فاشيسم يعني چه و کي ؟

متأسفانه در افغانستان نزد بعضي ها عادت بر اين است که حق و ناحق، حريفان سياسي خود را با القاب ناسنجيده معرفي و زبانزد خاص و عام نمايند. در اين سرزمين جملات و کلماتي چون کمونيستها، اخوانيها، جهادي ها، خلقي ها، پرچمي ها، تکنوکرات ها و دهها نام و نشان ديگر وجود دارد، اما آنچه که بعضي از دوستان عليه يکديگر زيادتر استعمال مينمايند، کلمه فاشيست يا فاشيست ها است. من در اين نوشته تلاش به خرج مي دهم تا معني حقيقي فاشيست را با در نظرداشت ارزش ها و معيار هاي قبول شدة جهاني معرفي کنم. فاشيسم که معادل ايتاليايي اش «فاشيمو» است، اولين بار توسط بنيتو موسيليتي، بنيانگذار رژيم فاشيستي ايتاليا به عنوان يک تعريف سياسي جديد مورد استفاده قرار گرفت. او فاشيسم را حاصل پيوند حکومت و بنگاه هاي اقتصادي مي دانست. او افراد را به عنوان مهره هايي در دستگاه عظيم قدرت تعريف کرد؛ افرادي که ارزش شان تنها در تقويت حکومت و کمک به اقتدارش تعريف مي شد.
استفادة موسوليني از کلمة «فاشيست» در نامگذاري حزبش به هيچ وجه تصادفي نبود. ريشة لغوي فاشيسم «فِيسز» يا به ايتاليايي «فاشي» است. فِيسز به معني گروهي از شاخههاي چوبي است که با طنابي به هم بسته شده اند. در بعضي بازنمايي هاي تصويري از ميانهي فِيسز تبري بيرون آمده است. در حالي که اين تصوير نمادي از دادرسي در روم باستان بود، در دنياي مدرن به نماد قدرت جمعي تبديل شد.
به عقيدة من، از کلمه فاشيسم تا کنون تعاريف متفاوتي شده است. اين امر عجيب به نظر نمي رسد، چه که فاشيسم در هر کشوري، خود را به شکل و در سيما و ابعاد دگرگونهاي مي نماياند. همچنين نبايد تئوري هاي مباني و همچنين منزلگاه ايدئولوژيک و فکري خود منتقدان فاشيسم را نيز از نظر دور داشت؛ براي نمونه درکي که مارکسيست ها و ليبرال ها از اين مکتب ارايه داده اند، در دهه هاي گذشته يک گونه نبوده اند. معالوصف، در سالهاي اخير تعريف پژوهشگر علوم سياسي «ماتيو ليون» با اقبال عدة زيادي از صاحب نظران روبرو بوده است.
فاشيسم بر اساس اين تعريف:
1. ايدئولوژي راستگرايانهي افراطي است که بر “نژاد”گرايي و ملت گرايي و افسانه گرايي حول آن ها استوار مي باشد.
2. انقلابگرا، خشونتگرا، جنگ طلب، ستيزه جو و مهاجم است.
3. بيگانه ستيز است و افسانهي نه در عمل خود کامه و توجيه گر اقدامات خودش است.
4. مدام انحطاط اخلاقي جامعه که از نظر آن به ويژه ريشه در فردگرايي ليبرالي دارد را به چالش مي کشد و پرچم اصلاح خشن اجتماع را برافراشته نگهميدارد.
5. دردرون خود، اقوام زيردست و در اقليت را مورد تبعيض و تعقيب و آزار خشن قرار مي دهد و به بيرون، توسعه طلبي دارد.
6. زن ستيز و مردگرايانه است، علاقه ندارد زن ها و دختر ها صاحب تعليم و تحصيل شوند.
به عقيدة نويسنده، تعريف فوق يک تفسير و تعريف کلي از فاشيسم است. اين تعريف در حالي که کلي گفته مي شود اما ويژهگي هاي هر کشور را مد نظر ندارد. با اين وجود، تعدادي از اين ويژه گي ها بالاي باورهاي فاشيسم افغاني نيز قابل درک است. بدون ترديد فاشيسم از دير زماني به اين سو در افغانستان از سوي برخي از صاحب نظران و کنشگران سياسي اين کشور مورد استفاده قرار گرفته است و تا هنوز ادامه دارد .
اين فاشيسم صرفاً قومي ، زباني و ديني نيست، چون بخش مهمي از پيروان همين باور ها به اصطلاح حاکم نيز چون بي خصلتان مورد خشم و غضب و تحقير و تبعيض و تعقيب قرار دارند.
