مراد مولانا از واژه‌اي ترک

شريح شيون / بخش نخست:
مولانا در دو اثر مهم خود تقريبن بيش از 120 بار واژه‌اي ترک را به‌کار برده است. کاربرد واژة ترک در آثار مولانا جلال الدين محمد بلخي گاهي حتا مورد استفادة تبارگرايان نيز قرار گرفته است. ولي تا آن‌جا که من بررسي کرده ام تا اکنون هيچ‌کس به عمق اين مسأله که مراد مولانا از کلمة ترک چيست و اين کلمه که به اين فراواني در آثار مولانا آمده است چه بارِ معنارا بر دوش حمل مي‌کند توجه چنداني نکرده است.
واژه‌ي ترک در ادبيات پارسي‌دري کار برد کمي نداشته است. از آن جهت که ترکان در قديم به يغما، غارت، بي رحمي و سخت‌رويي و دليري زبان‌زد عام بودند و از سوي دگر در ادبيات پارسي‌دري معشوق هميشه خون آشام، غارت‌گر عقل و دين، بي‌رحم، ستم‌گر و بي‌توجه به‌حال عشاق بود، در ادبيات کلاسيک پارسي‌دري واژة ترک بيش‌ترينه به چمار(معناي) معشوق و محبوب به‌کار رفته است مثلن زماني‌که انوري مي‌گويد :
اي ترک مي بيار که عيدست و بهمنست
غايب مشو نه نوبت بازي و برزن است
يا حافظ شيرازي که مي‌گويد :
به تنگ چشمي آن ترک لشکري نازم
که حمله بر من درويش تک قبا آورد
ويا
اگر آن ترک شيرازي به‌دست آرد دل ما را
به خال هندويش بخشم سمرقند و بخارا را

