از خودبيگانه‌گي و فرهنگ ستيزي در افغانستان

نصرالله نيک‌فر:
چکيده
در اين پژوهش کوشش شده است تا خود بيگانه‌گي و فرهنگ‌ستيزي در افغانستان ريشه‌يابي شود. (باآن‌که مفهوم خودبيگانه‌گي در آغاز با پرسمان کار و بهره‌کشي به‌ ميدان آمد، اما امروزه بخش‌هاي زيادي را در بر مي‌گيرد.) در باره‌ي خودبيگانه‌گي جامعه‌ي افغانستان داوري‌ها زياد است. شماري فقر را عامل خودبيگانه‌گي مي‌دانند که با ديدگاه مارکس و روسو نزديک‌تر است، اما چيزي را که اين پژوهش به‌دست مي‌دهد اين‌ ديدگاه را که گويا فقر در افغانستان زمينه‌ساز خود بيگانه‌گي شده است؛ رد مي‌کند و مي‌گويد، چه چيزي سبب فقر شده است؟ آري سياست‌هاي قوم‌گرايانه و هويت‌ستيزانه‌ي حاکمان خودکامه در گذر دو سه صدسال پاي مردم را به گودال فقر کشاند و سپس براي نهادينه سازي هويت و فرهنگ دل‌خواسته‌ي خود از فقر مردم استفاده کردند. از سويي‌هم قدرت‌هاي سيطره‌جو و حريصِ بيروني با فاشيزم تباري در اين کشور دست را يکي کرده و هرکدام به تاراج تاريخ، فرهنگ، تمدن و منابع زير زميني آن پرداختند. در ميان اين زد و خوردها و هم‌چنان پيش‌رفت جهان، کشور ماهم از راهِ فرآورده‌هاي امروزين و کالاهاي مورد نياز، سر از پا نشناخته و دچار خود بيگانه‌گي شد. در اين خلاي خودبيگانه‌گي سه عاملِ سياست‌هاي تباري حاکم، استعمار نظامي بيروني و فرآورده‌هاي مدرن دست دارند که هرکدام را تا جايي که بر اين جستار برمي‌گردد؛ کاويده‌ايم.
کليدواژه
فرهنگ،خودبيگانه‌گي، فرهنگ‌ستيزي، بيگانه‌پرستي درآمد؛ علت اين‌که شهروندان افغانستان يا جامعه‌ي شکل گرفته در اين جغرافيا زود فرهنگ پذير مي‌شوند و گذشته‌ي خودرا فراموش مي‌کنند چيست؟ چرا هميشه گذشته فراموش مي‌شود و رسم و رواج‌هاي ديگران دل مارا مي‌برد؟ بسياري‌ها در جامعه‌شان و در کشورشان به‌جاي فرهنگ‌پذيري و از خود بيگانه‌گي به غنا و ترميم و پرورش فرهنگ‌شان مي‌پردازند و آن‌را به روز مي‌سازند و پاس مي‌دارند. اما در کشور ما اين پرسمان وارونه است. در اين جستار برآنيم که اين خود بيگانه‌گي و خود فراموشي را واکاوي کنيم تا ديده شودکه چه چيزي زمينه‌ساز اين خود بيگانه‌گي(اليناسيون) شده است.
در دنيايي که ما زنده‌گي مي‌کنيم، يک‌سري نشانه‌ها و داشته‌ها، چه‌گونه بودن مارا به نمايش مي‌گذارند. يعني اين نشانه‌ها را براي شناخت ما و زيست ما به کار مي‌گيرند و سپس بر بنياد آن، مارا به داوري مي‌نشينند. اين داشته‌ها و نشانه‌ها دو پهلو دارند. يکي پهلوي معنوي و ديگري پهلوي گيتايي/مادي آن است. اين نشانه‌ها و داشته‌هارا هم‌راه با آموزه‌ها و ديگر ريز و بزرگ‌هاي آن به‌نام فرهنگ ياد مي‌کنند. براي بسياري‌ها اين فرهنگ يک خط سرخ است. اين فرهنگ دست او را از بسياري چيزهاي که در جامعه‌اش ناروا و نا شايست پذيرفته شده است؛ مي‌گيرد. فرهنگ در نهاد خودش چيز بدي نيست. جايي که اين فرهنگ بدون پالايش و پيرايش از بدي‌ها مي‌ماند، چهره‌ي آن‌را نا زيبا و ناخوش مي‌نماياند.
اين فرهنگ گاهي زمينه‌ساز فرزانه‌گي و سرافرازي جوامع مي‌شود و گاهي زمينه‌ساز پس‌رفت و درمانده‌گي جوامع. براي تغيير، رشد و پيش‌رفت و براي رسيدن به چيزهاي خوب نخست بايد فرهنگِ آن‌را داشته باشيم. آن‌گاهي‌که فرهنگ، باهمستان‌ها (جوامع) را از توسعه باز مي‌دارد، نياز مي‌افتدکه در بافت‌هاي آن نگاهي شود و جاهاي‌را که زمينه‌ي اين درمانده‌گي را فراهم کرده است دريافته و درمان کرد؛ تا به رهايي و راه‌يابي رسيد. جغرافيا و جامعه‌يي که ما در آن زنده‌گي مي‌کنيم، از ديد فرهنگي يک جامعه‌ي بسته و استبدادي است. نه تنها که اجازه‌ي پالايش فرهنگ و پديدآوري در آن‌را نداريم که حتا خرافه‌ها و رواج‌هاي نا روا و ناشايستي هم که درون آن سبز شده است، آن‌را بايد گرامي بداريم. اين بماند به يک‌سو. چيزي که بسيار اهميت داردکه در اين جستار به آن پرداخته شود؛ خودبيگانه‌گي جامعه‌ي ما است. از کالاپوشيدن گرفته تا سخن گفتن و رفتارهاي اجتماعي همه و همه دچار دگرگوني است. اين دگرگوني را آيا مي‌توان يک فرگشت ناميد؟ پرسشي که پس از اين در کنار ديگر پرسش‌ها کوشش آن را داريم تا پاسخش را دريابيم.
ادامه دارد. . .

اشتراک گذاری:

نظر بدهید