واژه و جايگاه آن در نظام زبان

 

2

پرتو نادري

زبان ژرف‌ترين واستوارترين وسيلة پيوند و تفاهم درميان انسان‌هاست. نوع نظامي است که« واژه» کوچک‌ترين واحد يا جز آن را تشکيل مي‌دهد ، يعني هر واژه  مفهوم جداگانه‌يي را شامل نظام زبان مي سازد.

درين تعريف واژه تجسم مادي و عيني« مفهوم» است. ما وقتي واژه‌يي را روي صفحة کاغذ مي‌نويسيم در حقيقت مفهومي را متبلور ساخته ايم. به زبان ديگر اگرنظام زبان واژة بدون مفهوم را درخود نمي‌پذيرد درجهت ديگر مفهوم، بدون واژه نيز نمي‌تواند عينيت و تشخص يابد.

واژه افزون بر اين که سنگ بناي هستي زبان را مي‌سازد. در شعر و ادبيات که شکل متعالي زبان است يگانه افزاري است که در دست شاعر و نويسنده قرار دارد. چون سر انجام شاعر و نويسنده جهت بازتاب، عاطفه، تخيل و انديشة خويش دست به دامن واژگان مي‌زند .

انسان ابتدايي در جريان تعميم و شناخت خويش از محيط پيرامون، آن گاه که توان نام گذاري اشيا را پيدا کرد، در حقيقت نوع جهان تازه‌يي را نيز ايجاد نمود. او اشيا را نام‌گذاري کرد و اشيا با اين نام گذاري نوع تشخص و هويت تازه يافتند.

امروزه واژگان در نظام زبان بخش اعظم معنويت و هويت انسان را در خود جذب کرده است، واژگان نه تنها به اشيا هويت تازه مي‌بخشند و آن هويت را انتقال مي‌دهند؛ بل بار معنويت وهويت انسان را نيز بر دوش دارند. هر واژه در شعر يا يک اثر ادبي ديگر، تنها و تنها همان واژه‌يي نيست که ما  آن را در فرهنگ‌ها مي‌بينيم؛ بلکه واژه ها در آثار ادبي گذشته ازاين که مفاهم تازه و استعاري مي‌توانند پيدا کنند،بخشي ازهستي معنوي آفرينش‌گر اثر را نيز با خود انتقال مي‌دهند. از اين نقطه نظر واژه‌ها در آثار ادبي گاهي هويت کاملن جداگانه با آن چيزي پيدا مي‌کنند که در قاموس ها يا فرهنگ‌ها دارند .

واژه‌ها در ساختار جمله گذشته ازاين که روشن‌ترين وسيلة پيوند درجامعة انساني است و جامعة انساني به وسيلة اين پيوند مفهوم مشخص خود را پيدا مي‌کند؛ بل بر بنياد آموزه هاي ديني وسيلة پيوندي در ميان پروردگار عالميان و انسان ها نيز بوده است.

پيامبر اسلام، چهل ساله بود و در غار حرا بود که نخستين دستور پروردگار جهان را حضرت جبرئيل(ع) اين گونه برايش رساند: « اقرء باسم ربک الذي خلق، خلق الانسان من علق».

ترجمه:« بخوان به نام پروردگارت که آفريد انسان را از خون بسته!» بدين گونه نخستين سپيده‌دم پيوند پيامبر با خداوند(ج) پس از بعثت در فروغ طلوع واژه گان رنگ گرفته است.

حضرت پيغمبر دستور مي‌يابد که: بخوان! ما مي‌دانيم که خواندن چيزي نيست جز جاري ساختن زلال واژگان بر زبان. پيامبر واژه هايي را که از سوي خدا فرستاده شده بود بر زبان جاري مي‌سازد و بدين گونه پيوند ميان پروردگار و پيغمبر با حلة واژگان تنيده مي‌شود.

خداوند در کتاب آسماني خويش قرآن « ن و القلم و ما يسطرون» قلم را ستايش مي‌کند و به آن سوگند ياد مي‌کند. اگر واژه، مفهومي را متجلي مي‌سازد و به زبان ديگر اگر مفهوم درجامة واژه عينيت پيدا مي‌کند، در جهت ديگر بايد در نظر داشت که واژه  خود به وسيلة قلم است که شکل مي‌گيرد و متجلي مي‌شود. اين سلسله ما را به آن سرچشمه‌يي مي رساند که  همه چيز  از او هستي يافته است.

