گفتمان سکولاريزم و اسلا‌ميزم در افغانستان

 

 

شمشاد عزيز کاظمي

افغانستان از جمله کشور هاي جهان سوم است، که گفتمان سکولاريزم در بين اقشار تحصيل کرده ها، روشنف‌کران و در نهايت احزاب سياسي جامعه، تبديل به هژموني فکري و فرهنگي شده است. افغانستان که يک جامعه سنتي و واپس‌گرا است، که دين گرايي و قوم مداري در آن تبديل به يک «تابوي» شکست ناپذير در جامعه شده و در مقابل گفتمان سکولاريزم هم يک موانع به حساب مي‌آيد.

در ابتدا بهتر است بدانيم معنا و مفهوم اين‌که؛ گفتمان چيست؟ سکولاريزم و سکولاريزاسيون چيست؟ و در نهايت، گفتمان سکولاريزم و اسلاميزم در افغانستان چگونه است؟

بعضي‌ها گفتمان را مترادف با گفت‌وگو، گفتار و ديالوگ مي‌داند و شايد براي بعضي‌ها معناي آن کاملن گنگ باشد. دانش‌مندان مانند لاکلاو و وموف گفتمان را فراتر از آيدئولوژي و زبان مي‌داند. آقاي «ميشل فوکو» گفتمان را مجموعه احکام و گذاره‌هاي مي‌داند که در يک زمان به وحدت برسد و مورد تأييد همه‌گان قرار گيرد.

در فرهنگ علوم سياسي آقاي علي بخشي، گفتمان را چنين جامع تعريف کرده است، که گفتمان عبارت از: ارتباط بين زبان و واقعيت‌هاي اجتماعي که وابسته به هم بودن گفتار و کردارهاي فکري و اجتماعي که شامل فعاليت هاي انسان در عرصه سياسي، اقتصادي، هنري و علمي مي‌شود.

ما زماني مي‌توانيم، پديده‌هاي فکري و اجتماعي خود را تبديل به يک گفتمان کنيم که آن را به شکل نظام‌مند عيار ساخته و به واقعيت‌هاي اجتماعي نزديک سازيم، تا مورد تأييد اکثريت واقع شود.

و اما، سکولاريزم؛ در جوامع عقب مانده و دين گرايي افراطي، سکولاريزم را مترادف با دين ستيزي و کفر زده‌گي مي‌دانند، اين تصور کاملن اشتباه است.

سکولاريزم در معناي لغوي با عرف‌گرايي، دنيا گرايي (ماترياليزم) و دين و دنيا را جدا از هم دانستن، است. وقتي سکولاريزم را عرف گرايي معنا کنيم، ماهيتاً همه عرف يک جامعه را نمي‌توان مترادف با سکولاريزم دانست؛ چون بعضي عرف‌ها که در کشورهاي جهان سوم ديده مي‌شود مخالف علم گرايي، عقل گرايي و تجدد گرايي… است. لذا عرفي را سکولاريزم بايد دانست که مخالف علم گرايي، عقل گرايي و تجدد گرايي… نباشد.

در اصطلاح، سکولاريزم مکتب فکري(ايدئولوژي) سياسي-اجتماعي است که دين را از حوزه سياست و حکومت جدا مي‌داند. در اين‌جا مکتب سکولاريزم، دين را يک امر فردي و يک اصل الهي تلقي مي‌کند؛ و چون سياست ماهيتاً آلوده است و از مرزهاي اخلاقي هم عبور مي‌کند، لذا؛ سياست دنبال منافع سياسي و قدرت سياسي است؛ اما دين، که يک نهاد مقدس است، از آلوده‌گي‌ها و قدرت که مرزهاي اخلاقي را مي‌شکند، دين نمي‌تواند با سياست کنار بيايد.

آقاي عبدالکريم سروش مي‌گوييد: «ما مي توانيم حکومت فاشيستي بنا کنيم يا يک حکومت ديکتاتوري، ما شايد بتوانيم در تئوري يک حکومت ديني بسازيم، اما در عمل چنين چيزي امکان ندارد، چون‌که با قدرت نمي‌توان ايمان را در قلب مردم جا داد.»

