مراد مولانا از واژه‌اي ترک

شريح شيون / بخش دوم و پاياني:
مولانا به‌جاي زبان ترکي و هندي و غيره که در بند کلمات و اصوات اند، زبان دل را زبان رسمي اين حرم مي‌داند و مي‌گويد چه بسا ترک و عرب و هندو که چون عاشق اند بي‌آن‌که کلمات هم را بفهمند هم‌زبان و هم‌راز اند و چه بسا دو ترک که در عين اين‌که با کلمات مشابه سخن مي‌گويند چون دو بي‌گانه اند که زبان هم را نمي فهمند:
ترک و رومي و عرب گر عاشق است
هم‌زبان اوست اين بانگ صواب
304
اي بسا هندو وترکي هم‌زبان
اي بسا دو ترک چون بي‌گانه گان
پس زباني محرمي خود دگر است
هم‌دلي از هم‌زباني به‌تر است
مثنوي دفتر اول بخش 66

ج. ترک به معناي خودِ شمس تبريز يعني معشوق مولانا؛
مولانا دراين ابيات اگرچه شمس را ترک خطاب مي‌کند ولي در عين حال نبايد از ياد برد که شمس معشوق مولاناست و معشوق در ادبيات فارسي همان گونه که در بالا توضيح داده شد به ترک تشبيه مي‌شود در بسا موارد. ولي به‌هرصورت در ابيات پايين مولانا شمس را انگار از نگاهِ تباري ترک معرفي مي‌کند:
من کجا شعر از کجا ليکن به من در مي‌دمد
آن يکي ترکي‌که آيد گويدم هي کيمسن
1949
اي ترک ماه چهره چه گردد که صبح تو
آيي به حجره‌ي من و گويي که گل برو
تو ماه ترکي و من اگر ترک نيستم
دانم من اين قدر که به ترکي است آب سو
آب حيات تو گر از اين بنده تيره شد
ترکي مکن به کشتنم اي ترک ترک‌خو
رزق مرا فراخي از آن چشم تنگ توست
اي تو هزار دولت و اقبال تو به تو
نام تو ترک گفته ام از بهر مغلطه
زيرا که عشق را بود صد حاسد و عدو
2233
شمس تبريز شاه ترکانست
رو به صحرا که شه به خرگه نيست
500
ديده‌ها شب فراز بايد کرد
روز شد ديده باز بايد کرد
ترک ما هر طرف که مرکب راند
آن‌طرف ترک تاز بايد کرد
مطبخ جان به‌سوي بي‌سويي‌ست
پوز آن سو دراز بايد کرد
970
د. ترک به معناي آزاده و حمله ور ، سخت‌رو و نترس، اسير گيرنده نه اسير شونده؛
اين کاربرد از واژه‌ي ترک به توضيح که خواهد آمد در ادبيات پارسي‌دري ويژه‌ي مولاناست. اگرچه اين کاربرد با مرادهاي دگري‌که مولانا از واژه‌ي ترک داشته است تمامن بي‌پيوند نيست. اما در عين حال از تفاوت قابل ملاحظه اي برخوردار است.
همان گونه که به درستي عبدالکريم سروش مولانا شناس زبردست و قلة عصرما مولانا را بر خلاف حافظ و سعدي که شاعر بزمي اند شاعر رزمي مي‌داند و از جهتي اشعار او را با شهنامة فردوسي هم‌پيوند مي‌خواند تا اشعار حافظ و سعدي، اين ويژه گي اشعار مولانا ناشي از آن است که عشق مولانا عشق بزمي نيست و عشقي است رزمي، عشق مولانا عشقي است که انسان را از پا نمي‌اندازد، بل‌که به چرخش و سماع وا مي‌دارد تا روح منقبض آدمي در آن لحظات بسط يابد و با بي‌نهايت تماس برقرار کند. براين پايه تعريف مولانا از نمادهاي مانند شادي، روز، شب، معنا و آزادي متفاوت مي‌باشد. به باور مولانا شادي عبارت از رهايي و آزادي از بندها، روز؛ عبارت از رهايي از تيره‌گي و معنا؛ عبارت از رهايي از قيد و بندهاي کلمات، رنگ‌ها و اصوات است.
