جهان‌بين، از جهان تاريک ما چشم فرو بست!

 

پرتو نادري

امروز اين خخبر دردناک همه‌جا پيچيد که رسول جهان بين، نويسنده و روزنامه‌نگاري که سال‌ها در آن سوي کوه‌هاي انزوا و تاريکي و تبعيد روزگار طنز مي‌نوشت و روشنايي رقم مي‌زد، چشم‌هاي عزيز و نيمه روشن خود را از اين زنده‌گي تلخ، ازاين روزگار کام راني دروغ و نيرنگ، فرو بسته است. روانش آسوده باد و نامش ستوده که نيکو مرد بود، تجسمي از قناعت و شکيبايي!

جهان بين به سال «1328» خورشيدي در شهر كابل چشم به جهان گشود. هنوز شانزده سال داشت كه نخستين نوشته‌هايش در روزنامة اتحاد بغلان به چاپ رسيد و اما پس از آن كه از رشتة ژورناليزم دانشكدة ادبيات دانشگاه كابل گواهي‌نامة ليسانس به دست آورد همكاريش را با مطبوعات كشور دامنة بيشتري بخشيد.

در دهة شصت خورشيدي جهان بين بيشتر با جريدة نگاه، انيس جمعه، هفته نامة پامير و چند نشرية ديگر همكاري داشت. به سال «1362» خورشيدي در هفته نامة پامير كليشه‌يي زير نام «صداي هم‌شهري» به ابتكار او به وجود آمد.

گرداننده گان نشريه در زير اين كليشه عمدتاً به نشر نوشته‌هاي طنزي مي پرداختند. دست كم يك صد پارچه طنز او در زير اين كليشه انتشار يافته است.

جهان بين در سال‌هاي آواره‌گي‌اش در شهر پشاور پاكستان در وضعيت ناگواري به سر مي‌برد. هميشه فقر وغربت با او شانه به شانه گام بر مي‌داشتند و او کولة بار سنگين زنده‌گي در غربت را با شکيبايي بر دوش مي‌کشيد.

اين در حالي بود که ده سال پيش آن که رخت به زير آسمان غربت بکشد، به اثر خون ريزي داخلي در چشم هايش، حس بينايي خود را تقريباً از دست داده بود. گويي سرنوشتش چنين بود در که تاريکي روشنايي رقم زند.

با اين همه او هرگز قلم را به گوشة نينداخت؛ بلکه تا توانست نوشت. «چگونه خر شدم»، « شير نر و برادران شير پوده» «خرها و خاطره‌ها»، «از افطاري تا نظام نوين »، « ده گور تاريکي» از شمار گزينه هاي طنزي او هستند.

اين نكته را نيز در مورد جهان بين بايد بگويم كه پاره‌يي از طنزها و نوشته‌هاي طنزي او به نام مستعار «سوهان» نيز به چاپ رسيده اند. او موضوعات طنزهايش را از ميان زنده‌گي اجتماعي و سياسي جامعه بر مي‌گزيد. نوشته‌هايش از زبان ساده، روان و دل‌نشيني برخوردار است.

در اين سال‌هاي هياهوي دموکراسي شايد دوستان گاهي بانويي را ديده باشند که با يک بغل کتاب در خيابان‌هاي شهر کابل با خسته‌گي گام بر مي‌بر مي‌داشت و کتاب مي فروخت. بارها از اين بانو کتاب خريده بودم . هرباره او را مي‌ديدم در نظرم تبلور از شهامت و استواري و فرهنگ مي‌‌آمد . باري جهان بين در جريان قصه‌هاي خود برايم گفته بود که آن بانو و به تعبير استاد سطري از استاد واصف باختري «‌آن روشني فروش دوره‌گرد» همسر اوست، بانو گل‌جان جهان بين.

او نه تنها آثار نشر شدة جهان بين را مي فروخت؛ بلکه کتاب‌هايي ديگر نيز براي فروش به خيابان‌ها مي برد و از بام تا شام کتاب‌ها را در بغل داشت تا اگر در اين سرزمين گزافه و هياهو کسي بخواهد کتابي بخرد.

