پس از چهل سال سکوت

بخش نخست:

تمهيد؛
اين هفته گرينة شعرهاي داودد سرمد يکي از چهره‌هاي شاخص شعر پايداري زير نام « سرود رزم پيام آوران » به وسيلة انتشارات سعيد به بازار آمد. به‌اين‌گونه پس از چهل سال سکوت بار ديگر سرود رزم پيام آوران شنيده شد. به همين مناسبت روز دوشنبه گذشته نشست رونمايي و نقد اين کتاب در دانشگاه خورشيد برگزار گرديد. در اين همايش استاد پرتو نادري شاعر درد آشناي کشور نيز يکي از سخن‌رانان در پيوند به شعرهاي داوود سرمد بودند که فشرده متن آن را در زير مي‌خوانيد.
نختسين بار که رويدادهاي روزهاي اخير زنده‌گي «گابريل گارسيا لورکا» شاعر بزرگ اسپانيا را خواندم و چگونه‌گي تيرباران او را در آن نيمه شب تاريک، به تلخي گريستم. گويند چون لورکا را به قتل‌گاه بردند، چشم به آسمان کرد و گفت: ماه نيست!
شايد مي‌خواسته است تا ماه شاهد تيرباران او باشد! شايد هم آن شب ماه نمي‌توانست نظاره‌گر کشتار شاعر جواني باشد که سال‌ها با ماه و ستاره‌گان سخن گفته است.
« لورکا» در نخستين روزهاي جنگ داخلي اسپانيا به دست فاشيست‌هاي فرانکو گرفتار آمد و بعد در تپه‌هاي شمال شرقي گرانادا در فاصلة کوتاهي از مزرعة زادگاه‌اش به فجيع‌ترين صورتي تيرباران شد بي آن‌که هرگز جسد‌ش به دست آيد يا گور ش شناخته شود.
– عقابان کوچک! ( با آنان چنين گفتم)
گور من کجا خواهد بود؟
– در دنبالة دامن من! ( چنين گفت خورشيد)
– در گلوگاه من! ( چنين گفت ماه).
لورکا آن ‌گونه که در اين سرودة خود گفته است، گور او در دامن خورشيد و در گلوگاه ماه قرار دارد. گويي شاعر از سرنوشت نهايي خود مي‌دانسته که فاشيستان حتا نخواهند گذاشت او لوح گوري داشته باشد و نشاني بر روي زمين.
ما نمي‌دانيم داوود سرمد آخرين روز و شب زنده‌گيش را چگونه به سر برد. وقتي او را به کشتارگاه‌ بردند چگونه به آسمان نگاه کرد و چه سرود؛ آيا در آسمان کشتارگاه، ماه مي‌تابيد، يا اين که ماه از شرم کشتار شاعر جوان که هميشه عاشق ماه و ستاره بوده است، چهره در پشت ابرها پنهان کرده بود.
لورکا را فاشيستان فرانکو تير باران کردند، سرمد را فاشيستان تره‌کي – امين. لورکا در نخستين روزهاي رسيدن فرانکو به مادريد دستگير شد و سرمد در نخستين ماه‌هاي کودتاي خونين ثور 1357خورشيدي.
از لورکا تپه خاکي برجاي نمانده است. هنوز معلوم نيست، در پاي کدام درخت زيتون او را به خاک کردند. گور سرمد نيز معلوم نيست که فاشيستان فرهنگ‌ستيز تره‌کي – امين او را در کدام گوشة آن کشتارگاه مخوف با ياران ديگرش به خاک کردند.
گويي شاعراني که براي انسان و آزادي انسان مي‌انديشند در هرکجايي که باشند سرنوشت هم‌گوني دارند. به هر زباني که بسرايند، بازهم شعر آزادي انسان را مي‌سرايند. فاشيستان کوردل پيوسته خواسته اند که چنين شاعراني حتا گوري برروي زمين نداشته باشند تا گور آنان از نظر مردمان و آينده‌گان همه‌جا پنهان بماند. آنان در حقيقت خواسته اند تا جنايت خود را پنهان کنند؛ اما آن گونه که لورکا سروده است: تا خورشيد مي‌درخشد و ماه مي‌تابد، نام پرشکوه چنين شاعراني را خورشيد و ماه و در نهايت تاريخ در حافظه خواهد داشت.
لورکا پيش از مرگ خود با عقابان کوچک سخن گفته بود، سرمد نيز پيش از مرگ خود با زبان عقابان زخمي سخن گفته است و اين که شبي چگونه خون او در قتل‌گاه، خط به سوي شفق خواهد خواهد کشيد. شاعران بزرگ حتا از مرگ خود نيز نمادي مي‌سازند تا پنجره‌هاي اميد به سوي پيروزي و روشنايي پيوسته گشوده بمانند. آنان حتا بامرگ خود نيز اميد مي‌آفرينند. از مرگ خود مشعلي مي‌سازند تا مردمان در دل تاريکي راه خود به سوي شفق و بامداد را پيدا کنند.
ز خون خويش خطي مي‌کشم به سوي شفق
چه خوب عاشق اين سرخي سرانجامم
تويي که پشت تو مي‌لرزد از تصور مرگ
منم که زنده‌گي ديگر است اعدامم
نويد فتحِ شب‌ستان دهم به راه‌روان
