همايون عزيزي، شاعري که دلتنگي ميسرايد!

گاه گاهي برايم پيامي مي فرستد و شعري، تا پيامهايش را و شعرهايش را مي خوانم، اشک هايم از زير شيشه هاي عينکم بيرون مي زنند. دلتنگي عجيبي تمام هستي ام را فرا مي گيرد. دو انگشتم را روي چشمانم مي گذارم و آرام آرام فشار مي دهم تا بدانم که نا بينايي چه مفهومي دارد! تا بدانم که جهان همايون عزيزي چه رنگي دارد! رنگ ها در ذهنم نا پديد مي شوند.
شايد ما هيچگاهي نتوانيم جهان دروني نابينايان مادرزاد را آن گونه که هست بشناسيم. به روايت رضابراهني: «در اساطير سکاندنياوي، افسانهيي هست مبني بر اين که ” اودين” شاه خدايان، هنگامي که راه و بيراهه را پيمود و کوه ها و پرتگاهها را پشت سرگذاشت و بالاخره در برابر غار معرفت و خرد ايستاد و خواست خود را از چشمهاي که در اعماق غار جاري بود سيراب کند، نگهبان به او هشدار داد که بايد يک چشماش را از دست بدهد تا از چشمة اعماق سيراب شود. “اودين” يک چشماش را به چنگال نگهبان غار سپرد، وارد غار شد و از آب چشمه نوشيد و همين که از اعماق غار به سوي سپيدي روز آمد، خود را خداي خردمندان جهان يافت و بعد به سوي مسند خدايان ديگر به راه افتاد.»
طلا درمس 1371، ج اول، ص 63.
براهني در پيوند به نمادهاي آمده در اين روايت را اين گونه مي نويسد: « معبران اساطير کهن مي گويند که چشمة درون غار، ضمير ناخودآگاه آدمي است و چشم کور دريچهيي است به سوي عوالم درون؛ چشم بيناي انسان، دريچهيي است به سوي اشيا و چشم نابينا راهي است به سوي دروني هاي ذهنيات.
انسان معنوي درپشت پلک کور، جهان دروني خود را مي يابد و با چشمي که بيناست، جهان طبيعت خارج را مي بيند و مي کوشد تا بين چشم کور و چشم بينا، رابطهيي برقرار کند و شعر در واقع پلي مي شود از واژهها بين چشم کور و چشم بينا.»
همان، ص64.
نابينايي چه حسي دارد و چه دردي! وقتي صداي دريا را مي شنوي؛ اما نمي تواني ببيني موج ها چه گونه رقص کنان سرازير مي شوند و يکديگر را در آغوش خود محو مي کنند. وقتي صداي کسي را که دوست داري مي شنوي؛ اما نمي تواني ببيني. همايون دريکي پيام هايش اين حس دردناک و سوزنده را اين گونه برايم نوشته بود:
«آه، که نابينايي چه حس کشنده و تلخي است؛ سالهاست که تمام لحظه هاي زندهگي من لبريز از شوکران درد و تاريکي است. دنياي آدم هاي نابينا به تخته هاي صنف هاي بدبختي مي ماند که با تاريکي و تيره گي رنگ آميزي شده اند، در دنياي ما همه زيبايي ها را با سياهي گره زده اند. شايد آن سوتر از ما سياه چالة غول پيکري در کمين پيوندهاي ما با جهان آدم هاي سالم و بينا، بي رحمانه جا خوش کرده است و اجازة عبور هيچ چيزي را به سوي ما نمي دهد. نه شفقتي، نه نور و نوازشي و نه مهرباني يي! هرجا، با هرکي خواستم دست برادري و همدلي داده باشم، با گرگ حساسيت شان مواجه شدم. به قول “ياغي” :
هرکه آمد تخته سنگي سهم ما کرد و گريخت
آنچه بر ما رفت بر سگ هاي بي صاحب نرفت»
آيا ميشود اين جا اين پرسش را مطرح کرد که نابينايان بيشتر و بهتر از بينايان به خود شناسي ميرسند و ظرفيت هاي دروني بيشتري نسبت به بينايان دارند؟ از دلتنگي هايش مي نويسد، شايد بهتر باشد بگويم، او دلتنگي مي سرايد. اين دلتنگي با دنياي دروني او پيوند دارد. در يکي از پيام هايش مرا با چگونه گي دلتنگي هاي خود اين گونه آشنا ساخته بود:
«من يك آدم بسيار دلتنگ هستم. اگر از دلتنگيها بگويم. دلتنگي تنها سرماية من است. تنها رفيق راه من. يك دنياي تاريك، يك جهان ترسناك دارم. چنان مي ماند كه در چاهي زنده گي مي كنم. يك چاه تاريک و ژرف. شنيده ام كه آدم هاي بينا در روزهاي ابري دلتنگ مي شوند؛ اما من كه نمي توانم روزهاي ابري و آفتابي را از هم تميز دهم. تمام روزهاي من ابري هستند. شب و روزم ابري است. چشمانم هميشه مي بارد و تنهاست.»
