دشواري‌هاي نوشتن

گاهي نوشتن چقدر دشوار است و گاهي‌هم چقدر آسان؛ اما براي من آن روزهاي خوب گذشته اند که به آساني مي‌نوشتم و بعد ازيک نشاط تعريف ناپذير لب‌ريز مي‌شدم. وقتي حس مي‌کنم که ديگر نمي‌توانم چيزي بنويسم، مانند آن است که همه چيز پايان يافته است. گويي جمله‌ها، همه‌گان ادامة يک نقطه است، نقطة پايان.
تا مي‌خواهم بنويسم به نقطة انجام مي‌رسم، به نقطة بن بست و گويي درآن سوي بن بست ديگرچيزي نيست. چندي است، آن گونه که دلم مي‌خواهد، دست به قلم نبرده ام. گويي مرا با او هيچ آشنايي و پيوندي نمانده است. درحالي که لب‌ريزم ازفرياد و اما مانند آن است که زمستان بدبختي‌هاي من همه چيز را منجمد ساخته است، حتا فرياد را و نوشتن را نيز.
مرگ درهرحالي به سراغ هرانساني مي‌آيد. به گفتة مردم اين شترسپيد پشت دروازة هرخانه‌يي زانو مي‌زند؛ اما شايد مرگ تمام آناني که به گونه‌يي با قلم آشنا هستند، آن‌گاه فرا مي‌رسد که ديگر ازنوشتن باز مي‌مانند. توخوب مي‌داني آن‌گاه که آفرينش هنري به پايان مي‌رسد، هنرمند نيز به پايان رسيده است.
وقتي حس مي کني که ديگر نمي‌تواني بنويسي يا آن گونه که مي‌خواهي نمي‌تواني بنويسي درحقيقت به نقطة پايان رسيده‌اي! اين حس خود همان نقطة فرجام در برابر سطر کوتاه زنده‌گي ‌است.
اين حس به زنده‌گي هرشاعر، نويسنده و هنرمندي پايان مي‌دهد. هم اکنون که اين سطرها را مي‌نويسم احساس مي‌کنم که پايان يافته ام و به سنگي بدل شده‌ام درکوه‌ستان دوري، کوه‌ستان خوابيده در زير برف سنگين خاموشي. آيا طلوعي در راه خواهد بود، تا اين خاموشي را ازمن بردارد؟ نمي‌دانم، چون آينده از آن خداوند است و ما را بر چگونه‌گي آن دستي نيست.
چه مي‌توان کرد، دل‌تنگم، دل‌تنگ در اين سرزمين اندوه‌بار، اندوه بي‌درمان، اندوهي که با من راه مي‌زند، اندوهي که گاهي ساية من است و گاهي من ساية او. اندوهي که مرا مي‌سوزد و بر روي آسمان وستاره‌گان پرده مي‌افگند. اندوهي که مرا در درون منفجر کرده است. يادم مي‌آيد باري در آن روزگارشاد جواني که غم‌ها اين قدر بزرگ نبودند، از نادرنادرپور خوانده بودم:
جهانا! فسون توام بي اثر شد
نگيرد مرا جذبة مهر و ماهت
نه آن زعفراني فروغ غروبت
نه آن لعل گون پرتو صبح‌گاهت

جهانا! ملال از تو دارم
ملالي که آغاز و پايان ندارد
ملالي که سامان نگيرد
ملالي که درمان ندارد

