چرا دروغ‌هاي آشکار را باور مي‌کنيم؟

توهم جمعي نه پديده‌ي جديدي است و نه مختص راست‌گرايان است. برخلاف نظريه‌هاي مورد توافق علمي، ليبرال‌هاي زيادي هم معتقد هستند که جان‌داراني که با مهندسي ژنتيک دستکاري شده‌اند سمي اند و زدن واکسن منجر به اوتيسم مي‌شود.
موقعيت آزاردهنده‌ي است چون راه حل اين مشکل در ظاهر ساده به نظر مي‌رسد. اگر به خودمان زحمت بدهيم و خوب بگرديم حقيقت بديهي است، درست؟ اين طرز فکر اين خطر را دارد که ممکن است در مورد جمعيتي که فريب خورده‌اند اين‌گونه قضاوت شود که: «اين آدم‌ها احمق هستند» يا «اين آدم‌ها هيولا هستند.»
اين جور برداشت‌ها شايد سبب شود که ما خيلي از خودمان احساس رضايت کنيم، اما در واقع اين‌ها برداشت‌هايي اشتباه و ساده‌انگارانه اند: اين برداشت‌ها نشان‌گر درک اشتباه از دانشِ در واقع محدودي است که در مغز انسان وجود دارد. اگر متواضعانه‌تر به موضوع نگاه کنيم، به اين حقيقت مي‌رسيم که افراد خود به خود مجهز به توان تميز دادنِ واقعيت از افسانه نيستند و هيچ‌وقت نخواهند بود. جهل حالتِ طبيعيِ ما است؛ اين حاصل روش کارکرد ذهن بشر است.
ويژه‌گي بارز ما انسان‌ها در توانايي مغزي انفرادي‌مان نيست ،بلکه رمز موفقيت ما در اين است که مي‌توانيم اهداف پيچيده‌يي را به صورت جمعي با تقسيم کارِ معرفتي و شناختي دنبال کنيم. شکار، معامله، کشاورزي، توليد (تمام ابداعاتي که دنياي ما را دگرگون کردند) با همين توانايي محقق شده‌اند. شام‌پانزه‌ها در موقعيت‌هايي که استدلال عددي و مکاني لازم است بهتر از کودکان عمل مي‌کنند، اما در موقعيت‌هايي که همکاري با شخص ديگري براي رسيدن به يک هدف لازم است به هيچ‌وجه نمي‌توانند موفق عمل کنند. هريک از ما تنها کمي مي‌دانيم، اما با هم‌ديگر مي‌توانيم دست‌آوردهاي چشم‌گيري داشته باشيم. دانش در سر من يا در سر تو نيست. دانش اشتراکي است.
چند مثال ساده را در نظر بگيريم. ما مي‌دانيم که زمين دور خورشيد مي‌چرخد، اما آيا مي‌توانيم خط سير مشاهدات و محاسبات نجومي را که منجر به اين دانش شد ترسيم کنيم؟ ما مي‌دانيم که سيگار سرطان‌زا است، اما آيا مي‌توانيم بيان کنيم که سيگار با سلول‌هاي ما چه مي‌کند، سرطان چگونه شکل مي‌گيرد، و چرا بعضي از مواد دودزا خطرناک‌تر از بقيه‌ي آن‌ها هستند؟ احتمالن نه. بيشترِ آن‌چه که ما در مورد هر موضوعي «مي‌دانيم» (بيشترِ آن‌چه که هرکسي مي‌داند) حفره‌هايي براي پر شدن دارند با اطلاعاتي که در جاي ديگري ذخيره شده‌اند، در کتابي يا شايد در سر يک متخصص.
اين واقعيت که دانش به اين شکل توزيع شده است اين اِشکال را پيش مي‌آورد که مردم فکر کنند از آن‌جايي که عضوي از يک جامعه با دانشِ مشترک هستند، چيزهايي را مي‌فهمند که در واقع نمي‌فهمند. اخيرن، يک دوره تحقيق آزمايشي انجام داديم که در آن به آدم‌ها درباره‌ي کشفيات جديدي که از خودمان در آورده بوديم، مثلن از سنگ‌هاي نوراني، مي‌گفتيم. وقتي که به آن‌ها مي‌گفتيم که دانش‌مندان هنوز دليل درخشش سنگ‌ها را توضيح نداده‌اند و پس از آن‌ها سوال مي‌کرديم که آيا شما مي‌دانيد که چرا اين سنگ‌ها مي‌درخشند، آن‌ها جواب مي‌دادند که اصلن نمي‌دانند. اين جواب از آن‌جايي که آن‌ها چيزي درباره‌ي سنگ‌ها نمي‌دانستند بسيار طبيعي بود. اما وقتي که به گروه ديگري از همين کشف سنگ‌هاي درخشان گفتيم، اما با اين تفاوت که ادعا کرديم که دانش‌مندان علت درخشش سنگ‌ها را توضيح داده‌اند، آن‌ها مي‌گفتند که تا حدي دليل اين پديده را درک مي‌کنند. مثل اين مي‌ماند که دانش دانش‌مندان (بدون اين که ما اصلن توضيحي درباره‌اش داده باشيم) مستقيمن به آن‌ها منتقل شده باشد.