دلتنگي او دلتنگي تنهايي نيز هست. تنهايي ديگري نيز هست؛ تنهايي در ميان دوستان، در ميان نزديکان و هم شهريان. تنهايي همايون بيشتر از اين گونهاش هست، باري برايم نوشته بود:
«تنهايي بخش ديگر زندهگي من است. اگر بتوانيد خودتان را جاي من قرار دهيد مي فهميد كه مفهوم تنهايي چيست؟ هيچ كسي دست يك نابينا را نمي گيرد. نابينا را همه كور مي خوانند و بد مي بينند. با يك نابينا برخورد بسيار سخيفانه دارند. شما تصور كنيد كه چقدر سخت است وقتي آدم ها از آدم فرار ميکنند. همنوعان انسان از انسان به جرم نابينايي فرار ميکنند. نابينايي جرمي ناخواسته است. من جرم نمي پندارم؛ اما نزد مردم جرم است. وقتي هنوز كودك نداشتم هيچ كسي حاضر نمي شد كودكان شان را به كمك من بفرستند تا در عبور كردن از سرك مرا كمك كنند. هيچ وقت دست مهرباني، عصاي من نبوده است. تمام دست ها مرا رد كردند و دور زدند. تنهايي و دلتنگي تنها حاصل عمر من است. جهان نااميدي و ترس و بي كسي و بي سرپناهي. ببخشيد كه درد دل كردم اما زندهگي من همين است. يك زندهگي تار و تيره و تنها.»
همايون دردهايش را چقدر زيبا و تأثيرگذار مي نويسد! شايد براي آن که او خودش را مي نويسد، با خودش صادق است، با درد هايش صادق است. پيام ديگرش اين گونه برايم فرستاده بود:
«شايد تنها دليل زيستنم کودکان وهمسرم هستند. اگر اين عزيزان نبودند من خودم را تمام مي کردم. نابينايي آدم را به ستوه مي آورد، گريه ها و دردهاي ما سوزناكتر از ديگران است. زبان و بيان من تنها شكايت است و آه و ناله! من از تقدير خودم شكايت ندارم؛ اما حتماً از اين شكايت دارم كه نور و بينايي، چرا مرا از ديگران كمتر ديد. چرا مرا از فهرست خودش حذف كرد. هرقدر اميدوار باشم نااميدي باز هم با دستهاي قوي اش مرا به گودال خيالات ترسناك پرتاب ميکند. نگاه من به جهان نگاه بدبينانه نيست؛ اما تاريك است. با سايهها سر و كار دارم با سايههاي هميشه گي و سرتاسري و پايان ناپذير. سايههايي به نام نااميدي و ترس و تنهايي و بي سرپناهي. آه كه آدم نابينا در اين جهان بزرگ چقدر تنهاست.»
شايد بتوان گفت يگانه روزنه يي که مي توان از آن با دنياي دروني همايون عزيزي بيشتر آشنا شد، همان شعرهاي اوست. گويي او زندهگي را با شعرهايش نفس مي کشد.
چرا من بي بصر گشتم پدر جان
درختي بيثمر گشتم پدر جان
ترا من نقطة ضعفم ببخشاي
برايت درد سر گشتم پدر جان
در سرزميني که انسان ها درون ندارند، همه چيز همان جلوههاي بيروني است. در چنين سرزميني نابينايي تنها درد نيست؛ بلکه چيزي بالاتر از درد است. نابينايي نام تو را از تو مي گيرد. واژة زشت «کور» مي آيد و جانشين نام تو ميشود.
