ظاهر هويدا و آن پنج شنبة شاد

پرتو نادري
در آن سال‌هاي دشوار و داغ، سال‌هاي که هجوم ملخ‌هاي سرخ، کشتزاران هرگونه اعتمادي را در ميان آدم‌ها تاراج مي‌کرد، او را شناختم، بهتراست بگويم او را از نزديک ديدم. تابستان 1361خورشيدي بود و من درسينماي پامير در يکي از اپارتمان‌ها اتاقي داشتم محقر. اين اتاق به پاتوق شماري ازنويسنده‌گان، شاعران و فرهنگيان کابل‌نشين بدل شده بود.
در يکي از روز ها همراه با استاد واصف باختري و دوستان ديگر جواني بلند بالايي به اتاق آمد که پيش از اين او را نديده بودم. باختري با زبان رمز آلود هميشه‌گي او را معرفي کرد: منيرهويدا يک تن از جماعت … خراسان!
اين گونه معرفي کردن‌ها دو نکتة مهم را در خود داشت. نخست اين که اين دوست را هيچ گونه پيوندي با شبکه‌هاي حزب حاکم و امنيت نيست. دو ديگر اين که اين دوست به خانوادة بزرگ فرهنگ پيوند دارد و با قلم و نوشتن آشناست. وقتي يکي ازدوستان، دوست تازه يي را چنين معرفي مي‌کرد ديگر هيج دغدغه يي درميان نبود و چتر اعتماد درميان دوستان همچنان برافراشته مي ماند.
من بعداً با منير هويدا بيشتر انس گرفتم وبه نوشته هايش که بيشتر در پيوند به چندي و چوني هنرسينما و تياتر درمجلة هنر نشرمي شد و يا نشر شده بود،آشنا شدم. گاه گاهي به ديدار او در رياست هنر و ادبيات راديو تلويزيون که درساختماني در پل باغ عمومي قرار داشت مي رفتم. آخرين باري که رفتم،او را نيافتم و کسي به گونه‌يي برايم فهماند که او رفته است تا آن سوي آب‌هاي شور غربت. دلتنگ‌شدم.
اين همه را براي آن گفتم که من از برکت آشنايي او بود که با ظاهر هويدا آشنا شدم. شايد من از منير خواسته بودم که از زنده ياد ظاهر هويدا بخواهد تا روزي به جمع ما بپيوندد. هرچند باورم نمي شد که آوازخواني با چنان شهرت و محبوبيتي بخواهد به چنين اتاق محقري بيايد. به هرصورت در يکي از پنج شنبه‌ها پس از پايان کار،چشم به راه دوستان بودم، و پس از هر چند دقيقه از پنجرة رنگ و رخ رفتة اتاق به بيرون نگاه مي‌کردم تا مگر دوستان را ببينم و به پيشوازشان به پايين بروم .
دوستان رسيدند؛ اما ظاهرهويدا در آن ميان نبود تا خواستم بپرسم… که باختري گفت:تا چند دقيقة ديگر هويدا مي آيد. وعده‌گاه کنارساختمان بزرگ سينما پامير بود، من رفتم و از ظاهر هويدا استقبال کردم. به اتاق که رسيديم حضور ظاهر هويدا فضا را ازصميمت بيشتري لبريزکرد. لحظه‌هاي شيريني بود از آن لحظه‌هايي که مي تواند عمرحساب شود.
همه‌گان به احترام او از جاي برخاستند و او را درجايگاه مناسبي نشاندند. من اندکي هيجاني بودم چون آوازخوان عزيز خود را پس از سال‌ها آرزو، هم اکنون درمقابل خود مي ديدم، آن هم در اتاق محقرخود.او مهمان من شده بود،مهمان انسان گمنام و تهي دستي که در تنهايي و در زير ساية تهديد نظام حاکم به سختي و دلهره نفس مي کشيد.