سرود رزم پيام ‌آوران شود نامم
عقاب زخمي‌ام و مي تواني‌ام کشتن
مگر محال بود لحظه‌يي کني رامم
عقاب زخمي را مي‌توان کشت؛ اما نمي‌توان او رام کرد. سرمد همان‌گونه که گفته است، خود عقاب زحمي بود افتاده در بند کرگستان روزگار.
شاعراني شعرپاي‌داري سروده اند؛ اما شاعراني حتا مرگ‌شان هم منظومة بلندي پايداري است. لورکا، و سرمد و آن شاعراني که اين‌جا در اين سرزمين خونين يا در اين جهان خون آلود دربرابر استبداد و زورگويي ايستادند و با گلولة دشمن از پاي افتادند، در حقيقت برزگ‌ترين شعرپاي‌داري خود را با مرگ خود سروده اند. روان‌شان شاد باد که سر بر سر آزادي انسان کردند و براي رسيدن به آن مدينة فاضله از جان گذشتند و از راه و هدف نه!
چنين شاعراني گويي براي آن آمده اند تا نگذارند که ريشه‌هاي اميد به آينده در سينة مردم بخشکد. گويي براي آن آمده اند تا ترانه سراي اميدها و آرزوهاي مردم باشند.
اگر مشت ستم کوبد دهانم
سرود نااميدي را نخوانم
کزين ظلمت بزايد روشنايي
شبم آبستن فرداست، دانم
دهکدة سرمد« کاريز» نام دارد، در ولسوالي قره‌باغ و لايت کابل. همان‌جا بود که به سال 1329 خورشيدي در يک خانواده سرشناس چشم به جهان گشود. پدر و گذشته‌گانش با شعر و ادبيات آشنا بودند و در ميان مردم از جايگاهي برخوردار.
آموزش ابتدايي را همان‌جا تمام کرد. به کابل آمد و دورة ليسه را در « ليسة نادريه»به پايان آورد.
به دانشگاه که راه يافت در بخش رياضي و فزيک در دانشکدة علوم دانشگاه کابل به آموزش پرداخت و سال 1353 از اين دانشکده گواهي‌نامة ليسانس به دست آورد.
تا جايي که مي‌دانيم در زبان پارسي‌دري شاعران با علوم طبيعي و رياضيات ميانة چنداني نداشته اند. در گذشته‌هاي دور، خيام را مي‌بينيم که دانش رياضي و ستاره شناسي خود را گاه گاهي به يک سو مي‌گذارد و آن‌گاه نه با زبان اضطرلاب؛ بل‌ با زبان شعر با ستاره‌گان، ماه و خورشيد و اين گنبدگردان و در نهايت با خدا سخن مي‌گويد. از اين نقطه نظر سرمد نيز چنين است. هم زبان رياضي و دانش‌هاي طبيعي را مي‌فهمد و هم زبان شعر را.
شايد جاي داشته باشد، بگويم که امروزه بخش بزرگ و قابل توجه کاخ شعر و ادبيات معاصر پارسي‌دري در افغانستان به وسيلة شاعران و نويسند‌ه‌گاني هستي يافته است که در اصل شاگردان دانش‌هاي طبيعي بوده اند. سال‌ها است که آرزو دارم تا در پيوند به چنين نويسند‌ه‌گان و شاعران ارجمند چيز‌هايي بنويسم، به اميد چنان روزي!
سرمد در بهار 1354 خورشيدي در ليسة « قلعة مراد بيک» به آموزگاري گماشته شد. به سال 1356 به «ليسةسراي خواجه» رفت، هنوز چند ماهي نگذشته بود که کودتاي خونين ثور 1357 چنان فاجعة سرخي، قدرت را درکابل قبضه کرد.
کودتا چيان چنان برخنگ قدرت مي‌تاختند که اگر مي‌توانستند؛ شيوة گردش خورشيد را نيز ديگرگون مي‌کردند، جز خود همه را دشمن مي‌انگاشتند. آن که با ما نيست، با دشمن ماست، شعار همه روزة آنان بود. گويي همه حقيقت در چارچوت انديشه‌هاي سياسي آنان هستي يافته و بيرون از اين چارچوب حقيقتي وجود ندارد. اگر وجود هم داشته باشد بايد خود را با حقيقت ذهني آنان هم‌رنگ و هم‌گون سازد. سازمان‌هاي سياسي و رده‌هاي اجتماعي آموزش ديده و انسان‌هاي آگاه جامعه را که جهان و هستي را از چپه دوربين آنان نگاه نمي‌کردند، در فهرست دشمنان درجه يک خود و نظام کودتايي خود قرار داده بودند. بردن بردن بود و کشتن کشتن!
هوا براي انسان‌ها چون سرمد سنگين و سربي شده بود، چنان بود که سرمد شغل آموزگاري را رها کرد و رفت در ميان مردم تا مبارزة خود در برابر نظام را به گونة پنهاني ادامه دهد.
ديري نگذشته بود در يک روز داغ سرطان 1357 به دست پوليس مخفي نظام که همه‌جا چنان شبحي خزيده بود، گرفتار شد و رفت تا با لورکا، هم‌سرنوشت شود.
ادامه دارد …

 

اشتراک گذاری:

نظر بدهید