کليد صلح؛ يعني ميکانيزم رسيدن به صلح

پرتو نادري
نظام‌هاي سياسي در افغانستان بيشترينه با استفاده از شيوه‌هاي غير قانوني و ابزارهاي غير قانوني قبضه شده اند. گاهي هيچ مشروعيت قانوني نداشته اند و گاهي هم به گفتة مردم بيني خميري قانوني داشته اند. از همين سدة نزدهم به اين سو از دوران امير عبدالرحمان خان ( 1881- 1901) که سرزميني به نام افغانستان مرزهاي سياسي مشخص خود را پيدا کرد؛ نگاه کنيم مي‌بينيم که حبيب‌الله خان، پدر خود امير عبدالرحمان خان را در باغ‌بالا زهر داد، کشت و مرگ او را سه روز پنهان کرد تا سنگ قدرت در زير پايش استوار گردد.
اميرحبيب الله ( 1901-1919) نيمه شبي در شکارگاه کله گوش در لغمان در حالي که به خواب خوشي فرو رفته بود در نتيجة يک توطئه سازمان يافتة درون خانواده‌گي با شليک گلوله کشته شد. تاريخ افغانستان هنوز در اين زمينه نتوانسته است که پاسخ روشني براي آينده‌گان ارائه کند. هر چه بوده است باورها بيشتر چنين است که او به وسيلة حلقة قدرت طلب درون دربار کشته شد. حتا امان الله خان و مادرش را نيز در اين ماجرا دخيل مي دانند.
امير امان الله خان ( 1919-1929) پس از مقابله با يک رشته اغتشاش‌ها در پکتيا و ننگرهار و جاهاي ديگر سرانجام به وسيلة حبيب الله کلکاني از پادشاهي رانده شد و کابل را ترک کرد تا اين که در غربت در ايتاليا چشم از جهان پوشيد.
حبيب الله کلکاني را نادرخان ( 1929-1933) با يارانش بر دار کرد. نادرخان با سه گلولة عبدالخالق در ارگ از پاي افتاد.
ظاهر خان (1933-1973) که در هنگام قتل پدر هجده سال داشت، در نتيجة کودتاي شوهر خواهرش داوودخان (1973-1978) از تخت پادشاهي به زير انداخت شد، خود و خانواده اش به ايتاليا تبعيد شدند.
داوودخان همراه با خانواده اش در نتيجة کودتاي خونين هفت ثور 1357 خورشيدي تيرباران شدند.
تره‌کي ( 1978) به دستور شاگرد وفادارش حفيظ الله امين با بالشت پر قو بي آن که کاسه آبي برايش بدهند کشته شد. جسد او را در تاريکي شب گور کردند.
امين در 1979 به و سيلة سپاهيان متجاوز شوروي در هم‌کاري با افسران پرچمي و طرف‌داران تره‌کي در تپة تاج بيک کشته شد. ببرک را نجيب به حيرتان تبعيد کرد و بعد در مسکو جان داد.
گروه طالبان داکتر نجيب را با رسيدن خود به کابل 1375/ 1996 همراه با برادرش در چهار راهي آريانا بر دار کردند.
مجاهدان به سال 1371/ 1992 به کابل رسيدند، صبغت الله مجددي پس از دو ماه حکومت ديگر علاقه‌يي نداشت تا قدرت را تسليم دهد.جمعيت اسلامي و ايتلافيون آن با خشم او را از قدرت دور کردند.
حکومت مجاهدان را طالبان از کابل بيرون راندند و بعد برهان الدين رباني را که رييس شوراي عالي صلح بود، يک انتحاري وابسته به طالبان در هم‌کاري باحلقه هاي درون دولتي در خانه اش به سال 1390/ 2011 ترور کردند.
پيش از اين ،ملا رباني که در کابل در حقيقت رييس اجرايي ادارة طالبان بود در لاهور پاکستان در شفاخانه‌يي به گونة مرموزي جان داده يا کشته شده بود.
