سه هفته بعد، 18 ورزشکار جوان در يک ورزشگاه و دو خبر نگار را به قتل برسانند؟ چگونه رسانه هاي افغانستان – تصميم گرفتند به سرعت يک تيم را در آن شب براي گزارش زنده از ساحه انفجار اول روان کنند؟ چگونه پوليس يک موتر حاوي مواد منفجره را ناديده گرفته است؟ چگونه مي توانند چنين بي توجه باشند؟

پاسخ به اين سوالات نشان مي دهد که با وجود 17 سال تلاش تغييرات بسيار کمي در افغانستان وارد شده است. جنگ در زنده‌گي روزمره در کابل هجوم آورده و تلاش هاي دولت براي جلوگيري از آن بارها بارها شکست خورده است و مردان جوان آموزش و پرورش داده مي شوند تا بکشند و خسارات مرگبار به بار بياورند.

از زمان آغاز حكومت وحدت ملي، خشونت ها جان بيش از 40،000 غيرنظامي افغان را گرفته و صميم به سختي تنها بهترين آنها بود. در حمله سال 2016 بر دانشگاه آمريکايي، نقيب احمد خپلواک، يک جوان عالي کشته شد. حمله به بيمارستان نظامي کابل در سال 2017، يک جراح ماهر ارتش، بهروز حيدري، را در 37مين روز تولد اش کشتند.

صميم تنها دوست خوبم نبود كه در اين جنگ از دست دادم. بل اليزابت نافر را دوست دوران کودکي در نيو انگلند و يک ژورناليست بي پروا که کارش به عنوان يک خبرنگار خارجي همراه با من آغاز شد، در سال 2003 و در يک تصادف موتر در عراق جان داد. نيز از دست دادم.

زماني که صميم کشته شد يک جوان بي‌قراري بود که تا به حال به خواست نهايي خود نرسيده بود. او همچنان يک جرقه نادر از محبت و تفکر مستقل در يک‌ کشور بود که هر دو عنصر را جوانان کشورش کم داشتند. من کمبودي دوستم را خيلي احساس مي کنم مگر افغانستان کمبودي‌اش را بيشتر حس خواهد کرد.

اشتراک گذاری:

نظر بدهید