اين‌جاست که ترک با همان صفت رزمنده، يغماگر و آزاده‌اي که دارد به درد مولانا مي‌خورد. مولانا دراين موارد اکثرن ترک را که نماد آزاده‌گي و شجاعت و يغماگري است به پادچم هندو که نماد بردگي و ضعف در باور مولانا است به کار مي‌برد.
1. ترک در نماد روز بر خلاف هندو که نماد شب است :
روزيست اندر شب نهان ترکي ميان هندوان
شب ترک تازي ها بکن کان ترک در خرگاه شد
524
2. ترک به نماد معنا:
رها کن حرف هندو را ببين ترکان معنا را
من آن ترکم که هندو را نمي‌دانم نمي‌دانم
1439
مولانا حرف را برده، اسير، دنباله‌رو و مجبور و بر خلاف آن معنا را آزاده، يورش‌گر و يغما گر مي‌داند. دليل اين‌که چرا مولانا معنا را يورش‌گر و يغمايي مي‌داند، شايد کمي نا مانوس به نظر بيايد، اما در واقع چنين نيست. براي روشن شدن اين موضوع لحظات سکرعارفان را بايد در نظر بگيريم که عارف دراين لحظه‌ها خود را وارسته و رها از تمام اراده و اختيار و وابسته به‌عالم معنا که عالم جلوه‌ها و تجليات است مي‌بيند. اين تجربة است که عارفان را در آن لحظات خاص دست مي‌دهد. دراين لحظه است که عارف مي‌گويد:
جز که تسليم و رضا کو چاره‌اي ؟
در کف شير نر خون‌خواره‌اي
اين تند باد معنا است که يغما گرانه عارف و هستي او، را چون پرِکاهي به سمتي که مي‌خواهد مي‌برد و او خود نمي‌داند کجا خواهد فتاد. ازاين سبب مولانا ترک را که نمادي از حمله‌وري، بي پروايي و يغماگري است به‌عنوان معنا در برابر هندو قرار مي‌دهد که وابسته‌گي و برده‌گي به باور مولانا صفات اوست و نماد حروف و کلمات است. بي‌خود نيست که مولانا اين‌همه در اشعار خود از قيدهاي زبان و کم‌بود کلمات سخن مي‌گويد و آرزو مي‌کند که کاش هستي خود زبان مي‌داشت تا پرده از روي هستان بر مي‌داشت. اين جاست مولانا عالم غيب يا آن‌سوي پردة هستي را ترکستان آن دنيا يعني عالم معناهاي بي‌رنگ، عالم آزاده‌گان مي‌داند و آن‌را به ترکستان يا خطا که سرزمين اصلي ترکان است تشبيه مي‌کند:
ز ترکستان آن دنيا نگر ترکان زيبارو
به هندستان آب و گل به امر شهريار آمد
570
يا
جان بر زبر هم‌دگر افتاده ز مستي
هم‌چون ختن غيب پر از ترک خطايي
2642
به توضيح که در بالا آمد، باز چنان‌که مي‌بينيم مولانا جهان آب وگل را به هندوستان يعني جهان اسيران وبرده‌گان و عالم معنارا که عالم آزاده‌گان است و يکي از آن جهت که يکي از نمادهاي آزاده‌گي را در باور مولانا ترکان تشکيل مي‌دهند، به زيست‌گاه ترکان تشبيه مي‌کند.
به اين ترتيب آن‌سوي پردة اين هستي را ترکستان و عالم غيب را ختن غيب مي‌گويد که پر از ترک خطايي است، يعني پر از معنا و روح است که نماد آزادگي را در ديدگاه مولانا شکل مي‌دهند.
اين‌جاست که مولانا مي‌گويد چون مست ازل گشتي شمشير ابد را بستان و هندوي هستي را ترکانه پامال و يغما کن. به اين معنا که هستي را ناديده بگير و در بند آن نباش. چون تو با بي‌نهايت در پيوندي سر به اين پستي‌ها فرو نيار.
