«مرغ دل‌كم از قفس تنگ بر آمد»

پس از طلوع نخستين خورشيد نوروزي نسترن‌ها و نرگس‌ها با عطر تن شان که نسيم صبح بهاري را همراه دارند و به پا بوسي پرستوها مي‌روند که در فضاي «لاژوردين» صبح جشن زنده شدن طبيعت را بر پا نموده اند.
بهار با خود هستي و طراوت مي‌آورد و نبوغ عفت‌اش را در زفــــا ف ســــبزه‌هاي صبح گاهي برپاي نخستين جلوه نسيم لاله و نارون مي‌ريزد؛ آنگاه حنجره بلبلان عاشق با دنيايي از سوژه‌هاي يک فصل دوري و هجران به پاي گلبن‌هاي تازه شگفته قصه‌ي مظلوميت و ماتم را که در گلوگاه زمستان نعره مي‌زد و زنده‌گي را براي شان ماتم سرا ساخته بود حکايت مي‌کنند.
طوطي هزار داستان که فصلي را با سردي و سکوت به دور از فضاي بلوغ باور گلشن به سربرده بود، اينک با معشوقه‌ي نو رسته‌اش برگ وصلت را بر دفترچه خاطراتش حک مي‌کند و بر گلبن تازه سبز شده، بنيان آشيان تازه‌ اي را در شاخسار چنار باغ خانه‌ي همسايه مي‌گذارد، با آمدن بهار و زنده شدن طبيعت هر پديده در طبيعت به دنبال زنده شدن است، اما مردي «مالي‌خوليايي» هنوز با ياد و خاطرات دخترکان کولي زنده‌گي مي‌کند و بهارش را چنديست با سبزينه‌گي چندان سري سازگاري نيست!
آري با فرا رسيدن بهار و سر برآوردن سبزه‌ها از دل خاک سياه نويد چگونه زيستن را مي‌توان از ميان نواي مرغکان عاشق تا تلالوي درياچه‌هاي مست و سرشار شنيد، کوه و برزن دشت و دمن همه و همه گواه براي زيبايي‌ها و زيبا زيستن است، آنگاه که دامن صحرا سبز فام مي‌شود، درختان يک فصل سرد و بي نفس شکوفه مي‌دهند و نواي دلکش بلبلان در دشت‌ها طنين مي‌اندازد. انسان‌ها مي‌توانند با گوش جان شان الهام ملکوتي را از زمر بيدار شدن طبيعت بشنوند و درس‌ها براي هم‌دلي و انسان گونه زنده‌گي کردن را از اين دانش سرا بي آموزند!
بهار تنها رويش مقدم نيست، بلکه عمرش حاصلي از باور و باروري است؛ آفتاب بهاري شمع مجلسي است که محفل‌اش سور خيال را به زمزمه مي‌نشيند و پروانه‌ها در اين فصل به بزمگه‌ي مي‌روند و مجلس آراي گل و سبزه مي‌شوند و انسان‌ها نيز دل به دريايي هستي مي‌بندند و زنده‌گي را در اين فصل به تجربه مي‌گيرند و عشق نيز با فرا رسيدن بهار و نوروز تعريفي به خود مي‌گيرد و به قول شاعر که «مرغ دل از قفس تنگ بر مي‌آيد.»
بهار را در ميان فصل هاي سال حکايت و رمز ديگرگونه يي است، چون در اين فصل آسمان به زمين سخن مي‌گويد و از آبستن حوادث بلوغ و باروري طبيعت به زمينيان مژده مي‌دهد.
ستاره‌گان بهاري در دل شب‌هاي که نسيم‌اش ملکوتي جهان ديگري را تصوير مي‌کند، حکايت از سبزي و نفس تازه بردامان طبعيت را به بزله خواني مي‌نشينند و بزم طبعيت در نفس امواج شب مانند عــــروس شــــام آ ذرين درخشش ديگري را براي انسان‌ها هديه مي‌کند.