زدند از چشم من صد گپ به پيشم
تمسخر مي شدم از قوم و خويشم
خدايا ! آنچه مامايم به من گفت
چو گژدم ميزند هرلحظه نيشم
فقر، دردي استخوان سوزي است، تمام هستي انسان را ميسوزد، وقار آدمي را مي شکند؛ اما اين درد را يک شاعر نابينا چگونه احساس مي کند! او در يکي از پيامهاي ديگر خود اين گونه اندوه بيسرپناهي خود را بامن در ميان گذاشته بود:
«در يک حويلي تنگ و تاريک ما چند خانواده زندهگي ميکنيم. جدا از دغدغهها و بگومگوهاي که بين ماست. همسرم پريشان بيخانگي ماست. از دستم که کاري هم ساخته نيست. به اميد اين هستيم که يک روز صاحب خانهيي شويم. دست کم يک خانة جداگانه تا بار رنج من و خانودة من از دوش پدر و مادر کم شود. مادري که از جواني تا پيري پرستار ما بود. ديگر اميد است که من بتوانم با همين چشم هاي نابينا، عصاي دست پدر و مادر شوم. دنياي متروک نابينايان مثل جهنم است. گاهي بار اضافي اجتماع هستيم، گاهي سنگ پيرامونيان سر ما را مي شگافد، گاهي هم به جوي و گودال مي افتيم.
من تجربة تلخ نابينايي را ميچشم، تجربة دردناك افتادن و سنگ خوردن را. تجربة پريشاني بيخانهگي و در به دري را با پوست و رگ خويش دارم. دردم را مينويسم که تسلي يابم. حال مرا جز خودم هيچ کس نميداند. درد بي خانماني و بي سرپناهي، درد جانکاهي است. درد دلتنگي و نفهميدن دنياي دور و برت، درد عميقي است.
ديدم که بر نداشت کسي نعشم از زمين
خود نعش خود به شانه گرفتم گريستم»
نگران کودکان خود است، نگران زندهگي و نگران آيندة آنان. کودکان اش چشمان بيناي اويند و نمي خواهد بدبختي در آيينة چشمان کودکان اش سايه اندازد.
شبي داغ و شبي درد است يارب
عجب اين درد، نامرد است يارب
به اطفالم چو ديدم گريه کردم
اتاقم بد رقم سرد است يارب
اين هم يک گله گذاري عاشقانه، شاعر در تنهايي هايش چشم به راه کسي است که شايد بيايد و با کليد روشنايي قفل چشم هاي او را بگشايد. ترکيب «قفل چشم ها» براي بيان نابيناي مي تواند زيباترين تصوير شعري باشد.
به لبخند تو صبح آغاز ميشد
بدونت شام اندوه ساز ميشد
چه ميشد ديدنم مي آمدي تو
و قفل چشم هايم باز ميشد
همايون عزيزي در شعرهايش زبان ساده، روان، صميمانه و به دور از هرگونه تعقيد دارد. گويي شاعر با تو بي هيچ تعارفي سخن مي گويد و گفت و گو مي کند.
دلگير و دشوار است، اين دردي که من دارم
نفرين به اين سوداي نامردي که من دارم
دردا ، از اين که بازوي بابا نگرديدم
اندوه از اين دنياي پرگردي که من دارم
خير است اگر بي سرنوشتو بي نوا ماندم
در ازدحام نفرت خلق خدا ماندم
خير است اگر که راه عمرم دور و باريک است
خير است اگر که روزگارم تنگ وتاريک است
روي دوشم آرزوي ملتي بار است
يعني، دويدن هاي اين بيچاره بسيار است
مادر چرا هر لحظه سودايي به سر داري
مادر چرا هر لحظه دنياي دگر داري
لطفاً مکن تشويش اي مادر که ميميرم
خوش باش فرزندان بيناي دگر داري
دنياي آدم هاي نابينا همينگونه ست
مادر، عزيزم، روزگار ما همينگونه ست
مادر همينگونه ست اين دنيا همينگونه ست
دنياي آدم هاي نابينا همينگونه ست
وقتي اين بدبختي را با اين همه ابعاد ويرانگراش بيان مي کند، مي بيند که مي تواند بنويسد؛ اما چرا مي نويسد.