و اما، بعضي‌ها سکولاريزاسيون را با سکولاريزم هم مترادف مي‌دانند؛ بهتر است بگويم سکولاريزاسيون فرايندي است که تمام جامعه را فرا مي‌گيرد، به عبارت ديگر سکولاريزاسيون را مي‌توان سکولار سازي جامعه گفت. و سکولاريسم فرايند نيست، بلکه آيدئولوژي‌اي است که دنبال فرايند شدن است، به عبارت ديگر، سکولاريزم در تلاش است، تا خود را به عنوان يک هژموني فکري و اجتماعي مطرح کرده و جامعه را به طرف سکولار سازي سوق دهد.

انديشه‌هاي سکولاريزم درافغانستان، ابتدا در دوره پادشاهي امير حبيب الله خان با تأسيس جنبش‌هاي مشروطه خواهي، احزاب دموکراتيک و جريان‌هاي روشن‌فکري و روشن‌گري راه يافت؛ اما با کسب استقلال و اصلاحات شاه امان الله خان پس از برگشت از کشورهاي اروپايي و غربي در سال‌هاي 1919م-1921م، گسترش اين جريان فکري(سکولاريزم) بي سابقه بوده است، حتا در اين عرصه پس از مسافرت‌هاي شاه امان الله خان به اروپا، حزب استقلال و تجدد طلب، توسط گروهي از افراد مشروطه خواهان تشکيل شد،(عارف، سيد محمد امين، از اسکندر مقدوني تا کرزي کندهاري، ص، 120). بعدن محمود طرزي و عده‌اي هم‌فکران شان، انديشه‌هاي سکولاريستي و اهداف توسعه‌اي فرهنگي مدرن حکومت اماني را به شکل يک گفتمان در بين روشن‌فکران و تحصيل يافته‌گان تبديل کرد. شاه اصلاح طلب هم عده‌اي از جوانان و نوجوانان را براي فراگيري تحصيل به کشورهاي خارجي فرستاد.

در جهان اسلام، پس از جنگ جهاني اول در ترکيه امپراطوري عثماني از هم پاشيد و مصطفا کمال اتاترک در ترکيه حکومت سکولار را اعلام کرد و رضا شاه در ايران حکومت سکولاريستي بنا کرد و پس در افغانستان با به قدرت رسيدن شاه امان الله خان اين اقدام صورت گرفت، ترکيه که تا امروز با اين نظام باقي ماند، در ايران با وقوع انقلاب اسلامي در سال 1979م، از هم پاشيد، در افغانستان با سقوط شاه امان الله خان در سال 1928م، به اتمام رسيد.

با سقوط حکومت با شکوه اماني، و به قدرت رسيدن نادر خان که گرايش بيش‌تر به اسلام افراطي داشت، يک بار ديگر گفتمان سکولاريزم را در افغانستان به چالش کشيد، اما ديري نگذشت که محمد ظاهر شاه به قدرت رسيد و با روابط خوبي که با کشورهاي اروپايي و غربي داشت در برابر مسائل ديني-مذهبي هم بي تفاوت بود، اين بي تفاوتي‌ها يک بار ديگر طبقه روشن‌فکران و تحصيل کرده‌ها را دوباره به طرف سکولاريزم سوق داد.

با وقوع کودتاي در هفت ثور 1357 خورشيدي، گفتمان سکولاريزم به سبک سوسياليستي آن، بي پيشينه در جامعه افغانستان عرض اندام کرد؛ اما چيزي که واقعن گفتمان سکولاريزم را با چالش مي‌کشيد، گرايش‌هاي لايک (دين ستيزي) رهبران حزب دموکراتيک خلق بود به خصوص رهبران جناح خلق آن که در رأس نور محمد تره‌کي و حفيظ الله امين قرار داشتند که تازه بر اريکه قدرت تکيه زده بودند.