مولانا جلال الدين محمد بلخي در دفتر چهارم  مثنوي معنوي در تمثلي اين گونه به اين امر اشاره مي‌کند:

مورکي بر کاغذي ديد او قلم

گفت با مور ديگر اين راز هم

که عجايب نقش ها آن کلک کرد

همچو ريحان و چو سوسنزار ورد

گفت آن مور اصبع است آن پيشه ور

وين قلم در فعل فرع است و اثر

. . .

واژه بدون قلم هنوز پريشان است، چنين به نظر مي آيد که واژه هنوز چيزي کم دارد، هنوز در نقصان است و قلم است که او را کامل مي‌سازد، متجلي مي‌سازد و عينيت مي‌بخشد. با قلم است که مي‌توان کلامي را، سخني را و واژه‌يي را بر صفحة کاغذ رقم زد و پيام آن را به ديگران انتقال داد.

اين درست همان دوراني است که انسان از زبان گفتار به زبان نوشتار دست مي‌يابد و بدين‌گونه زبان از پراگنده‌گي گفتار در نظام بستة نشتار وارد مي‌شود. همين جاست کهه انسان  ظرفيت بزرگي براي بيان تمامد معنويت، هويست و هستي و سرگذشت خود پيدا مي‌کند.

مي‌شود گفت انسان با زبان انسان شده و  زبان با انسان. چنين است که اگر زبان قومي را از بگيرم آن قوم هستي معنوي و هويت خود را از دست مي‌دهد.

مولانا عبدالرحمان جامي در اورنگ هفتم ( خرد نامة سکندري)، سخن را فرود آمده از آسمان ها مي‌داند، که نهايتاً قلم از برکت او هستي يافته است:

سخن از آسمان ها فرود آمدست

به اقليم جان ها فرود آمدست

گشاده ز اقليم چون پر و بال

چو طاووس در جلوهگاه خيال

بود تابش ماه و مهر از سخن

بود گردش نه سپهر از سخن

دو حرفند از دفترش کاف و نون

به هستي شده نيست را رهنمون

سخن گر نبودي نبودي قلم

به لوح بيان سر نسودي قلم

جايگاه واژه در کتاب هاي آسماني:

قرآن يگانه کتاب آسماني نيست که قلم درآن ستايش شده و بالوسيلة آن به واژه و کلام ارج گذاشته شده است؛ بلکه در کتب آسماني ديگر نيز بدين امر اشاره‌ها و تاکيد هاي روشني وجود دارد. در انجيل يوحنا در رابطه به واژه و کلام آمده است:

«در ازل کلام بود، کلام با خدا بود، کلام خود خدا بود، از ازل کلام با خدا بود، همه چيز به وسيلة او هستي يافت و بدون او چيزي آفريده نشد، زنده‌گي از او به وجود آمد و آن زنده‌گي نور آدميان بود، نور در تاريکي مي‌درخشيد وتاريکي هرگز بر آن پيروز نشده است.»

در انجيل، کلام از چنان مرتبتي برخوردار است که از ازل با خداوند بوده و خداوند هيچ چيز را بدون او هستي نبخشيده است؛ بل همه چيز و حتا زنده‌گي از او هستي يافته است. به همين‌گونه در کتاب آسماني تورات در سفر پيدايش مي‌خوانيم: «و خدا گفت روشنايي بشود، روشنايي شد، و خدا روشنايي را روز و تاريکي را شب ناميد.»

در آفرينش جهان بربنياد تورات، آفريدگار فقط گفته است که روشنايي بشود و روشنايي به وجود آمده است. گفتن روشنايي به خاطر ايجاد روشنايي، همان هستي بخشيدن است ذريعة « واژه». استفاده از زبان است براي ايجاد چيزي. وقتي مفهومي در جامة واژه هستي مي‌يابد در حقيقت هويت و شناسنامة خود را به دست مي آورد. مثلن آن گونه که در تورات آمده است، خداوند فقط گفته که روشنايي بشود، روشنايي پديد آمده است. يعني با استفاده از واژة روشنايي، هستي روشنايي را پديد آورده است.

و باز هم در تورات: «و خدا روشنايي را روز ناميد و تاريکي را شب ناميد.» ناميدن روشنايي به روز و تاريکي به شب خود هستي بخشيدن است به شب و روز. يعني با ناميدن تاريکي به شب و روشني به روز است که شب و روز هستي و هويت خويش را پيدا مي‌کنند. مسلماً که ناميدن و گفتن خود استفاده کردن است از کلمه. در قرآن نيز خداوند کون و مکان را به حرف « کُن » هستي بخشيده است .

ادامه دارد ….

اشتراک گذاری:

نظر بدهید