سبزينه‌گي زمين از تراوش گل‌هاي تازه رسته با فضاي لاژوردين آسمان شب‌هاي بهاري در دامان زورق پرخروش درياچه‌هاي مست، عالم نو مي‌آفريند و طرح نو در مي‌اندازد؛ آري چنين عالمي براي چشم بينا و دل آگاه، عالمي که دنيايي اسرار خواهد بود، اين است رمز چگونه‌گي طبيعت و آن است عزم چگونه زنده‌گي کردن!
جشن نوروز و فرا رسيدن فصل بهار، يکي ازخجسته ترين ايام که در عين حال برجسته ترين وجوه زنده‌گي بشري را مورد تاکيد قرار مي‌دهد. جامه بدل کردن طبيعت و نوشدن گيتي، نشانه‌ اي صفاي جسم و جان و تكاپو و حركت است؛ بنا براين نه تنها اين مسأله را از بعُد مادي و ظاهري آن مورد توجه قرار داد، بلکه به حقيقت معنوي و کمال انسان در راستاي اين موضوع بايد توجه کرد. نوروز با همراهي بهار، حيات تازه اي را نويد مي‌دهد و لزوم تحول و جنبشي را به انسان نهيب مي‌زند، اين تحول از طريق تلاش، كوشش و معنويت که همانا عشق به زنده‌گي و تلاش براي زنده‌گي انسان گونه است منشأ مي‌گيرد، پس حاصل اين تلاش توهم با معنويت و يک ديگر پذيري وابسته است.
نداي مرغک عاشق بر شاخسار تازه سبز شده بهاري براي هر انسان دنيايي اسرار را الهام مي‌دهد، دامن دشت‌ها که با گل‌هاي لاله و بنفش تزيين مي‌شوند، با نواي ناي شبان که بانگ حريت را شباهت دارد، به رقص مي‌آيند و اين تحويل و نمايش حرف‌ها و قصه‌هاي را مي‌توان يافت که انسان آگاه را به تعمق وامي دارد.
بهار تنها خواهشي براي سبز شدن وتغيير طبيعت نيست، بلکه ادامه‌ي حيات در همه زنده جان‌ها و وابستگي به بهار دارد، چون ادامه حيات در نباتات و به وجود آمدن نسل نبات وابسته‌گي به اين فصل دارد، درغير آن وقتي نباتات نسل شان تازه نشود و مثل به وجود نيايد ديگر زنده جان‌ها در طبيعت قادر به ادامه حيات و زنده‌گي کردن نخواهند بود از اين رو بهار را فصلي براي زنده‌گي نام نهاده اند!
بهار اين عروس حجله ي سبز پوش و اين پديده عشق آفرين تنها تداعي سخاوت آسمان، تبسم گل‌ها، هياهوي پرنده‌گان، رويش و زيبايي و جواني طبيعت نيست، بلکه بهاران را نقش و نگـين زينت آراي انگـــشترکلک تاريخ که فصلي بر زنجير ظــلمت و سياهي سرماي زمستان دربنــــد بوده است، نام مي‌نهند، زيرا با نخستين روز بهار تاريخ يک حوزه تمدني آرياناي بزرگ گذاشته مي‌شود و مردمي تاريخ‌اش را که پر از افتخار و حماسه‌ي پنج هزار ساله‌ي است. با فرا رسيدن نخستين روز اين فصل و نوروز باستان را جشن مي‌گيرد که اين خود نشانه‌ي بلوغ و باروري است.
بهاران را براي الهام بخش دگرگوني خاطره‌ها و تولد براي يک زنده‌گي ديگر که تهدابش را مي‌توان از نو گذاشت و چگونه بايد زنده‌گي کرد خوانده اند، پس با اين همه ورود بهاران تازه را بر نخستين برگ دفترچه ي تقويم خوش آمد گفته و با آن‌چه در آن نهفته است رسم زنده‌گي را بياموزيم و با رسم بد عهدي ايام که حاصل‌اش گريستن بر روي خوبي‌ها است؛ خدا حافظي کنيم!

جاويد روستاپور

اشتراک گذاری:

نظر بدهید