فغان کين لوليان شوخ شيرين کار شهر آشوب
چنان بردند صبر از دل که ترکان خوان يغما را
يا سعدي زماني‌که مي‌گويد:
نگفتمت که به ترکان نظر مکن سعدي
چو ترک ترک نکردي تحملت بايد
يا
سعدي از پردة عشاق چه خوش مي‌گويد
ترک من پرده برانداز که هندوي تو ام
از ترک چنان‌چه در بالا آمد، همين معناي معشوق و محبوب را مراد دارند. به مولانا که مي‌آييم با آن‌که واژه ترک هنوز بر همان معناي نخستين خود (معشوق) باقي مانده است. اما از آن جهت که عشق مولانا عشقي است متفاوت با عشق انوري و سعدي و حتا حافظ، در مواردي کار برد اين واژه تغييري جدي نشان مي‌دهد که با آن‌چه در دگر آثار ادب کلاسيک پارسي‌دري به چشم مي‌خورد متفاوت است.
مي‌شود واژة ترک را در اشعار مولانا نظر به مرادهاي که ازاين واژه شده است به موارد زيرين بخش‌بندي کرد:
الف: ترک به معناي مردم ويژه اي با ويژه‌گي‌هاي اجتماعي و يژه .
به ابيات زير توجه کنيد که مولانا دراين ابيات از ايثار و مروت قوم ترک سخن مي‌گويد:
صاحب مروتي‌ست که جانش دريغ نيست
ليکن گرت بگيرد ماندي در ابتلا
بر ترک ظن بد مبر و متهم مکن
مستيز هم‌چو هندو بشتاب همرها
201
يعني اين‌که در دوستي و مردانه‌گي يک ترک از جانش هم دريغ نمي‌کند و ليکن با هوش نيز بايد بود که اگر خدا نخواسته از دري مخالفت با آن پيش آيي در بلا و مصيبت خواهي ماند و نجات از دست آن کاري به آساني نيست بهتر آن است که بر ترک هيچ‌گاهي گمان بد نبري و از راه ستيزه پيش نبايد آمد و راه خود در پيش گرفت.
ترک آن بود کز بيم او ديه از خراج ايمن بود
ترک آن نباشد کز طمع سيلي هر قنسز خورد
529
هم‌چنان در بيت بالا در توصيف ترک مي‌گويد که ترک کسي است که از بيم او روستاي که او زنده‌گي مي‌کند از خراج دشمنان در امان باشد. ترک آن نيست که از روي طمع و بي‌عرضه‌گي سيلّي هر بي‌غيرت و پست را تحمل کند. دراين‌جا نيز همان‌طوري‌که به چشم مي‌خورد ستايش از شجاعت و دليري ترکان شده است.
ب: ترک به معناي قومي در مقايسه با ساير اقوام؛
دراين موارد مولانا زماني‌که واژه ترک را به‌کار مي‌برد، قومي را مراد مي‌کند در ميان اقوام دگر و در عين حال نظر به همان ايده‌اي خاص عرفاني‌که دارد، مي‌خواهد اين را نشان دهد که بخش‌بندي اقوام به ترک و عرب اصلن هيچ معنايي ندارد، چون شخصيت حقيقي انسان که مراد و مخاطب خداست روح انسان است نه قوم و نه جنسيت و تفاوت هاي فزيکي، بيولوژيکي و يا اجتماعي آن.
مولانا اين را در مثنوي اين‌گونه بيان مي‌کند :
جان گرگان و سگان از هم جداست
متحد جان‌هاي شيران خداست
هم‌چو آن يک نور خورشيد سما
صد بود نسبت به سطح خانه‌ها
ليک يک باشد همه انوار شان
چون‌که برگيري تو ديوار از ميان
چون نماند خانه ها را قاعده
مومنان مانند نفس واحده
در ابيات بالا همان‌گونه که ديده مي‌شود مولانا از اتحاد و بسيط بودن و تقسيم ناپذير بودن ارواح انسان‌ها سخن مي گويد و استدلال مي‌کند که اين خانه هاي مختلف است که سبب مي‌شود نور خورشيد به اشکال گوناگون تقسيم و پارچه شود. اما زماني‌که اين ديوارهاي تن را بشگافيم نور خورشيد يک است و نسبت آن با همه چيز يک‌سان خواهد بود. به باور مولانا ذات خداوند بي‌صورت است ولي همه صورت ها از اوست و نسبت او با همه اشکال، صور و تفاوت‌ها يک‌سان است:
بي صورت با هزار صورت
صورت ده ترک و رومي و زنگ
1324
بر پايه همين نظريه ديوار هاي ناشي از تفاوت اقوام را که به‌ترک، رومي، تازي و ارمني و غيره تقسيم شده است از هم مي‌پاشد و آن‌ها را بي معنا مي‌داند.
براي نمونه :
کز آن طرف شنوااند بي‌زبان دل‌ها
نه روميست و نه ترکي و ني نشابوري
3073
يعني زماني‌که از زبان ظاهر به زبان دل برسي، زماني‌که نسيم عالم غيب پرده‌اي دل‌ها را يک‌سان بنوازد، دگر در آن سوي پرده نه ترک را معنايي است و نه رومي و نه نيشاپوري را. اين تفاوت‌ها همه از ميان بر خواهند خواست، چون دگر در آن لحظه هيچ کس در قيد رنگ و صورت نبوده، مستقيم با عالم بي‌رنگ در تماس مي‌باشد. دراين مقام است که دگر ترک همان هندو است و هندو رومي و رومي زنگي و هيچ‌کدام را بر هيچ‌کدام تفاوتي نيست. چون دگر آن رنگ‌ها که تفاوت‌هارا مي‌آفريدند در ميان نيستند. ازين‌رو مي‌گويد:
گه ترکم و گه هندو گه رومي و گه زنگي
از نقش تو است اي جان اقرارم و انکارم
1458
بي‌گانه نگيريد مرا زين کويم
در کوي شما خانة خود مي‌جويم
دشمن نيم ارچند که دشمن رويم
اصلم ترک است اگرچه هندي گويم
1186
يعني او خطاب به حق مي‌گويد: اين رنگ‌ها که عبارت از ترک، هندو و رومي اند جز نقش‌هاي تو چيزي نيستند و در واقع جلوه‌هاي هستي بخش تو است که ما را در اشکال و صور گوناگون آشکار و پنهان مي‌کند. ازاين جهت چه بسا چهره‌ها که به ظاهر متفاوت و حتا مخالف هم مي‌نمايند و لي همين‌که به اصل‌ها توجه کنيم درک مي‌کنيم که هيچ تفاوتي در ميان نيست، هندوان ترک و ترکان همان اعراب اند. اين نکته را ابيات زير شايد بهتر روشن کند که مي‌گويد:
آن سرخ قبا که چو مه پار برآمد
امسال در اين خرقه زنگار برآمد
آن ترک که آن سال به يغماش بديدي
آنست که امسال عرب وار برآمد
639
چه رومي چهرگان دارم چه ترکان نهان دارم
چه عيب است ار هلاوو را نمي‌دانم نمي‌دانم
هلاوو را بپرس آخر از آن ترکان حيران کن
کز آن حيرت هلا او را نمي‌دانم نمي‌دانم
رها کن حرف هندو را ببين ترکان معنا را
من آن ترکم که هندو را نمي‌دانم نمي‌دانم
1439
مولانا در توضيح باور خود علاوه مي‌کندکه تنها تفاوت زبان‌ها و کلمات که قرارهاي بيش نيستند، چه‌گونه مي‌توانند مفکيک انسان‌ها از هم‌دگر باشند. او مي‌پرسد همين‌که معناي کلمه هلاوو را نمي‌دانم و ترکان معناي اين کلمه را مي‌دانند مگر سبب مي‌شود که من ترک نباشم و رومي باشم؟ آيا اين جداينده اي خوبي است؟ باور او اين است که نه هرگز من در قيد حرف‌ها و کلمات باقي نخواهم ماند، بايد زنجير برده‌گي را که کلمات و رنگ ها در دست وگردن ما پيچانده است، جسورانه بشکنيم و به عالم معنا که عالم بي‌رنگي است وارد شويم.
خوب پس چه‌گونه ممکن است و از چه راهي مي‌شود ما اين زنجيرهارا بشکنيم و هم‌رنگ و هم‌سان هم شويم؟ مولانا در پاسخ مي‌گويد فقط آتش عشق است که مي‌تواند اين ديوارهاي آهنين را ذوب کند تا انسان آزادانه پا در آن حريم معنوي -روحاني بگذارد و اين تنها عشق است که ارمني را ترک مي‌سازد و ترک را ارمني و تفاوت ها را از ميان بر مي‌دارد.
در عشق بدل شود همه چيز
ترکي سازند ارمني را
ادامه دارد . . .

اشتراک گذاری:

نظر بدهید