سنگيني آفتاب بردوش من است

اخيرن جانور شناسان به اين نتيجه رسيده اند که در ميان ضحاک‌ ماران يا ضحاک ماردوش و خاندان سعود، پيوند ژنيتيکي بسيار بسيار نزديکي وجود دارد. گويي دو شاخته اند از يک درخت. تازه‌ترين پژوهش‌ها نشان مي‌دهد که ژن‌هاي آنان با ژن‌هاي يک نوع مارسمي آدمي‌خوار هم‌خواني شگرفي دارد.
از اين روي جانورشناسان، پيوند ضحاک و خاندان سعود را پيوند مار گفته اند. همان ماري که چون شيطان شانه‌هاي ضحاک را بوسيد، از جاي‌گاه بوسه‌هاي او سر برآورد.
ضحاک خود نيز شيطان بود، براي آن که با شيطان پيمان داشت و در فرمان شيطان بود، شيطان آن چه مي‌گفت او چنان مي‌کرد. چون مارها از شانه‌هاي ضحاک سر برآوردند، شيطان ناپديد شد. براي آن که آن ماران خود همان شيطان بودند.
تازه‌گي‌ها جانور شناسان در يک نشست خبري اين کشف بزرگ را در اختيار جهانيان قرار دادند. انبوهي از خبرنگاران و دانشمندان از چهار گوشة جهان گرد آمده بودند تا به سخنان جانور شناسان گوش نهند و پرسش‌هايي را در ميان گذارند.
پس از چند پرسش و پاسخ من نيز دست بلند کردم تا چيزي در اين پيوند بپرسم. پير مردي که کنارم نشسته بود دستم را پايين کشيد و گفت:
– چه مي‌خواهي بگويي؟
گفتم:
– بايد بپرسم هر ژن در يک جانور صفت‌هاي مشخصي را پديد مي‌آورد، پس اگر در ميان ضحاک و خاندان سعود ژن هاي مشترک و جود دارد، در اين صورت صفت‌هاي مشترک آنان در چيست؟
پيرمرد تبسم استهزا آميزي بر من کرد و گفت:
– خودت را ريشخند مردم مساز! همه چيز روشن است. اين ژن‌هاي مشترک، صفت‌هاي مشترک را نيز در ميان‌آنان پديد آورده است. به گمانم چيزي از زيست شاسي سرت نمي‌شود.
زدم به خنده و گفتم:
– من خود شاگرد زيست شناسي‌ام .
اين بار پير مرد بلند بلند خنديد و گفت:
– شايد جاي زيست شناسي افسانه شناسي خوانده باشي!
چشم‌هايش را که گونه‌يي از خشم در آنان مي‌درخشيد در چشم‌هاي من دوخت و با صداي بلندتري گفت:
نگاه کن! ضحاک بر شانه‌هايش مارهايي داشت. ماران ضحاک به دور گردن او و گاهي هم به دور دستان او حلقه مي زدند. ضحاک هربار که به سوي کسي دست دراز مي‌کرد ماران از آستين او سر بيرون مي‌کردند حال اينان هم ماراني دارند؛ اما نه بر شانه‌هاي شان؛ بلکه حلقه زده بر گرد سر شان.
خنديدم، ديدم که خنده‌ام خشم پيرمرد را بر انگيخته است. با صداي آرام و آميخته با ترس پرسيدم:
– اي پيرمرد آن چه آنان بر گرد سر دارند آن را چل‌تار گويند، چل‌تار که مار نيست!
پيرمرد با دستش به زير الاشه ام زد و گفت:
– به خداوند سوگند تو از زيست شناسي هم بويي نبرده اي! تو آيا چيزي به نام تکامل انواع مي‌داني؟
– گفتم: کمابيش چيزک‌هاي هنوز در کله ام است.
