عطر لبخند يا اشک و زهرخند؟!

بخش دوم
نصرالله نيک‌فر
در زمانه‌ي شاعر برداشت‌ها و تفسيرهاي از قرآن بيرون داده شدکه در آن سر بريدن انسان، انتحار و انفجار و خلق دهشت و وحشت جايز و حتا فرض خوانده شد. خدارا چنان پادشاهِ جابري معرفي کردند که گويا از خوشي، مهر و گذشت در بارگاه او رد پايي نيست. اين‌گونه تفسير جهان اسلام را به پرتگاه برد و چهره‌ي تازه‌يي از اسلام براي جهانيان به نمايش گذاشت. وقتي خدا و چنگ زدن به آموزه‌هاي آن با خون و خشم عجين مي‌شود شاعر دردمندانه و نوميدانه فرياد بر مي‌دارد و اندوه خويش‌را در تلخواره‌ترين حالت واگويي مي‌کند:
خدايا! از تو من مزد سجودم را نمي‌خواهم
نماز من سياسي نيست، سودم را نمي‌خواهم
جبينم با وجود مُهر صد تکفير بي چين است
ولي، بي عشق و آزادي سرودم را نمي‌خواهم

چه بايد کرد يا رب! مهر ورزيدن گنه‌کاريست
که غير مولوي، هر مولوي در مردم آزاريست
رويه‌ي59-60
کعبه‌ي ما کعبه‌ي روشنگريست
قبله‌ي عاشق، محبت پروريست
رويه‌ي65
راه را اين کاروان در زير پا گم کرده است
پاسخ بسيار را با يک چرا گم کرده است
اين فدايي، اين هيولا، اين گرفتار خدا
خويش را در روز روشن با خدا گم کرده است
رويه‌ي98
هندوان با صد خدا انگشت‌هاشان مشت شد
مشت ما اما چرا با يک خدا انگشت شد؟
رويه‌ي116
…مفسري
مهرباني خدارا غلت تفسير کرد
و اين
تلخ‌ترين مصيبت زمانه‌ي ماست.
رويه‌ي245
خداي من!
تورا در فصل خون
در جاده‌هاي سرخ مي‌جويند.
رويه‌ي255
از آسمان
توقعي جز باران خون نيست
که هنوز
با سر بريده طلوع مي‌کند
آفتاب!
رويه‌ي273
براي کسي که سراسر زنده‌گي را در مبارزه گذشتانده‌است و فراز و فرودهاي زنده‌گي را زياد ديده‌است؛ ايستادن و پيش نرفتن و برگشتن و ياهم خاموشي به موجي مي‌ماندکه کنار دريا نيست مي‌شود. انگيزه مي‌دهد و سرهاي خواب برده را شلاق بيداري مي‌شود. هرنکته‌ و بندش تلنگريست براي بيداري و مبارزه و جنبش و رهايي.
بي‌حضور موج، دريايي کلان
مي‌شود در سينه‌ي ساحل نهان
رويه‌ي70
قفس جان، قفس عادت، قفس دنباله روي و بي‌کاره‌گي را بايد شکست. وجداني را که اين قفس گورستان شود نياز است تا شکسته شود. گاهي براي نفس تازه کردن و تدارک بيش‌تر و نو کردن سازوکارها و راهبردها نياز است درنگي کرد و دوباره با انرژي و توان بيش‌تر به آوردگاه آمد (اين‌جا ردپاي تناسخ را به‌پندار من مي‌شود هم گرفت):
اين قفس را بارها بايد شکست
تا نسايد بال جان را بيشتر
بعد هر پرواز بايد يک نشست
تا رسد نوبت به پرواز ديگر
رويه‌ي79
شعرهاي ضميري گاهي سياسي شده‌اند و اين سياسي شدن هم ريشه در يک واقعيت تاريخي در اين کشور دارد. جنگي‌که در اين کشور براي گرفتن قدرت به راه افتيد، پشت سر خود ادعاهاي تباري را بر شانه‌ي دين حمل مي‌کرد و ريشه در شوونيسم قبيله‌يي داشت يا هم‌ ادعاهاي ارضي يک تبار را که نه ملي است و نه مردمي گاهي برتابيده است. ياهم تبارپرستي و کوتاه کردن هرچيز را در عشيره و قبيله نکوهش مي‌کند و آن‌هايي که در پي اهداف خود ديگران را در آتش جنگ خويش سوختاندند، پرده بر مي‌دارد از رخ‌شان و ‌هشدار مي‌دهدکه بس کنيد:
نکوبم پاي خودرا بهر آهنگي که از ما نيست
چرا خودرا بسوزم در تَف جنگي‌که از ما نيست
رويه‌ي96