احساس فهميدن يک احساس مسري است. فهمي که ديگران دارند، يا ادعا مي‌کنند دارند، به ما احساس باهوش بودن مي‌دهد. البته اين حالت فقط وقتي پيش مي‌آيد که مردم فکر مي‌کنند که به اطلاعات مورد نظر دسترسي دارند. وقتي ما در آزمايش‌مان ادعا مي‌کرديم که اين دانش‌مندان براي ارتش کار مي‌کنند و اطلاعات را مخفي نگه مي‌دارند، ديگر آدم‌ها احساس نمي‌کردند که علت درخشش سنگ‌ها را مي‌دانند.
نکته‌ي کليدي اين‌جا اين نيست که مردم غيرعقلاني فکر مي‌کنند؛ بلکه نکته اين است که منشأ اين غيرعقلانيت اتفاقن بسيار عقلاني است. آدم‌ها نمي‌توانند بين آن‌چه که خود مي‌دانند و آن‌چه که ديگران مي‌دانند تفاوتي قائل شوند، زيرا که اغلب ممکن نيست که بين دانشي که در مغز خود ما است و دانشي که در جاي ديگري است مرز دقيقي کشيد. اين به خصوص در مورد مسائل مورد مناقشه‌ي سياسي کاملن مصداق دارد. ذهن ما نمي‌تواند درباره‌ي بسياري از اين مسائل سياسي به اندازه‌ي کافي اطلاعات ريز و دقيق داشته باشد و آن را نگه دارد. ما مجبور ايم در اين مورد به جامعه‌ي خود متکي باشيم. اگر ما به اين نکته که داريم از دانش ديگران سواري مي‌گيريم وقوف نداشته باشيم، ممکن است دچار غرور کاذب شويم.
براي نمونه، اخيرن، رييس جمهوري امريکا و کنگره مقرارت منع دفع زباله‌هاي معادن در رودخانه را لغو کردند. اين تصميم با اعتراضات گسترده‌يي مواجه شد. شايد اين سياست بدي باشد، اما از آن‌جايي که ارزيابي سياست‌گذاري‌ها بسيار پيچيده است، معمولن در حد توان و تخصص مردم نيست که نتيجه‌گيري درستي بکنند. سياست‌هاي محيط زيستي به تعادل بين سود و هزينه مربوط مي‌شوند. در اين مورد خاص، لازم است که چيزهايي درباره‌ي سوال‌هايي از اين قبيل که زباله‌ي معدني با رودخانه چه مي‌کند و اين تأثيرات در چه حجمي پيش مي‌آيد، فعاليت‌هاي اقتصادي تا چه حد به توانايي دفع آزاد زباله وابسته هستند، کاهش فعاليت‌هاي معدني چه‌طور با ديگر منابع انرژي جبران مي‌شود و آن‌ها خودشان چه‌قدر براي محيط زيست مضر هستند، و سوال‌هاي مشابه بدانيم. احتمالن بيشتر کساني که با اين تصميم مخالفت شديد مي‌کنند دانش دقيق و لازم را براي برآورد اين سياست‌گذاري ندارند. احتمالن کساني که در کنگره به لغو مقررات راي دادند نيز همان‌قدر غيرمطلع بوده‌اند. اما همه چنان رفتار مي‌کردند که انگار بسيار مطمئن هستند.
چنين توهم‌هاي جمعي هم قدرت و هم ضعف نيروي تفکر انسان را نشان مي‌دهند. جالب است که گروه‌هاي بزرگ اجتماع مردم مي‌توانند حول اعتقادات مشترکي متحد شوند، در حالي که فقط تعداد محدودي از افراد متخصص در مورد موضوعي دانش دارند و از آن حمايت مي‌کنند. اين‌گونه بود که ما در قرن اخير ذره‌ي خدا را کشف کرديم و طول عمر انسان را تا 30 سال در قرن گذشته افزايش داديم. اما همين نيروي اساسي دليل باور کردن چيزهاي شوک‌آوري است که به همان نسبت منجر به عواقب فاجعه‌آفريني مي‌شوند.
اين حقيقت که جهل فردي يک حالت طبيعي انسان است همچون داروي تلخي است که بايد آن را سر بکشيم، اما خوردن اين دارو مي‌تواند توان‌مندمان کند. اين کار سبب مي‌شود که بتوانيم تشخيص دهيم که کدام سوال سزاوار تحقيق درست و حسابي است، و کدام سوال موجب تحليل‌هاي واکنشي و سطحي مي‌شود. اين رويکرد هم‌چنان مي‌تواند ما را بر انگيزاند که از رهبران‌مان انتظار تحليل‌هاي ريزبينانه و تخصصي داشته باشيم، چون اين تنها روشي است که ثابت کرده به سياست‌هاي کارآمد مي‌انجامد. درک بهترِ اين که مغز ما چه‌قدر کم مي‌داند کمک بزرگي به ما مي‌کند.
منبع: سايت‌آسو
برگردان به فارسي دري: پروانه حسيني

اشتراک گذاری:

نظر بدهید