– پس چرا نمي‌فهمي که ماران ضحاک در نتيجة شرايط زيست محيطي، خود را بالا کشيده و به دور سر اينان حلقه زده اند. جانور شناسان به گونة دقيق همين امر را کشف کرده اند که آن‌چيزي که بر دور سر اينان حلقه زده، خود ادامة تکامل همان ماران ضحاک است.
گفتم:
– پيرمرد اگر اين فرضيه درست هم باشد. در اين صورت چه شباهت‌هاي در ميان ماران ضحاک و ماران خاندان سعود وجود دارد؟
گفت:
– هردو، مغز سر مردمان را مي خورند، بيشتر مغز سرجوانان را. اگر انصاف داشته باشيم بازهم ماران ضحاک جوان‌مردتر از ماران خاندان‌سعود بودند. براي آن که در سرزمين خود چنين مي‌کردند.
از اين نقطه نظر ماران ضحاک با ماران خاندان سعود فرق دارند. ماران خاندان سعود نه تنها مغز مردمان خود؛ بلکه تمام هستي مسلمانان جهان را مي‌خورند. ماران ضحاک روزانه تنها مغز سر دو جوان را مي‌خوردند؛ اما ماران خاندان سعود روزانه در هفت اقليم جهان نه تنها مغز سر؛ بلکه گوشت، پوست و استخوان هزاران انسان، چه مسلمان و چه نامسلمان را مي‌خورند؛ اما اشتهاي شان بيشتر به خوردن مغز، گوشت و پوست عجميان، صاف است.پيرمرد لحظة خاموش شد و نفس گرفت و آن‌گاه با صداي غم آلودي گفت:
– بدبختي اين است ماران خاندان سعود روزانه هزاران مار ديگر مي‌زايند و رها مي‌شوند در کشور هاي اسلامي و گاهي هم از مرز کشور هاي اسلامي به کشور هاي غير اسلامي نيز مي‌رسند و مردم خواري
مي‌کنند.
صداي پيرمرد بيشتر و بيشتر در اندوهي پيچيده ‌شد و نگاه‌هايش را به نقطه‌هاي دوري ‌دوخت وگفت:
– کاش مصيبت ماران خاندان سعود در همين‌جا تمام مي‌شد؛ بلکه اين ماران به گذشته‌هاي دور نيز مي روند و آن جا نيز به غارت مي‌پردازند.
با تعجب پرسيدم:
– اي پيرمرد اين همه گزافه گويي مکن! مگر ماران چگونه خود را به گذشته‌ها مي‌رسانند؟
گفت:
– هنوز بسيار بسيار خام و ساده انديشي! اين مارها تبلور شيطان اند، اين مارها خود شيطان اند. نه تنها ماران خاندان سعود؛ بل ماران شيخان شتر کينه ديگر نيز خود را به گذشته‌ها مي‌رسانند.
بازهم با تعجب پرسيدم، آخر چگونه؟
پيرمرد با خشمي سر خود را مانند تربوزي در ميان دستانش گرفت و فشار داد و فشار داد و با بي‌حوصله‌گي گفت:
– اي اي اي؛ مگر نمي‌بيني که اين مارها همه جا که مي‌رسند، خود را به آب و آتش مي‌زنند تا استخوان‌هاي بزرگان مردمان را از خاک بيرون کنند، بخورند يا به آتش کشند.
گاهي بر گور خيام هجوم مي‌برند، گاهي بر گور مولانا جلال الدين، گاهي بر گور شمس تبريزي،گاهي بر گور فردوسي، سعدي، حافظ ، حکيم ناصر خسرو، ابن سينا، زکرياي زاري و … تا استخوان‌ اين بزرگان دين، انديشه‌ و فرهنگ را از خاک بيرون کنن و چنان موش‌هاي موزي بجوند و بجوند. به کتاب‌خانه‌ها هجوم مي‌برند و به گفتة فرخ‌زاد اوراق زرنگار کتاب‌ها را مي‌جوند.