من شيفتة آهنگ‌هاي او بودم. سرود‌ها،تصنيف‌ها و شعرهاي را که مي‌خواند براي من دروازه ها خيال-هاي گوناگوني را مي گشودند. هنوز باور دارم که اگر يک اثرهنري در شنونده، خواننده و بيننده نتواند خيال انگيزي داشته باشد، اثرهنري نيست. او مي خواند:« شنيدم ازاين جا سفرمي کني/ تو آهنگ شهر ديگر مي کني» و من عزيز رويا هاي خود را مي‌ديدم که ازشهر رفته و شهر خالي و ماتم‌زده به نظرمي آيد . مانند آن بود که دل و روان من نير بااين آهنگ به دياران ديگري سفرمي کند.او مرا به تاکستان‌هاي عطرآلود شمالي وکوهدامن مي برد و آن همه حماسه‌هاي بزرگ در ذهنم بيدارمي شدند و صداي شمشي رميربچه‌خان را مي شنيدم و سرود حماسي بيا بچم انگوربخو،از آن بانوي بزرگ را که تاريخ جعل پرور معاصرما پيوسته نام شکوهمندش را عقب زده است.
مي شنيدم که او درآرزوي آن است تا مشتي از آستين به در آيد و فرق زورمندان را بشکند. مي شنيدم که ظاهر هويدا آوازخوان صاحب انديشه و صاحب ديدگاهي است و آوازخواني است که براي بيداري مردمان خود مي خواند.
درست به ياد ندارم که درکجا بود و درکدام جشنوارة آواز‌خواني. تا آن جا که به ياد دارم شماري از آواز خوانان آماتور درآن جشنواره آواز‌هايي خواندند و فضا را پرازترنم و ترانه ساختند. درپايان براي آواز خوانان دسته گل‌هايي هديه کردند. چون به ظاهر هويدا دستةگلي دادند به پشت ميکروفون رفت و چنين گفت: درسرزميني که هنوز مردمانش گرسنه اند و در بد بختي ورنج، هنرمندانش به چه مي ارزند! به مردم اشاره کرد که سزاوار اين دسته هاي گل شماييد. بعد آن دسته گل را دانه دانه کرد و به روي مردم پاشيد و اين کار او شور بزرگي درميان مردمان برانگيخت!
سال‌ها بعد هنگامي که فهميدم هويدا براي شنيدن آهنگ‌هايش ساعت‌ها در پاي بلندگوهاي عمومي شهر مي‌ايستاد تا صداي خود و ياران خود را از راديو بشنود، يا هم شبانه‌ها روي تخت‌بام مي خوابيد تا امواج هوا صداي او را از راديوي همسايه،يا هم از بلندگوي شهر به گوشش برساند، بيشتر از پيش دلتنگ شدم.
خداي من اين درست همان از خود بيگانه‌گي است.آن که پديدة هنري توليد مي کند؛اما خود نمي‌تواند آن را آسوده خاطر در گوشة اتاقي بشنود،رادويويي ندارد.
گويي روزگار آهنگ و هنر او را از او گرفته است. درست مانند آن بزرگري که کشت مي‌کند و اما در بازار به آرد و گندم دست‌رسي ندارد، گرسنه است، بچه هايش گرسنه اند.مانند آن سنگ شکن شعر رويين که سنگ مي شکند و ساختمان‌هايي مي روند رو به آسمان؛ اما او خود سرپناهي ندارد، مانند آن کسي که درکارخانه توليد مي کند؛اما خود در بازار به کالايي دسترسي ندارد.
برگردم به آن اتاق محقر در سينماپامير.آن روز ظاهرهويدا ميرمجلس بود،تاسخن مي گفت همه‌گان خاموش بودند.حافظة شگرفي داشت و بيشتر از سال‌هاي کودکي‌اش مي گفت. سال‌هاي ازدست دادن پدر درشهر مزار شريف، سال‌هاي چکش کوبي روي آهن‌پاره هاي داغ و آتشين،سال‌هاي کفش دوزي،سال-هاي دست‌ياري حکيم‌جي، درباني سينما و تکت فروشي وچه‌ها وچه‌هاي ديگر و سرانجام سال‌هاي گريز از مکتب؛سال‌هاي لغزيدن انگشتان استخواني و باريک و کوچک او روي پردة هارمونيه.