چون مست ازل گشتي شمشير ابد بستان
هندوگک هستي را ترکانه تو يغما کن
1876
3. ترک در نماد خيال عارفانه
مولانا خيال را نيز بدان سبب که آزاده و بي پروا است و در قيد هيچ بند و مرزي نيست و يا شايد به دليل اين‌که ترکان را کشوري خاصي نبود شمشير به دست همه مرزها را مي‌گذشتند و فتح مي‌کردند به ترک تشبيه مي‌کند و مي‌گويد:
خيال ترک من هر شب صفات ذات من گردد
که نفي ذات من در وي همي اثبات من گردد
562
آن‌چه را که اين بيت مراد مي‌کند اين است که خيال ترک من شبانه همه مرز هارا مي‌شکند و به ذات حق مي‌رسد و خود صفات ذات مي‌گرد. اين واقعه چه زماني رخ مي‌دهد؟ زماني‌که ذات خود مولانا نفي مي‌شود و «مني» در ميان باقي نمانده، تن و تعلق تمامن نفي مي‌شود. آن‌دَم است که خيال ترک مولانا که باز نماد آزادگي را دارد، عين صفات ذات حق مي‌شود دراين دَم نيستيي (هستي فريبنده ) مولانا به هست حقيقي مبدل مي‌شود. اين‌گونه به قول عارفان از خود فاني و به حق باقي مي‌شود. در دومين داستان مولانا که داستان پادشاه و کنيزک است مولانا به‌خوبي به اهميت خيال اشاره مي‌کند که براي درک بيش‌تر اين موضوع کمک کننده مي‌باشد.
4. ترک در نماد غم
ترک در اشعار مولانا فقط دوبار به نماد غم نيز آمده است که مي‌شود آن‌را ناشي از لحظه‌هاي قبض خواند که بر عارف هستي را تنگ مي‌سازد و عارف از بيم آن‌که مبادا غم چون سپاه ترکان بر عالم او بتازد چاره‌را دراين مي‌بيند که به بزم دل خويش که جهاني است با بي‌نهايت در پيوند پناه ببرد ويا اگر ببيند که تاتار غم خشم‌گين است و ترکي‌گري مي‌کند عارف به صبر و عشق کمر خود را مي‌بندد و در برابر اين هجوم ويران‌گر ايستاده‌گي مي‌کند.
امروز ساقي دل خويشم که بزم ساخت
تا ترک غم نتازد کامروز طوي نيست
459
گر تتار غمت خشم و ترکيي آرد
به عشق و صبر کمربسته همچو خرگاهم
1728
براي توضيح بهتر اين نکته خوب است از بيدل کمک بگيريم که مي‌گويد:
تنگي فشرده ست صحراي امکان
راهي نداريم دل مي‌گشايم
در ضمن اعتراض‌هاي از سوي بعضي نويسنده‌گان ترک به مولانا در بعضي داستان‌ها مانند؛ ترک و درزي، ترک و مطرب و ازاين دست موارد در مثنوي شده است که مولانا انگار نگاه تمسخر آميزي به ترکان داشته است که اين موارد از موضوعات مورد بحث اين نوشته نيست. اين نوشته بيش‌تر تلاش کرده است تا بار عرفاني‌که مولانا بر دوش واژة ترک گذاشته است را روشن‌تر بسازد.
اين‌گونه مي‌شود چنين نتيجه‌گيري کردکه مراد مولانا از واژة ترک نه ترک به معناي تبار يا نژاد است بل‌که معشوق نا مهرباني است که وحشي و گاهي رام نشدني است. يعني يک کنايه و تشبيه است نه حقيقت وجودي يک تبار. به جز مواردي که در بالا اشاره شد، اکثرن يک بار عرفاني را مولانا بر دوش اين واژه گذاشته است که نيازمند فهم عميق تر است و در شناخت بيش‌تر انديشة مولانا، فهم اين هدف و مراد ما را ياري خواهد کرد.

اشتراک گذاری:

نظر بدهید