نمادهاي تاريخ و فرهنگ هزاران ساله را فرو مي ريزند تا چنان بوم‌هايي بر ويرانه‌هاي آنان آشيان بيارايند. به باغ‌هاي هزاران سالة اسطوره و تاريخ هجوم مي‌برند و ريشه‌هاي درختان اسطوره، تاريخ، دين و آيين مردمان را مي‌جوند تا مردمان را از ريشه شان جدا سازند.
پيرمرد خاموش شد. دو دست روي چشمانش گذاشت و سرش روي زانوانش خم شد. شنيدم که حق حق گريه مي‌کند و در حق حق گريه‌هايش تمام اندامش مي‌لرزد.
دلم براي پير مرد سوخت در بغل گرفتمش. سر از زانوان بلند کرد و دستان از روي چشمانش برداشت. ديدم از دو چشمش دو رشته خون روي گونه هايش جاري است.
يک لحظه حس کردم که اين پيرمرد، من خودم هستم. يک لحظه حس کردم که همة سرزمين‌هاي تاراج شده در اندام اين پيرمرد تبلور يافته است.
با دل‌تنگي پرسيدم:
– اي پير خردمند،آخر چيزي بگوي سرانجام ما چه خواهد شد؟ آن ضحاک ماران را کاوه آهنگر، فريدون با رستاخيز مردمان از پاي در افگندند و حال که به گفتة تو ماران ضحاک در چلتار خاندان سعود و شيخان شتر کينة عرب استحاله يافته اند، با اينان چه مي‌شود، چارة کار چيست؟
تبسمي در چهرة پيرمرد شگفت و گفت:
– اين روزها مانند آن است که ورق بر گشته است. برخي از ماران خاندان سعود ديوانه شده اند و به سوي خود آنان برگشته اند و آغاز کرده به نيش زدن و خوردن گوشت آنان.
گفتم:
مگر اين ماران مغز آنان را نمي‌خورند؟
پير خندة عجيبي کرد و گفت:
– اي بي‌خبر از رمز و راز روزگار! اگر آنان سر سوزن مغز مي‌داشتند مارپروري نمي‌ کردند!
گفتم:
– پس جهان به کام ماران خواهد شد؟
خنديد و گفت:
– نه، هنوز نسل عقابان بلند پرواز در کوهستان‌هاي بلند انقراض نيافته است و اما چارة کار تو ..
تا چنين گفت، بند دستم را محکم گرفت و گفت بر خيز!
برخاستم و در حالي که بند دستم را محکم گرفته بود و هر لحظه بيشتر فشار مي‌داد، مرا مانند کودکي به دنبال خود مي‌کشيد. من به دنبال او مي رفتم؛ اما نمي‎‌‎‌دانستم به کجا!
خورشيد چند نيزه در آسمان بلند شده بود. متوجه شدم که رسيده ايم به دانش‌گاه کابل و در برابر دانش‌کده علوم ايستاده ايم. گفتم:
– چرا مرا اين‌جا آورده اي؟
گفت:
– بايد بروي تا زيست شناسي بخواني!
گفتم:
– من سال‌ها پيش زيست شناسي خوانده ام.
گفت:
– خوانده اي؛ اما نفهميده اي!
با دست به سوي دروازة دانش‌کدة ساينس اشارتي کرد و گفت:
– برو، من تا همين جا با تو بودم . برو و آن قدر بخوان تا بهمي!
چند گام برداشتم، حيران بودم که چه کار کنم. به پشت سر خود نگاه کردم، ديدم پير مرد سرجايش نيست. بي اختيار چشمم به آسمان دوخته شد و در آسمان ديدم که پيرمرد خورشيد را روي دوش خويش گرفته، آرام و با وقار در حالي که تبسم سرخي بر لبان دارد؛ خورشيد را بردوش مي کشد. تا مرا ديد بار ديگر با دست به سوي دانش‌کدة ساينس اشارت کرد و شنيدم که مي‌خواند:
سنگيني آفتاب بر دوش من است
گل برسر گل شگفته آغوش من است.

اشتراک گذاری:

نظر بدهید