همه چيز را با نور زبان مي‌بينيم و مي‌شناسيم

 

بخش اول:

پرتو نادری:

داريوش اشوري يکي از دانش‌مندان ايراني، زبان را به نور همانند مي‌سازد. او مي‌گويد: «همه چيز را به زبان مي‌شناسيم؛ اما زبان را جز به زبان نمي‌توان شناخت. زبان را به تنها چيزي که در جهان همانند مي‌توان کرد نور است. چرا که ما همه چيز را به نور مي‌بينيم، اما؛ نور را جز به نور نمي‌توان ديد. نور خود روشن‌گر خويش است. آن چنان روشن‌گري که هم‌چيز را پديدار مي‌کند؛ اما خود پنهان مي‌ماند. نور است که به چشمان ما توان ديدن هر آن چيزي را مي‌دهد که ديدني است؛ اما زبان هر آن چيزي که شنيدني است به ما مي‌شنواند.»

سخنان اين دانش‌مند، اين مفهوم دانش فزيک را در ذهن ما روشن مي‌سازد که چون وقتي نور نيست، ما چيزي را نمي‌توانيم ببينيم. به اين مفهوم که بدون نور چيزي با ذهن ما نمي‌تواند پيوندي پديد ‌آورد. وقتي نور است و ما همه چيز را مي‌بينيم و اين هم چيز با ذهن ما پيوند به وجود مي‌آورد.  همان گونه که همه چيز را با زبان مي‌شناسيم و مي‌شنويم؛ اما متوجه خود زبان نمي‌شويم.

همه چيز بدون زبان مفهوم خود را از دست مي‌دهد و گويي همه چيز با زبان است که هستي مي‌يابد.  وقتي زبان نيست گويي ديگر همه چيز حتا رابطه‌هاي انساني در ميان انسان‌ها نيز پايان يافته است. از اين نقطه نظر همه چيز براي بيان هستي خود، به زبان نياز دارد.

گاهي ما متوجه اين نکتة مهم نمي‌شويم که با زبان است که مي‌توانيم  دانش هاي گوناگون را فرا گيريم، با زبان است که عواطف و ديدگاه‌هاي خود را بيان مي‌کنيم، با زبان است که دانش فرا مي‌گيريم.  وقتي به آموزش دانش‌هاي طبيعي و حتا دانش‌هاي بشري و تاريخي مي‌پردازيم کمتر به اين نکته توجه مي‌کنيم که اين زبان است که اين دانش‌ها را به ما مي‌رساند. زبان در دانش‌هاي طبيعي و بشري مانند آن است که خود را پنهان مي‌سازد، در حالي که اگر زبان را بر داريم ديگر دانشي نمي‌تواند به ما برسد و به زنده‌گي خود ادامه دهد.

از اين نقطه نظر هيچ رشته‌يي از دانش و هنر نمي‌تواند بي‌نياز از زبان بوده باشد.

اين نکته را نيز بايد همين‌جا روشن کرد که پاية اصلي زبان را همان زبان گفتار مي‌سازد. به مفهوم ديگر « زبان واقعي همان زبان گفتار است، يعني زبان زنده. هر زبان در شرايط تجربي و تاريخي ويژه‌يي شکل مي‌گيرد و در جريان زمان با دگرگوني‌ زنده‌گي و زنده‌گان دگر گون مي‌شود.» يعني زبان يک پديدة اجتماعي تحول يابنده است و تحولات سياسي – اجتماعي و فرهنگي جامعه را باز تاب مي‌دهد.

بسياري‌ها همين که زبان گفتار را ياد دارند، مي‌پندارند که بر آن زبان مسلط اند و فکر مي‌کنند که نيازي براي آموزش بيشتر زبان ندارند. اين يک امر بسيار اشتباه آميز است. براي آن که زبان تنها گفتار نيست، زبان را در گونه‌هاي نوشتاري و ادبي آن بايد نيز فرا گرفت. بايد در زبان توانايي انديشيدن و نوشتن را پيدا کرد تا از آگاهي بر زبان بتوان سخن گفت.

