من کابل ام

شهري که ديگر روزگارش خونين گشته و مردمانش همه کفن پوش
آنجا که صفحه ي سياه بخت بر آن پهن کرده و هر گوشه اش را ناله ي مرگ سر مي دهند
ديگر نمي توانم بخندم ،موج هاي برخاسته از انفجارها چشمانم را خون آلوده کرده و
نغمه ي چغ چغ بلبلانم را آواز توپ و تفنگ در خود فرو برده و با آهنگ تکان دهنده ي روح آدميان، عوض گشته
من کابل ام
شهري که اکنون پوشش خونين برتن دارد ،نه از جنس لاله ،نه از جنس تکه ،نه از جنس خاک
پوششي که از خون مردمانش آن را رنگ آميخته اند
شهري که سکون و آرامشم به باد فنا رفته و
جنگ و ترور و ناامني خواب از چشمان مردمانم ربوده
شهري که ديگر نمي توان با دل آرام در آن زنده‌گي کرد
بلي من کابل ام
شهري که تاجيک و ازبيک و پشتون و هزاره بودن، مردمانش را منفور زده ي يکديگر ساخته
آنجا که نژاد و زبان و قوم و رنگ منسب بالايي دارد بر انسانيت
آري، منم آن شهري که همه ي کردار حاکمانش بوي ظلم و استبداد مي دهد
آن جا که خون مردمانش را در برابر قدرت ارزشي لايق نمي دارند
منم شهري با کودکان بي مادر،مادران بيوه و پدران بي فرزند
اين جا دامنه ي سبز کوه ها و لاله زارهايم به قبرهايي مبدل گشته
که هنوز از وراي مردگانش خون مي دمد
آه، آه، آه من کابل
شهري که روزگاراني شهر عياران زمان بودم
اما اينک بازيچه ي دست نامردانه ترين هاي زمانم
من کابل ام
ديگر نمي توانم بخندم ، بغض از درد ترور دارم
اين همه ناله ام را نداي صلح است
من کابل ام
من صلح مي خواهم!

اشتراک گذاری:

نظر بدهید