سليمان لايق در هشتاد و هشت ساله‌گي!

 

پرتو نادری

هيچ ترديدي نيست که سليمان لايق يکي از پيش‌گامان شعر مدرن پارسي دري و پشتو در افغانستان است. زبان مادري او پشتو است؛ اما زباني که با آن در افغانستان به نام شاعر و نويسنده بيشتر شهرت يافت پارسي دري است. او با همين پرچم و با همين زبان به ميان آمد و بيشتر با همين زبان بود که به شهرت رسيد.

در کتاب « نوي شعرونه» يا « اشعارنو» که به سال 1341 خورشيدي در شهر کابل به وسيلة رياست مستقل مطبوعات به نشر رسيده است، سليمان لايق و محمود فاراني دو شاعري اند که اين کتاب به هر دو زبان پارسي دري و پشتو شعرهايي دارند.

در بررسي تحول شعر پارسي و پشتو هربار که بخواهيم به سرچشمه‌هاي شعر آزاد عروضي يا نيمايي در افغانستان برگرديم، ناگزير هربار مي‌رسيم به همين کتاب. چون تا حال مدرک ديگري که درآن نخستين تجربه‌هاي شعر مدرن افغانستان گرد آوري شده باشد، به ما نرسيده است.

اين کتاب دو بخش دارد. بخش نخست آن « د پشتو نوي شعرونه» نام دارد  و بخش دوم  به نام « اشعار نو فارسي » آمده است. همين زباني که من حالا اين سطرها را مي نويسم، تا آن گاه بوده است پارسي يا فارسي ؛ اما بعد از سال 1343 يکي و يک بار شده دري و حال که هم بگويي که اين فارسي همان دري است و دري همان فارسي و يا من يک فارسي زبانم، مي‌شوي جاسوس ايران!

به هر صورت خداوند راه‌گم کرده‌گان را هدايت کند که براي خود آش بريده نمي‌توانند؛ اما براي ديگران سيميان مي‌برند.

اين سخنان را که يک سو بگذاريم در اين کتاب در بخش پشتو از سليمان لايق سه شعر آمده است. به نام‌هايي: «دسالنگ ترانه»، « آشناته» و «رسوا مينه».

شعر« د سالنگ ترانه» درست همان سال‌هاي سروده شده است که بزرگ‌ترين پروژة راه سازي در افغانستان جريان داشت، قلب سنگي سالنگ شگافته مي شد تا بخشي از کشور با بخش ديگري آن پيوند يابد. او در اين شعر به ستايش کارگر مي‌پردازد و اين که انسان جهان براي بقاي خود تغيير مي‌دهد.

دلته فکر د بقا دي

ژوندي شوي په سالنگ کښي

ما ليدلي معجزي دي

دکارګرو په کلنگ کښي

نوشعرونه، رياست مستقل مطبوعات، 1341، ص 25.

اين شعر در قالب چهارپاره سرده شده است و دو شعر ديگر حال و هواي رمانتيک و عاشقاته دارند فرم نيمايي سروده شده اند.

در بخش فارسي نيز سه شعر از لايق آمده است: « درياي پنجشير»، « شباب آرزو» و « غروب باميان».

اين شعر‌ها چه در بخش پشتو و چه در بخش پارسي دري از نخستين تلاش‌ها و تجربه‌ها سليمان لايق است. يا به زبان ديگر نخستين گام‌هايي است که او به سوي شعر نيمايي يا شعر آزاد عروضي بر داشته است.

زماني که سال نشر کتاب را در نظر مي گيريم، ترديدي برجاي نمي‌ماند که نخستين تجربه‌هاي شعر نيمايي در افغاسنتان بر مي‌گردد به دهة سي خورشيدي که همين کتاب بازتاب دهنده همان تجربه‌هاي نخستين است. به اين‌گونه لايق از شمار شاعران موج  نخستين نيمايي سرايي در افغانستان است.