در آن سال‌هاي که در پشاور براي راديوي بي بي سي کار مي‌کردم . باري نشرية به دستم رسيد به نام «تکانک». نشريه با زبان ظنز . گفتند اين نشريه‌ را يکي از جوانان پناهنده‌  به نام ژوند راه اندازي کرده است. برنج فروشي مي‌کند و از سود آن اين نشريه راه انداخته است.

جست و جويش کردم و گفت‌وگويي داشتم با او در پيوند به اين انگيزة بزرگ که چگونه با اين همه فقري که دارد نشريه‌يي را  نيز گرداننده‌گي مي‌کند.

گفت پدرم مرا در اين راه تشويق مي‌کند. گفت پدرم همان طنز نويس، رسول جهان بين است.

در آغاز فکر کردم که شايد ژوند دکان برنج فروشي داشته باشد. گفت: نه. برنج را در خانه مادرم مي‌پزد و من در منطقه بورد پشاور آن را براي مردم مي‌فروشم.

ژوند خود نيز در اين نشريه چيزهايي مي‌نوشت. بارها از زبانش شنيده بودم که در آرزوي آن بود تا دستش به دم و دستگاه کوچکي برسد وبعد همه نوشته‌هاي پدرش را نشر کند.

بعد اين گفت‌وگو را فرستادم به  راديو بي بي سي و در برنامه گزارش‌هاي فرهنگي افغانستان نشر شد و انگيزه‌ي بهتري شد براي ژوند تا کارهايش را با باورمندي بيشتري دنبال کند.

بعد که آب‌ها از آسياب ها فرو افتاد، دهل و کرناي دموکراسي امريکايي از کوچه کوچة افغانستان بلند شد، من به کابل بر گشتم و روزي ژوند به دفتر من آمد. اين بار استوار تر بود جايي کاري براي خود دست و پا کرده چند عنوان کتاب با او  بود که يکي دو عنوان را خريدم.  چنين بود که دامنةکارهايي را در کابل پي گرفت و چند جلد کتاب پدر را چاپ کرد.

او کتاب‌هاي پدر را چاپ مي‌کرد و مادر کتاب‌ها را بغل بغل در خيابان ها مي‌برد و مي‌فروخت به اين گونه چرخ زنده‌گي خانواده را بچرخانند.

در سال‌هاي اخير، زنده‌گي مرا بيشتر از هر زمان ديگري در قفس انزوا و افسرده‌گي فرو برده است. در اين سال‌ها ديگر از جهان بين و ژوند خبري نداشتم و آن « روشني فروش دوره گرد» را هم در خيابان هاي کابل نديدم.

آخرين ديدار با جهان بين آن سال‌هاي بود که هنوز علي سينا از من برنتافته بود. جهان بين، ژوند و شايد دوست ديگري شبي ساعت چند در خانه کوچک من بودند و علي سينا بود نشسته در کنار جهان بين و از کتاب‌هاي او با او سخن مي‌گفت. از کتاب‌هاي که خوانده بود و در پيوند به طنز هايش با او سخن مي گفت و پرسش‌هايي را در ميان مي‌گذاشت. من در چشم‌هاي نيمه روشن جهان بين هيجاني را مي‌خواندم که چگونه کودکي اين‌همه نوشته هاي او را خوانده و دانه دانه در پيوند به طنزهايش با او سخن مي‌گويد. جهان بين با محبت پدرانه به سوي علي سينا نگاه مي کرد که ديگر چه پرسشي از دهان او بيرون
مي‌زند!

روزگذشته شنيديم که جهان بين ديگر به اين جهان نگاهي نمي‌اندازد. سخت دل تنگ شدم. وقتي اين متن را مي نوشتم جاي جايي مي گريستم!

روانش شاد باد، نيکو مرد بود، قلندر و عيار پيشه،با اين همه زنده‌گي را دوست داشت و هواي آن نداشت تا تا با اشاره‌يي هم از زنده‌گي شکايت کند. روح استوار ي داشت روشن مانند بامداد يک کوهستان دور!

اشتراک گذاری:

نظر بدهید