او، تا از اين سال‌ها سخن مي‌گفت من فکرمي کردم که ماکسم گورکي در سيماي او سخن مي گويد، هميشه به گورکي انديشيده ام که درخاطره هاي سال‌هاي کودکي‌اش نوشته است:پنج ساله بودم که پدرکلانم گفت:«ماکسم تو مدال نيستي که تو را پيوسته برگردن آويزم، برو درميان مردم و من نيز رفتم درميان مردم!»
گاهي فکرمي کنم که کودکي هويدا چه قدربا کودکي ماکسم شباهت دارد و اين دو انسان چه همت بزرگي داشته اند که نه تنها در چنگال خونين بي‌سوادي و جهل گير نماندند؛بلکه آموختند و به بزرگي رسيدند،يکي در نويسنده‌گي و ديگري در آوازخواني. تازه ماکسم مسوُوليت پرورش برادران را برعهده نداشت، خودش بود وبازار و لگد هاي بيرحمانة مردم، درحالي که هويدا خود مرد خانه نيز بود.
من تا آن روز باور نداشتم که اين آوازخوان بزرگ سرزمين من سياووش‌وار از ميان آتش سر به آسمان کشيدة اين همه بيداد و بدبختي‌هاي بزرگ با کامگاري وافتخار بيرون آمده است و آمده است تا دل‌هاي همه سرزمين افغانستان و حتا سرزمين گستردة پارسي دري را تسخيرکند؛ اما در اين سفر دراز و رنج آلود پيوسته در هر گام سيلي بيرحم زنده‌گي و روزگار روي گونه‌هاي استخواني‌اش فرود آمده است.
او، اين خاطره‌هاي تلخ را چنان آميخته با طنز وبذله هاي شيريني بيان مي کرد که همه‌گان را به خنده مي‌آورد.او مي گفت اين تختة سگرت فروشي را که کودکان بر گردن مي آويزند وسگرت فروشي مي کنند، نخستين بار من درشهر مزارشريف ساختم و برگردن آويختم و سگرت فروشي کردم. مي گفت اين اختراع من است.
آن روز تمام تنگ‌دستي خانواده را دريک خاطرة دردناک بيان داشت؛اما با لحني که گويي دردي نکشيده است.گفت از پدر بالاپوشي مانده بود،من که قامتم بلند ترشد،مادر آن را کوتاه کرد، من پوشيدم و باز آن را کوتاه کرد کبير پوشيد و بار سوم مادرم آن بالا پوش را ترميم کرد و کوتاه تر ساخت و با ايشاره به منير اي… پوشيد! گويي اين بالاپوش همان پوستين روزگارآلود مهدي اخوان ثالث بود، بازمانده از روزگاران کهن ونياکان بزرگ.
ظاهرهويدا حافظة شگرفي داشت، من آن روز از وراي سخنان او دريافتم که او از ادبيات غرب، ادبيات کلاسيک پارسي دري و ديگرموضوعات اجتماعي و فرهنگي آگاهي هاي انبوه و چشم‌گيري دارد. طنز هاي منظومي خواند لبريز ازخنده هاي درد آگين ازسروده هاي خودش. من تا آن روز به اين همه ابعاد گستردة شخصيت فرهنگي هويدا آگاهي نداشتم.تنها ظاهرهويداي را مي شناختم که صدايش يگانه بود و شايد در بيشتر آهنگ‌هايش پرده‌هاي هارمونيه نمي توانست آن صداي جاودانه را همراهي کند.صداي چنان شيپور آزادي، که يگانه تجسم معنوي اوست.جاودانه بماند اين صدا و اين نام بشکوه!بدرود نک باربد بزرگوار روزگار ما، باغ‌هاي خرم و پدرام بهشت جايگاهت باد!

اشتراک گذاری:

نظر بدهید