شعر« درياي پنجشير» اين گونه آغاز مي‌يابد:

در لجه‌ها سرکش و در تاب‌هاي مست

پيچد به دره‌ها و ستيزد به صخره‌ها

بي‌درک خسته‌گي

پيوسته راه مي‌کند و در تلاطم است

بي قيد بنده‌گي

نا رام و بي‌قرار

همان، ص 103.

بدون شک شعر از زبان ساده‌يي برخوردار است و با همين زبان ساده با دريا در گفت و گو است. از زبان موج‌ها مي‌خواهد از گذشت روزگاران سخن گويد، گويي دريا را بهانه‌يي مي‌سازد براي چنين بياني و در نهايت از پوينده‌گي، بي‌قراري دريا به اين نتيجه مي‌رسد که انديشه‌هاي نو نيز مانند دريا در پويش‌ هميشه‌گي است. بدين صورت از دريا نمادي مي‌سازد به پوينده‌گي انديشه‌ي نو که مي‌رود آينده را تسخير کند. اين انديشه‌ي نو همان باورداشت‌هاي سياسي و فکري شاعر است.

از بين دره‌ها

تا نقطه‌هاي دور

رقصيده راه مي‌کند و در تفام است

با فکرهاي نو

همان، ص 104.

در شعر« غروب باميان»  در جست و جوي يک نوستالژي تاريخي است. بيان يک شکوه فرپاشيدة؛ اما شعر با توصيف طبيعت آغاز مي‌شود. به گونة مشخص با توصيف غروب و شام.

تصيف غروب و  افق‌ها سرخ و خونين با آن نوستالژي تاريخي پيوند مي‌خورد.  افق‌ها خونين است. خون شام بر پنبة ابرها چکيده و کاسة شفق  لبريز از خون خونين. يا هم اخگري از خورشيد فرو افتاده و همه‌جا را به آتش کشيده است. او طبيعت غروب را اين گونه توصيف مي‌کند بعد در بخش ديگر شعريک اين وضعيت طبيعي مي‌رود با يک گذشته تاريخي پيوند مي‌زند.

با نغمة لطيف نسيم شبان‌گهي

يک راز ناشنيده نمودست همرهي

شايد ز زير خاک

شهزادة شهيد

از دل کشيده حسرت تاج شهنشهي

همان، ص 108.

او از شهزادة شهيد سخن مي گويد، اين خود ما را مي رساند به رويداد خونين باميان پشت سر گذاشته به حملة چنگيزيان و فروپاشي مدنيت آن روزگار به تل خاک بدل شدن  شهر غلغله.

آشوب‌گاه غلغله خاموش و بي‌صدا

ني نقش کاروان و نه هنگامة درا

ني دخت چنگ‌زن

در کوشک امير

ني وردي عابري به نياشگة خدا

همان، ص 109.

صداي دختران چنگ زن خاموش است، شعر غلغله از جنبش زنده‌گي بازمانده است. همه جا سکوت است و تنها پرنده‌يي فراز شانة پيکر بوده نشسته و گويي پيام آور خاموشي او شده و از وحشت و بيدادگري روزگاران مي‌نالد.

مرغي به پاي هيکل ساکت نواگر است

گويي ز بي‌زباني بودا  پيمبر است

کاين زورق سپهر

اين کشتي حيات

بر موج‌هاي غارت و وحشت شناور است

همان، ص 109.

از همين‌شعرها هم مي‌توان گفت که لايق از همان روزگار جواني با گونة از تعهد فکري و بينش خاص  سياسي – اجتماعي شعر سروده است. البته اين سخن به اين مفهوم نيست که سير و گردشي در دنياي  رنگين تغزل و آن هم تغزل آميخته به حالات رمانتيک نداشته است.

مي‌شود گفت: سليمان لايق دست‌کم هفتاد سال است که مي‌نويسد. از همان دوران نوجواني نه تنها با شعر و ادبيات پيوند يافت؛ بلکه با جنبش‌هاي سياسي کشور نيز پيوند‌هايي پديد آورد و سرانجام جاي‌گاه خود را در جنبش چپ سياسي افغانستان پيدا کرد.