« مي نويسم كه سبك شوم، مي نويسم كه سنگيني سياهي را از دوش چشمانم بردارم. مي نويسم كه نزديكترين دوستانم، حالم را بفهمند. بدانند كه دنياي شان چقدر زيباست و چقدر خوشبخت اند. بدانند كه نابينايي تنهايي است. اين ها ناله نيستند. نوشتن يك رنج است. متن يك سرسختي بيهوده است. راز دنياي غمگين يک نابيناست.» ودر پايان پيام نوشته بود: «استاد، رگ رگم مي سوزد!»
زبان شعر او در همة اين فرمها، زبان ساده، نو و صميمانه است. در مثنوي زيرين نه تنها زبان شعر او متفاوت از زبان مثنوي سرايي کلاسيک است؛ بلکه وزن آن نيز متفاوت است. اين مثنوي جدا از هفت وزني است که کلاسيک هاي پارسي دري مثنوي سرودهاند.
عشق ات به پايم، زحمت و زنجير مي ريزد
چشم ات نميداني؟ به قلبم تير مي ريزد
عشق ات دگر حال و هوايم را عوض کرده
لبخندها و گريههايم را عوض کرده
معشوقه جان! از من چرا خود را جدا کردي؟
سنگم زدي و قلب مجروحم دوتا کردي
سنگم زدي و پيش چشمان ات تکيدم من
خونين شدم بر خاک افتادم، چکيدم من
هر تيره بختي روبه رويم زار مي خندد
برحال و روز من در و ديوار مي خندد
دردا ازين دنياي تاريکي که من دارم
اين غربت و اين راه باريکي که من دارم
از گير و دار زندهگي ديريست دلتنگم
عمريست با خود، با همين تقدير مي جنگم
پژمرده ام، ديدي به رنگ زار و زرد من؟
ديدي به اوج اضطرب و داغ و درد من؟
ديدي به چشمان هميشه بي نصيب من
ديدي به اين دنياي تاريک و غريب من
ديگر نپرس از من سکوت ناگزيرم را
بگذار من را، نکبت دنياي پيرم را
من دلخوشم با اين همه اندوه و بيماري
با روزهاي نکبت و شب هاي تکراري
نخستين گزينة شعرهاي همايون عزيزي زيرنام «سلاماي خاطرات کهنه» به کمک مالي بکتاش سياوش نمايندة مردم در مجلس نماينده گان به نشر رسيده است. افزون بر اين، او گزينههاي ديگري نيز براي نشر آماده ساخته است که اميد روزي به نشر برسند.
با اين همه او چنان يلي در برابر تمام بادهاي ناموافق زندهگي و روزگار ايستاده است. ازکارکردن روي گردان نيست، چه در جايگاه استاد و آموزگار باشد و چه دستفروشي در کنار خيابانها. اين درد را نيز باري با من در ميان گذاشته بود:
«اين روزها تنها تكيه گاهم كار است و اميدواري من به آن فزوني مي يابد. كار از هر جنسي كه باشد برايم ارزشمند است. من از تدريس در ليسه نابينايان تا دست فروشي در روزهاي گرم و سرد و خاك و گردهم به كار اهميت مي دهم. با اين حال، آنچه بسيار رنجم مي دهد، اذيت و آزاري است كه به عنوان يك نابيناي دست فروش دست فروش به من مي رسانند. نمي دانم چرا يك نابينا حق ندارد كار كند، دست فروشي كند و يا براي خانواده و فرزندان اش يك لقمه نان پيدا كند؟ نمي دانم چرا اين همه بد مي بييند و دست به آزار يک نابينا ميزنند. به هرحال، من هنوز مقاومت نشان ميدهم و در برابر تمام بي فرهنگي و بد تربيتي بعضي ها زحمت مي كشم تا فردا فرزندانم نگويند پدري بود كه كاري نميكرد!»
زماني که پيام هاي همايون عزيزي را مي خوانيم، بيشتر با فرهنگ حاکم جامعة خود آشنا ميشويم، بيشتر در مي يابيم بر بسياري چيزهاي که ما بر آن فخر ميفروشيم گزافههاي بيش نيستند. جامعهيي که حتا در پيوند به نابينايان و ديگر رده هاي اجتماعي از اين دست تبعيض روا مي دارد، و آزار يک شاعر نابينا مي تواند سرگرمي آن باشد، ديگر چه اميدي مي توان به آن داشت.

اشتراک گذاری:

نظر بدهید