با روي کار آمدن ببرک کارمل و پس از آن داکتر نجيب الله، دين ستيزي در نظام سوسياليستي کاهش پيدا کرد، حتا در زمان حکومت داکتر نجيب بود که قانون پيروي از دين اسلام براي همه‌گان به تصويب رسيد، ظهور گروه‌هاي اسلامي-جهادي افراطي در کشورهاي همسايه، هم نظام کمونيست‌ها را و هم گفتمان سکولاريزم را به چالش و مشکل روبرو ساخت. اين بار گفتمان اسلاميزم در دست کساني افتاده بود؛ که فاقد انديشه‌هاي اسلامي بودند و يا استقلال فکري هم نداشتن، اين سناريو سبب شد که تفسير افراطي از گفتمان اسلاميزم به دست آيد و عرصه فکري و اجتماعي جامعه افغانستان را زير سايه خود قرار داد. البته با سقوط حکومت کمونيست‌ها در افغانستان و اوج جنگ سرد؛ اسلاميزم و جهاديزم دو پديده‌اي بودند، تا اين‌که حيثيت يک گفتمان در افغانستان تلقي شود؛ بيش‌تر براي کشورهاي غربي به خصوص امريکا و متحدان استراتيژيکي شان، جايگاه و مفهوم استراتيژيکي پيدا کرده بود.

دوره حکومت مجاهدين و امارت طالباني را مي‌توان دوره قرون وسطايي گفت که در قرن‌هاي پانزده و شانزده در اروپا حاکم بود، در اين دوران نه از سکولاريزم خبري بود و نه از اسلام واقعي؛ از يک طرف آن‌ها به نام اسلام حکومت کمونيست‌ها را سقوط دادند و سراسر کشور را تبديل به وحشت و دهشت کرده بودند، از طرف ديگر آن‌ها زير سايه عرف به علم گرايي، تجدد گرايي و انسان گرايي به چشم حقير ديدند؛ حتا کرامت‌هاي بشري و انساني و حقوق زن، کودک و جوانان را به بدترين وجه آن به خشونت کشيدند.

پس از حادثه 11 سپتامبر 2001م، و سرنگوني امارت طالباني و به قدرت رسيدن يک عده تکنوکرات‌ها و ليبراليست‌هاي غربي، اين بار آيدئولوژي سکولاريزم از بين روشن‌فکران، تحصيل کرده‌هاي خارجي و داخلي، سياست‌مداران نهادهاي رسانه‌اي، احزاب سياسي و نهادهاي اجتماعي-فرهنگي و بعضي افراد صاحب نفوذ سربازگيري کرد، و بزرگ‌ترين زمينه سازان سکولاريزم در افغانستان اين بار سرمايه‌گذاران داخلي-خارجي و نهادهاي فرهنگي بين‌المللي بودند. ترکيه و هند از جمله کشورهاي بودند که در زمينه گسترش فرهنگ سکولاريزم بيشترين کمک‌ها را در افغانستان انجام دادند. نشر سريال‌هاي ترکي و هندي تأثير به سزايي در زنده‌گي خصوصي و اجتماعي شهروندان افغانستان داشته است، حتا در عرصه کالاهاي اقتصادي، هند و ترکيه افغانستان را تبديل به بزرگ‌ترين بازار توسعه اقتصادي خود کردند. در عرصه تحصيلات هم اين دو کشور بيش‌ترين دانش‌جويان افغانستاني را براي فرا گيري علم و دانش در خود جا داده است. در عرصه سياسي، ترکيه در رقابت با ايران و هند در رقابت با پاکستان، دولت افغانستان را هميشه در عرصه استراتيژيکي، نظامي، فرهنگي و سياسي هم‌واره حمايت و کمک کرده است.

امروز در دانشگاه‌ها و نهادهاي پژوهشي ميزهاي گرد برگزار مي‌شود، جوانان دانشگاهي و پژوهش‌گران براي ترويج گفتمان سکولاريزم و سکولاريزاسيون جامعه تلاش دارند.

 چرا جوانان افغانستان امروز گرايش به سمت سکولاريزم پيدا ميکنند؟ 

پس از سقوط حکومت داکتر نجيب و آغاز جنگ‌هاي داخلي و روي کار آمدن حکومت خشونت زده طالبان که همه آن‌ها جنايت‌ها و خشونت که در افغانستان انجام دادند توجيه شان هم‌واره رنگ وبوي ديني داشته است.

عوام فريبي با دين يا سياست بازي با دين مداري روش هميشه‌گي حاکمان و رهبران افغانستان بوده است.

اما اين روش هيچ‌گاه پي آمد خوبي نداشته است و همواره از نسل جوان روشن‌فکر و تحصيل کرده‌ها قرباني گرفته است. حالا که شهروندان تازه به آگاهي بالاي از وضعيت سياسي پيدا کردند، مقبوليت شان به چالش کشيده شده است.

 

اشتراک گذاری:

نظر بدهید