دانش‌مند آلماني مارتين هايدگر مي‌گويد: «انسان سخن مي‌گويد، ما هم‌واره در بيداري و رويا در حال سخن گفتن هستيم، حتا هنگامي که کلمه‌يي بر زبان نمي آوريم، تنها مي‌شنويم و مي‌خوانيم. حتا آن‌گاه که چيزي نمي‌شنويم يا نمي‌گوييم؛ اما به اثري توجه که داريم يا در حال استراحتيم، ما پيوسته به گونه‌يي سخن مي‌گوييم. ما سخن مي‌گوييم براي آن که سخن گفتن براي ما طبيعي است و از تلاش و کوشش خاص بر مي‌خيزد. گفته اند انسان به طور ذاتي داراي زبان است، چه، تصور مي‌شود که انسان به سبب سخن گفتن از حيوان و گياه متمايز شده است، اين تنها به اين معني نيست که انسان در کنار قواي ديگر از قوة بيان نيز برخوردار است؛ بلکه به اين معني است که اين سخن گفتن است که انسان را قادر به انسان بودن مي‌سازد، به ديگر سخن انسان از آن روي که سخن مي‌گويد انسان است. اين جملة «ويلهلم فون هامبولت» است.»

پس زبان در همه‌جا است. حتا در روياها و در پندارها و انديشه‌هاي ما، حتا در سکوت ما و در خواب ما؛ چون بدون زبان نه پنداري، نه رويايي و هم نه انديشه‌يي شکل مي‌گيرد. همه چيز با زبان شکل مي‌گيرد. چنين است که زبان براي بيان انديشه، رويا و پندارهاي ما نزديک‌ترين و تأثيرناک‌ترين وسيله است، گويي زبان در ذات انسان نهفته است.

با اين حال در افغانستان بسياري از افرادي حتا از آموزش ديده‌گان هستند که با جود داشتن مدرک بلند آموزشي از نوشتن يک مطلب يا بيان انديشه‌ها و ديدگاه‌هاي خود نا توان اند. اين امر شخصيت يک انسان آموزش ديده را صدمة سنگيني مي‌زند.

البته نوشتن در يک زبان زماني ميسر مي‌شود که بتوان با آن زبان انديشيد، اين امر ممکن نيست، تا زماني که زباني را به گونة کامل فرانگرفته باشيم. انديشه و زبان با هم پيوند بسيار نزديک دارند.  ممکن نيست که بدون زبان بتوان انديشيد، براي آن که زبان و انديشه تکميل کنندة يک ديگر اند. هر قدر که زبان را بيشتر فراگرفته و از مهارت‌هاي بيشتر زباني برخوردار باشيم به همان اندازه مي‌توانيم بهتر بنويسيم و بهتر سخن راني کنيم.

بنياد زبان بر « اسم» استوار است. يعني نخستين کاري که انسان نخستين براي شناخت هستي انجام داد نام گذاري اشيا بود. او بايد تمام اشياي پيرامون خود را مي‌شناخت و نام گذاري مي کرد تا آنان را بيشتر بشناسد. اين نام‌گذاري در حقيقت تلاش انسان ابتدايي براي شناخت هستي بود. انسان ابتدايي با اين نام‌گذاري توانست شناخت و معرفت خود را به آينده‌گان انتقال دهند.

انسان با نام گذاري اشيا و طبيعت در حقيقت به اشيا و طبيعت هستي و  هويت بخشيد و به اين گونه جهان ديگري را در ذهن خود ايجاد کرد. ما هر کدام يک جهان ذهني در ذهن خود داريم. البته اين جهان ذهني ما به واسطه اسم‌ها و نام‌هايي پديد آمده است که انسان به اشيا و اجزاي طبيعت و جامعه داده است.

امروزه دانش‌مندان بحث زبان را تا آن جايي رسانده که باور دارند که بيرون از زبان چيزي نمي‌تواند و جود داشته باشد و همه چيز در زبان است و زبان همه چيز را هستي مي‌‌بخشد.

ادامه دارد ….

اشتراک گذاری:

نظر بدهید