شيطان کده

 

داؤد موسي

يقين دارم که همه‌گي به اين باورند که مسجد پل خشتي واقع سر چوک کابل از يک سو مرکز يکتا پرستي و عبادت او تعالي بوده، و از جانب ديگر هم منبع تدريس اخلاق ، صداقت و کلتور اسلامي مي باشد.  اما درست در سمت مقابل اين خداکده يک ميدانکي وجود دارد که به نزد عوام شهر بنام «نامرد بازار» شهرت دارد. و اين محل يکي از عالي ترين  دانشگاه‌هاي جعل  و تزوير مي‌باشد. درين محل اکثراً تلفون‌هاي موبايل دست دوم به فروش مي‌رسد.  چون رقابت بين فروشنده‌گان به سرحد مقاتله مي‌باشد لهذا آن بيچاره‌گان ناگزير براي جلب مشتري دست به لطائف‌الحيل بي نظيري مي زنند که ذکر چند نمونه اي از آن براي خواننده‌گان خالي از دلچسپي نخواهد بود.

صحنة اول:  شخصي به هواي خريد يک تلفون موبايل دست دوم وارد همين شيطان کده گرديده و پيش‌روي يک دکان مصروف بر رسي تلفون هاي گوناگون مي‌گردد. درين هنگام يک نفر پودري به دکان نزديک شده و يک تلفون بيست و پنج هزار افغانيگي را براي فروش به دکاندار به قيمت ده هزار افغاني عرضه مي‌کند.  دکاندار- که همدست پودري مي‌باشد، هم به دروغ اظهار علاقه کرده و مبلغ پنج هزار افغاني را به او پيشنهاد مي نمايد. خلاصه اين‌که معامله صورت نمي گيرد و پودري پشت کار خود مي‌رود. خريدار از موقع استفاده نموده و پشت پودري رفته و حاضر به خريد آن به قيمت مناسب تري گرديده که بالآخره ايجاب و قبول به مبلغ شش هزار افغاني صورت مي‌گيرد،  اما وقتي اين خريدارمادر مرده تلفون را به منظور ارزيابي به دکان ديگري مي برد معلوم مي‌شود که از چند صد افغاني بيشتر نمي ارزد.

صحنة دوم:    يک رهگذر بي خبر از دنياي سرچوک را دست ظالم قضاء  وقدر به همين شيطان کده مي اندازد.  شيادي موبايل گران قيمتي را به او نشان مي‌دهد و بعد از آن که مشتري از اصالت آن مطمئن شد، آن را دوباره به جيب بغل مي زند. هر دو بعد از يک «جگره‌ي» طولاني روي قيمت جور مي آيند و فروشنده موبايل را دوباره از جيبي کشيده و آن را در اذاء مبلغ شش هزار افغاني به خريدار تحويل مي دهد.  اما مشتري غافل ازينست که فروشنده در بغل کرتي خود دو جيب سر به سر دارد و اين بار تلفون جعلي را به اوسپرده است.

صحنة سوم: فروشنده تلفون اصلي و قيمتي را به خريدار نشان مي‌دهد و خريدار نيز خود را از اصالت آن اطمينان مي‌دهد. فروشنده قيمت را پانزده هزار مي‌گويد، اما مشتري به اطلاع او مي‌رساند که او در پي يک تلفون خيلي ارزان ترمي باشد.  فروشنده در جواب مي‌گويد که او به پول احتياج مبرم داشته و حاضر است تلفون را به ده هزار هم بدهد.  مشتري باز هم عدم دلچسپي خود را ابلاغ مي نمايد.  فروشنده در جواب مي‌گويد «نه هزار؟». «هشت هزار؟». «هفت هزار؟». «شش هزار؟». «پنچ هزار؟». اما همه‌گي آن به جواب منفي خريدار بر مي خورد.  اين بار فروشنده مي‌گويد «چند داري؟». خريدار مي‌گويد «دو هزار». و فروشنده مي‌گويد «مره پيسي ته» و تلفون را در بدل دو هزار به خريدار داده، خودش مثل برق از صحنه ناپديد مي شود.

خريدار به فکر اين‌که عجب معامله اي کرده،  خوش خوشان طرف کاغوش روان مي‌شود تا اين‌که در يک کوچه تنگي چهار نفر دور او را گرفته به وي ابلاغ مي‌کنند که تلفون آن‌ها که داراي سريال نمبر فلان و فلان است به سرقت رفته است و آنها از طريق خود همين تلفون او را «که سارق آن مي‌باشد» يافته اند.  وقتي نمبر مسلسل تلفون رامعاينه مي‌کنند، مي بينند که عين تلفون است.  همين که تلفون خر در صدد مقابله با آنها مي برآيد، شيادان به اوحمله ور شده و اول با مشت و قفاق کله و کاپوز او را يکي کرده، و بعداً از او احتراماً مي‌خواهند تا تلفون را توأم با بقية نقدينة داخل جيب هايش منحيث قرض حسنه به آنها بسپارد و خودش از معرکه به گفتة سعدي «با نقد جان بدر مي آيد».

صحنة چارم: يک بندة راستين االله (ج) به فحواء (الکاسب حبيب الله) در يکي از کناره هاي شيطان کده با کراچي دستي به ميوه فروشي مصروف کَسب روزي حلال مي‌باشد. او  در سمت عقبي کراچي خود يک طاقچه گکي را نصب نموده و روي آن ترازوي خود را  طوري گذاشته است که خريداران آن را نمي بينند. وقتي خريدار به وي قيمت يک کيلو ميوه را مي پردازد، او پيش چشم خريدار يک کيلواز بهترين آنچه را که دارد به خريطه انداخته و بعد از آن که آنرا وزن کرده، و بعداً از پهلوي ترازو يک خريطة ديگري را که مملو از يک کيلو از خشره ترين امتعه اش مي‌باشد، به دست خريدار مي دهد.

شما خوانندة محترم حالت خريدار را بعد از آن که  زنکه در خانه سر خريطه را باز مي‌کند قياس کرده مي توانيد.

درين مقطع دعاي به درگاه خداوندي اينست که اين داستان‌ها تنها نزد من و شما امانت بماند و نه که فروشنده‌گان ديگر نيز اين چال‌ها را در يافته و بکار ببندند.

 

الله ياور.

 

اشتراک گذاری:

نظر بدهید