تو زين پيش زيباتر از حال بودي
دريغا که امروز، ديگر نه آني
مرا پير کردي و خود پير گشتي
جهانا! تو قدر جواني چه داني؟
نمي‌دانم که اين شعر از آن روزگار جواني چه‌گونه تا اين سال‌هاي درد، سال‌هاي شکست و مويه با من راه زده است. حال خودم را بهتر مي‌توانم در آيينة اين شعر پيدا کنم. حال مي‌دانم وقتي که جذبة مهر و ماه تو را نمي‌گيرد، تو چه حالي داري! وقتي جذبة مهر و ماه تو را نمي‌گيرد و زبان بامدادان را نمي فهمي و نمي‌داني که نسيم با کدام زبان با شاخه‌هاي درختان گفت و گو مي‌کند، مانند آن است که تمام شده‌اي و ديگر آفرينش پايان يافته است. وقتي آفرينش پايان مي‌يابد، همه چيز دگرگونه مي‌شوند و نام‌هاي تازه مي‌يابند و آفرينش‌گر نيز چنين مي‌شود.
نوشته‌يي دارم زير نام « پروازآخرين»، روايتي است ازعقابي که بر قلة کوه بلندي در زير روشنايي زرين غروب مي‌ميرد و اما نمي‌رود تا از چشمة زنده‌گي، آبي بنوشد تا جاودانه زيست کند؛ او مي‌تواند چنين کند و جاودانه زيست کند؛ اما پس از آن بايد با پروازي پست در دنبال کلاغان و در ته دره‌هاي هميشه تاريک زنده‌گي کند. چنين است که او مرگ را بر مي‌گزيند و در يک غروب غم‌ناک سر، روي سنگي مي‌گذارد و خاموش مي‌شود. مرگ اين عقاب چقدر مي‌تواند حسادت برانگيز باشد! او بر بلند ترين قلة کوه خاموش مي‌شود. در اوج مي‌ميرد، در بلندي، در رهايي و آزادي! نمي‌خواهد جاودانه زنده بماند؛ اما با پرواز پست به دنبال کلاغان در ژرفاي دره‌هاي تاريک!
او نمي‌خواهد عقاب باقي بماند درحالي که پرواز بلندش را از دست دهد. براي آن که شکوه عقاب در پرواز بلند اوست. اين داستان را از زندان پل‌چرخي با خود آورده بودم، دوست ارجمندم داکتر اسدالله شعور روزي در آن « مثلث» شکنجه و عذاب برايم روايت کرده بود. چه سال‌هاي درازي که اين داستان با من زيست. به زبان ديگر اين روايت چند سال در ذهن من زنداني بود تا اين که آزاد شد، تا اين که بر صفحة کاغذ پياده شد. آفرينش ادبي، همان پرواز بلند عقاب است، در اوج کبود آسمان‌هاي آبي و خيال انگيز!
ازعقاب که پرواز بلند و غرورش را بگيري ديگرعقاب نيست! شاعر و نويسنده که نمي‌نويسد، ديگر شاعر و نويسنده نيست، براي آن که شاعر و نويسنده آن نيست که مي‌سرايد و مي‌نويسد؛ بلکه شاعر و نويسنده کسي است که نمي‌تواند ننويسد و نمي‌تواند که نسرايد!
تا جايي که مي‌دانم، امروزه نوشتن در افغانستان به شاق‌ترين کار بدل شده است. روزگاري، جواني به گورکي نوشته بود: « ازبس که زنده‌گي برايم شاق شده است، چاره ديگري جز نوشتن ندارم»؛ اما اين‌جا نه تنها زنده‌گي؛ بلکه نوشتن نيز شاق شده است.شايد نوشتن خود يکي از راه هاي مقابله با دشواري‌هاي اين زنده‌گي شاق بوده باشد.
گويي اين‌جا همه‌گان از نوشتن و خواندن روي بر گشتانده اند! هرچند گاهي صداي اين‌جا و آن‌جا به گوش مي‌رسد و تو زمزمة داستاني يا شعري را مي شنوي. صدايي که چنان پيچکي بر اندام سپيدار تنهايي خود مي‌پيچد و اما پيش از آن که به سوي آفتاب چشمکي زند، خاموش مي‌شود
غوغاي بازار آزاد، سر و صداي شبکه هاي مافيايي، انفجار چادري پوشان انتحاري، پرواز بم افگن‌هاي دموکراسي اهدايي، دشنام‌ها و پهلواني هاي پارلماني، دروغ‌پردازي‌هاي سخن‌گويان دولتي، ابتذال رسانه‌يي، بوق وکرناي تيکه داران به اصطلاح جامعة مدني، هياهوي انجو سالاران مافيايي، زور گويي‌هاي مافياي قومي، اتهام زني‌هاي قلدران فرهنگي وابسته به شبکه‌هاي مافياي قومي و دزدان اريکه نشين گرسنه‌گي و بي آبي و آلوده‌گي زمين و آسمان، آن صداهاي را که مي‌خواهي بشنوي، خاموش مي‌کنند.
اين در حالي‌است که اين‌جا در اين اقيانوس خون بايد صداي بلندي داشت، اين‌جا دراين اقيانوس خون، اين نهنگان گرسنه مي‌خواهند، تا همه ماهيان طلايي و کوچک صداي ما را در يک نفس ببلعند. چنين است که اين‌جا نوشتن شاق‌تر از هرکار ديگري‌است. تا مي‌نويسي دشنامت مي‌دهند، تا مي نويسي دروازه زندان را نشانت مي‌دهند؛ اما اگر ننوسيم، آن‌گاه پيش از آن که بامدادي يا نيمه شباني عزرائيل دروازه‌ي خانه ما را دق الباب کند، يا از ديوار حويلي خود را به درون افگند،خاموش شده ايم. من از چنين خاموشي پيش از مرگ بسيار بسيار مي‌ترسم!

پرتو نادری

اشتراک گذاری:

نظر بدهید