به روي حنجره اين تيغ کينه ساز بس است
به سوي بتکده‌ي قوم‌تان نماز بس است
در اين چمن، نه درختي نه آشيان نه صدا
به مرگ چلچله‌ها بيش ازين جواز بس است
رويه‌ي100
ما هميشه در تاريخ و ديدگاه‌هاي ديني‌مان نگاه از بالا به پايين داشته‌ايم و همه چيز را از آن بالاها آغاز مي‌کنيم، اما شاعر اين‌جا از زمين مي‌خواهد آن بلندارا فتح کند، مهتاب را خانه کرده و کهکشان را بام بسازد. روياهاي بلند و اهداف بلند ويژه‌ي دور نگاهان و مبارزان روز ديده است.
از زمين بايدکه روزي آسمان را رام کرد
خانه در مهتاب کرد و کهکشان را بام کرد
رويه‌ي99
نگاه شي‌واره بر زنان در باهمستان شاعر سايه‌ي ديرينه دارد. مردان مي‌پندارندکه زنان چنان متاع و شي‌اي در اختيار آن‌هاست. براي همين در حق اين‌ها از هيچ‌گونه ستم‌گري دريغ نکرده‌اند و حتا آموزه‌هاي ديني را هم در اين راه ناديده گرفته‌اند. چون در بسياري از بخش‌هاي اين کشور رواج‌ها و تردادهاي تباري بر آموزه‌هاي ديني برتري داده مي‌شود.
گذشته از همه بسيار آشکار انگشت آگاهي را جايي مي‌گذاردکه کم‌تر کسي چنين جرأت را دارد. مي‌گويد تنها اين مردان ما نيستندکه گنه‌کارِ اين وضعيت هستند، بلکه پشتيبانه‌ي آسماني دارند و بر مبناي آن هرچه مي‌شود انجام مي‌شود.
براي کشتن زن سال‌هاست نر شده‌ايم
ز دست بي‌هنري، سخت بي‌پدر شده‌ايم
چراغ و مِهر و خدارا ز دين خويش کشيديم
کجاست تاج کرامت که پاک خر شده‌ايم
رويه‌ي103
اين مذکر پروري را آسمان ترويج کرد
هر کتابي کرد نازل، صاحبش يک مرد بود
رويه‌ي134
آن کوره راه‌هاي راکه رفته‌است و آن شب‌هاي سرد و روزهاي خونيني را که از سر گذشتانده‌است و آن خنجرهاي از پشت را که بارها خورده‌است؛ هيچ‌گاه فراموش نمي‌کند و مي‌گويد هر تبري‌که بر ريشه و تنه‌ي اين درخت سرکش بيدارِ مبارزه و دادخواهي من زده مي‌شود، آن‌را به هدف نزديک‌تر مي‌کند و شدت پيمايش به‌سوي آرمان را بيش‌تر مي‌کند. من کسي نيستم که با خوردن تبرها از کار بيفتم، بلکه اين زخم تبرها مرا براي رسيدن به‌هدف جدي‌تر مي‌سازند.
زخم بر دوشم ولي پيوسته عصيان مي‌کنم
هر تبر کاجِ مرا صد پله بالا مي‌برد
رويه‌ي120
نمي‌توان گفت که اين گزينه زبان يک‌دست دارد، اما مي‌توان گفت که در مقايسه با دفترهاي پيشين شاعر زبانش منسجم‌تر و يک‌دست‌تر است.گوناگوني مضمون خود يکي از ويژه‌گي‌هاي اين گزينه است. اين مجموعه را صحنه‌هاي شاد و غمگين و هم‌چنان عاشقانه و حماسي همراهي مي‌کند. شاعر چنان دريايي گاهي خروشان و توفاني و گاهي آرام است. گاهي از عشق مي‌گويد و گاهي از جنگ، گاهي از غم و گاهي از سياست. گاهي‌هم تاريخ را به نقد مي‌گيرد و رسم و رواج‌هاي باهم‌ستانش را به باد انتقاد مي‌گيرد. در اين گزينه هنوزهم نمادها به‌گونه‌اي رنگ و بوي ادبيات مذهبي را دارند. ادبياتي‌که در هم‌بودگاهِ شاعر ريشه دارد و همه با او آشنا هستند. بافت‌ها و يافت‌هاي قشنگي دارد. ياهم تصوير تازه‌اي از مو و پرچم و شاد بودن در سايه‌ي سياهي و بيعت به آن خيلي نغز افتاده است.
پيغمبري و چشم تو اعجاز مي‌کند
ديوانگان کوچه‌ي ما امتان توست
رويه‌ي131
موهايت را باد تکان داد
بيعت کردم
نخستين پرچمِ سياهي بودکه در سايه‌اش خنديدم.

اشتراک گذاری:

نظر بدهید