به مقام‌هاي بلندي در حزب دموکراتيک خلق افغانستان و دولت آن حزب که در زير چتر حمايت شوروي سابق نفس مي‌کشيد دست يافت. زماني هم در نتيجه رقابت درون حزبي سروکارش به زندان کشيد.

بُعد سياسي شخصيت لايق بسيار پيچيده است و گاهي بر شخصيت ادبي – فرهنگي او ساية سنگيني انداخته است.حتا از اين نقطه نظر هم اکنون نيز لايق در ميان فارسي زبان افغانستان، هدفم آناني است که با نوشتن و خواندن سرو کار دارند؛ آن جايگاه خود در دهة پنجاه خورشيدي را ندارد. براي آن که بيشتر از روزنة سياست به سوي او نگاه مي‌شود نه از روزنة زبان و ادبيات.

او را هنوز متهم مي‌کنند که در سياست گذاري‌هاي قوم گرايانه در حکومت‌هاي گذشته نقش داشته است. اين همه به همان بُعد پيچيدة شخصيت سياسي او بر مي‌گردد؛ اما تا جايي که من به شعرها و سروده هاي پارسي لايق آشنا هستم، حس مي‌کنم که او با شور و هيجان و مسوُوليت يک پارسي زبان اين سروده‌ها را پديد آورده است.

شايد اگر دوستي به گونة مقايسي بر شعرهاي‌پارسي و پشتوي او تحقيقي انجام دهد بهتر روشن خواهد شد که لايق در کدام زبان شاعر بهتري است يا در پارسي يا در پشتو.

اين‌جا من نه هدف سرزنش دارم و نه هم هدف دفاع از لايق. تنها مي‌خواهم بگويم افغاستان هزاران درد ناشناخته دارد. با ده‌ها افراطيت رنگا رنگ دست و گريبان است، يکي هم اين است که ما هنوز همديگر را نمي پذيريم، چون همديگر را نشناخته ايم. اگر ما همديگر را مي‌شناختيم و از درون همديگر را مي‌پذيرفتيم چنين روز و روزگاري نمي‌داشتيم.

هم اکنون حتا به نام دموکراسي دهل مي‌کوبيم گروهي از فاشيستان پشتون هر نويسنده، شاعر و آموزش ديدة غير پشتون را مهر جاسوسي ايران بر جبين ميزند. جرمش اين است که به زبان فارسي زبان يک حوزه بزرگ تمدني سخنميگويد. به همين گونه شماري از فارسي زبانان افراطي در واکنش به چنين اتهامهاي هرپشتون آموزش ديده و تکنوکرات را فاشيست مي‌‌خواند و بعد مهر جاسوسي آياسآي بر جبينش ميزند.

امروزه اتهام جاسوسي ارزان ترين چيزي است که ما روي دستان همديگر ميگذاريم. باري جايي گفتم: من جاسوس، تو جاسوس، او جاسوس، ما جاسوس پس اين سرزمين افغاستان نه؛ بلکه جاسوسستان است.

ما به بازخواني همه چيز به بازخواني تاريخ به باز خواني جريان‌هاي سياسي کشور ، به بازخواتي جنبش ادبي – فرهنگي، جريان‌هاي شعري و ادبي خود نياز داريم.

بسيار نياز داريم تا در روشنايي خرد به دور از هيجان‌هاي سياسي به سوي همديگر نگاه کنم، اگر مي‌خواهيم نزديک شويم، بايد نخست صادقانه فاصله‌هاي خود را روشن سازيم . ما در کجا قرار داريم ، درچه فاصله‌يي از هم قرار داريم. اين فاصله چگونه ايجاد شده است؟ عوامل و ريشه‌هاي آن در کجاست و چگونه مي‌توان چنين ريشه‌هايي را برکند!

 

 

اشتراک گذاری:

نظر بدهید