طالبان را امريکايي ها زمين‌گير ساختند. ملاعمر به گونة رازناک در پاکستان جان داد، يا هم کشته شد. مرگ او تا چند سال پنهان نگه‌داشته شد. که حتا رييس جمهور غني هم در دام اين نيرنگ افتاد، در حالي که دو سال از کشته شدن ملا عمر مي‌گذشت او در يکي از عيدها براي ملاعمر پيام تبريکي فرستاد.
غربي‌ها و در رأس آن امريکا در بن گنجشک پادشاهي را بر شانه کرزي نشاندند. قانون اساسي که راه پادشاهي بار سوم کرزي را بسته بود، او را ناگزير ساخت تا با « دل ناخواسته » از قدرت کنار رود.
جان کيري پس از گويا انتخابات 1393 در مراسم پادشاه گردشي دوران دموکراسي به کابل آمد تا حکميت بزکشي سياسي کابل را به دست گيرد. او قانون اساسي را روي تاق فراموشي گذاشت و بعد دست پادشاه ساز خود را روي شانة اشرف غني و شانة عبدالله نهاد و بدين گونه بر خلاف پيش بيني و احکام قانون اساسي ما شديم صاحب حکومت وحدت ملي، همان گونه که باري در آغازين روزهاي کاري اين حکومت در تلويزيون آريانا گفته بودم، حالا شده است حکومت وحشت ملي!
با اين همه پس از هجده سال تجربة دموکراسي، انتخابات و آزادي بيان و چه‌ها و چه‌هاي ديگر، کشور برسر دوراهي مرموز و خوف‌ناکي ايستاده است. انتخابات رياست جمهوري 1398 در حالي پيش روي است که هنوز نتايج انتخابات پارلماني به گونة کامل روشن نيست. اعتراض‌ها در پيوند به نتايجي که تا کنون اعلام شده است دست کم در همه ولايت‌ها جريان دارد.
گذشته نامزدان معترض مقام‌هاي حکومتي نيز نسبت به کارکرد کميسيون دست‌ساختة خود انتقاد و اعتراض دارند و حتا کميشنران کميسيون‌ها انتخابات و شکايات ممنوع الخروج شده اند.
اين در حالي است در روز نخست جوزاي 1397 دوران اشرف غني تمام مي شود؛ اما انتخابات به تعويق افتاده است. پرسش اين است که پس از اين روز اين حکومت با کدام مجوز قاتوني مي تواند بيني خميري مشروعيت خود را نگهدارد!
در ماده 61 قانون اساسي كشور چنين آمده است كه: « وظيفه رييس جمهور، در اول جوزاي سال پنجم پس از انتخابات به پايان مي رسد و براي تعيين رييس جمهور بعدي بايد انتخابات در خلال 30 تا 60 روز قبل از ماه جوزا برگزار شود.»
در صورت ادامة کار اين حکومت دو سرة مفلوج چگونه مي‌توان مشروعيت آن را توجيه کرد، هرچند از همان آغاز نيز مشروعيت آن با دور زدن از قانون اساسي زير پرسش قرار داشته است.
مادة هشتاد و سوم قانون اساسي در پيوند به پايان کار مجلس نماينده‌گان، مي‌گويد: « دوره كــار ولــــسي جرگــه بــه تــاريخ اول ســـرطـــــــان ســــــال پـنـــجــــــم، بــعـــــد از اعــــلان نتــــــايج انتخابــات بــه پايــان مـــــي رســــد و شــوراي جـديــد بـه كـار آغاز مي نمايد.»