اين فاشيسم صرفاً ديني و حتا صرفاً مذهبي نيست، بلکه باورهاي ديگري را نيز با خود دارد. آنچه که من مي دانم از همه مهمتر اين فاشيسم، زيادتر قومي و زباني است چون بطور همزمان نسبت به الفاظ و کلمات ديگر بر باور هاي قومي و زباني پايگاه عمده تري دارد. به باور بعضي از منتقدين، اين عقيده در حاکميت موجود نسبت به هر زمان ديگري جايگاهي براي خود دست و پا کرده، با گذشت هر روز به ابزار سرکوب آن تبديل شده مي رود، نتيجه اين که از منظر جايگاه گروه هاي ملي ـ منطقهاي افغانستان در حاکميت سياسي و همچنان در بين گروه هاي اجتماعي و روشن فکري مورد سوال است فاشيسم تنها درد فراگير مردم افغانستان نيست، در کشور هاي اروپايي نيز تاريخ ننگين دارد.
همانگونه که سخن گفتن از فاشيسم مثلاً آلماني که بر يهود ستيزي (هم در وجه مذهبي و هم در وجه قومي آن) بنا گرديده بود، به معناي ناديده گرفتن دمکراسي ستيزي آن در بعد عمومي و سراسري نميباشد. در قاموس فاشيسم آلماني تنها آناني جزو “ملت آلمان” محسوب مي شدند که تلقي و درک آنان را از “ملت آلمان” داشتند و حتي آن دسته از نخبهگان دگرانديش آلماني «غيريهودي» فعال در عرصهي فرهنگ و ادب و سياست را که موفق به فرار نگرديده بودند، از تيغ گذراند. هدف راقم اين سطور، صرفاً تأکيد بر اين واقعيت است که بعضي از رژيم هاي حاکم در کشور هاي مختلف صرفاً يک حکومت ديکتاتوري و استبدادي نيستند که تنها با دگرانديشان سياسي مشکل داشته باشد، حتا فاشيسم ديني هم نيستند که پيروان ديگر اديان و مکاتب فلسفي غيرديني را مورد تبعيض و تعقيب قرار دهد. فاشيسم صرفاً مذهبي هم نيست که تنها پيروان مذهب اين و آن را آزار دهد. حکومت صرفاً مورثي هم نيست که بر پدرسالاري و مردسالاري بنا شده باشد. فاشيسم ملي يا قومي صرف هم نيست که بر شوونيزم ملي و قومي و استثمار اقوام زيردست بنا شده باشد. بعضي از حکومت ها در جهان، حکومت فاشيستي اند که بر مبناي فاشيسم قومي و حتا مذهبي تئوريزه و پراکتيزه شده و از همهي مختصات برشمردة بالا همزمان برخوردار اند.
يکي از وجوه اصلي ايدئولوژي حاکم بر نظام هاي سياسي فاشيسم، يکسان سازي زورمدارانهي فرهنگهاي گونهگون شمرده مي شود که به باور من، نه تنها در افغانستان، بلکه اين ايدئولوژي در اکثر کشورها، قدمتي بيش از عمر حکومت هاي شان دارد و در دورهي جديد به ابتداي تشکيل “دولت ـ ملت در سرزمين ما که از سوي عدهاي سهواً يا جعلاً دولت مدرن و دمکراتيک در افغانستان نام گرفته است، بر مي گردد.
اين مدرنيسم ادعايي چيزي نبود چز يک ناسيوناليسم ديرهنگام و عقب افتاده که از درون مطلق گرايي سربرون آورد و چون يک پروژهي استعماري از سوي تحصيلکردهگان تازه به دوران رسيدة کشورهاي جهان سوم چون افغانستان، يک تعداد کشور هاي ديگر به صحنة سياسي وارد گرديد.
اين ناسيوناليسم با فاشيسم خويشاوندي نزديکي داشت و در صدد آن بود تا بر پاية آسيميلاسيون فرهنگي ـ قومي ـ ملي، البته با ابزار خشونت، معجوني بسازند که در افغانستان توسط باورهاي امير عبدالرحمن خان غسل تعميد گرفت و نام “ملت افغانستان ” بر وي نهاده شد. تصميم گرفته شد که با ابزار سيستم آموزشي، رسانههاي همهگاني و نظام اداري بسيار متمرکز و متراکم باشد .
هر ايدئولوژي ترمنولوژي خاص خود را دارد. اين امر براي دستگاه فکري شوونيستي و فاشيستي حاکم بر بعضي از کشورها نيز صادق است. ترمهاي “ملت افغانستان “زبان ملي” “وحدت ملي” و “امنيت ملي” از زرادخانهي فاشيسم قومي ـ مذهبي حاکم استخراج ميشوند. در هيچکدام از اين مفاهيم، مردم آنچه که لازم است باور ندارند، بلکه حقيقت در جاي ديگري نهفته است که بعداً بايد گفت .

اشتراک گذاری:

نظر بدهید