پارلمان به گونة غير قانوني اضافه از سه سال است که به کار خود ادامه مي‌دهد و همه برهان شان اين است که کار مجلس نماينده‌گان پس از انتخابات به پايان مي رسد. حال فرض کنيم که انتخابات رياست جمهوري يک تا دو سال ديگر يا بيشتر از اين راه اندازي نشود، در آن صورت اين خلاي غير قانوني را چگونه مي‌توان پر کرد؟
وقتي نهاد قانون‌گذار در يک کشور به گونة غير قانوني به کار خود با بهانه‌ها و توجيهات غير قانوني ادامه مي‌دهد، ساختن چنين بهانه‌هايي براي نيروي اجرايي نيز ساده است.
شايد اين حکومت با بهانه‌هايي هم‌چنان به کارخود ادامه دهد و به گفتة مردم آب از آب تکان نخورد. براي آن که افغانستان با زنده‌گي در زير چتر نظام نامشروع و غير قاني که گاهي همه مشروعيت آن از گويا يک جرگة بزرگ يا لويه جرگه ساخته‌گي و غير قانوني مي‌آيد، عادت کرده است. افغانستان گويي در برابر قانون حساسيت دارد و در غياب قانون خوب نفس مي‌کشد.
تا به همين مقطع تاريخ که به نظام‌هاي سياسي افغانستان نگاه مي‌کنيم؛ مي‌توانيم بپرسيم که ما چه زماني حکومت‌هاي قانوني و مشروع داشته ايم! مشروعيت در افغانستان هميشه يا زور و استبداد بوده يا هم نيريگ سياسي و رسيدن به قدرت از راه هاي نامشروع و ابرازهاي نيرنگ و تقلب.
برخلاف تمام سخناني که در پيوند به هشياري سياسي مردم افغانستان گفته مي‌شود، مي‌خواهم بپرسم که تبلور اين هشياري سياسي را براي من نشان دهيد. چه فکر مي‌کنيد مردم که همه اختيار سياسي و ارادة خود را در دست چند گروه مافيايي قومي، اقتصادي، استخباراتي و شبکه‌هاي قاچاق نهاد و گاهي ارادة سياسي شان در بدل يک بشقابک آشک يا چند جمله و سخن‌راني بي پايه قومي، زباني و مذهبي تغيير مي‌کند، چقدر مي‌توانند تأثير مثبي در تغيير روندهاي سازندة سياسي – تاريخي داشته باشند.
شايد بگويي پس راه چاره چيست؟ مي خواهم بگويم هر راهي که باشد برخاسته از ارادة مردم نخواهد بود. اين ديگران اند که براي ما پيراهن سرخ، سياه، سپيد يا سبز خواهند بريد. بعد ما هرکدام نظر به سليقه‌هاي خود يکي از اين رنگ‌ها را توصيف مي‌کنيم و مخالفان را خايينان به منافع ملي مي دانيم.
با اين همه افغانستان به راه اندازي يک جنبش سراسري ملي همه افغانستاني نياز دارد. اين گروه هاي بازيگر کنوني خود حلقه‌هاي زنجير اسارت کشور اند نه ابزار هاي رهايي.
آگاهان افغانستان، گروه‌ها و احزاب سياسي متعهد به افغانستان، نهادهاي مدني غير وابسته به دونرها، زنان، قشر جوان افغانستان و آموزش ديده‌گان مسوول به منافع کشور و مردم نياز دارند تا مشکل افغانستان را جدن از تعلقات قومي، زباني، مذهبي، سمتي و گروهي در نشست‌هاي همه افغانستاني مطرح سازند، تا در نخستين گام ميکانزيم کارا و مؤثر رسيدن به صلح را پايه ريزي کنند. هيچ کشور جنگ‌زده به گونة تصادفي به صلح نمي‌رسد. راه‌هاي رسيدن به صلح را بايد مشخص کرد. کليد صلح جز يک ميکانيزم همه جانبه و برخاسته از واقعيت‌هاي موجود کشوري و بيرون کشوري چيز ديگري نيست. آن که بدون ميکانيزم صلح در پيوند به رسيدن به صلح زجز خواني مي‌کند يا ديوانه است يا هم آب را گل آلود مي‌سازد.

اشتراک گذاری:

نظر بدهید