شايد ما هرکدام يک ملا لندي باشيم!

پيرمرد هم انسان عجيبي است تا مرا مي‌بيند انبان خاطره‌هايش را مي‌گشايد و بعد هي از اين در و آن در سخن مي‌گويد. گاهي سخنانش را فهم نمي‌کنم. ديروز رفته بودم قرغه تا قليوني دود کنم و به دور از غوغاي بيهوده زنده‌گي باخودم باشم که يکي يک بار سرو کلة پيرمرد پيدا شد.
راستش چندان روي خوشي برايش نشان ندادم. چشم به بيرون غرفه دوختم تا با خودم باشم که صداي پيرمرد بلند شد:
– مگر مرا نمي‌بيني؟ مگر در آن بيرون چه عجايب روزگار را ديده اي که اين قدر زل زده چشم دوخته اي؟
با آرامي گفتم:
– هيچ، سنگ پشتي را نگاه مي‌کنم که با چه آهسته‌گي و دشواري از روي سنگ‌ها رد مي‌شود.
پيرمرد زد به خنده، حس کردم که با خنده هاش مرا اهانت مي‌کند. گفتم:
– مگر چه شده که اين گونه بر من مي‌خندي؟
گفت:
– بايد بخندم که گاهي بيني بر آسمان مي‌سايي که زيست شناسي يا بيولوژي مي‌دانم؛ اما هنوز راه رفتن سنگ‌پشت براي تو شگفتي انگيز است.
گفتم:
– اين وقت‌ها تا به سنگ‌پشتي مي‌بينم، حس مي‌کنم که افغانستان نيز سنگ‌پشتي است که بار سنگين غم و بدبختي خود را بر پشت افگنده و بيهوده مي‌پلکد. معلوم نيست به جاي‌گاهي مي‌رسد يانه!
گفت:
– بلي، بلي، اين هم يک ديگري از آن خيال پردازي‌هاي شما مردم است، گاهي اندوه افغانستان را بر پشت سنگ‌پشت مي اندازيد و گاهي هم زمين را بر شاخ گاو مي‌گذاريد و گاو را بر پشت ماهي و ماهي را در درياي قيرگونه که نمي‌دانيد در کجاست. تا زمين لرزه مي‌شود به آن گاو بي‌چاره که جز در ذهن شما در جاي ديگري جاي ندارد دشنام مي‌دهيد که گاو باز گوش خود را تکان داد، زمين جنبيد و خانه‌هاي مردم الاغاب شد.
نمي‌دانستم چه بگويم که چرا پيرمرد اين همه مرا کودک انديش مي‌پندارد. خواستم چيزي بگويم که پيرمرد مجالم نداد و گفت:
تو به تناسخ باور داري؟
گفتم: نه،
گفت:
مشکل تو همين است. جهان جهان تناسخ است. شايد هزاران سال پيش يک انسان مانند من و انساني مانند تو زيسته باشند و روح سرگردان شان رسيده به ما.
خاموش ماندم تا پيرمرد به فلسفه‌ گويي خود ادامه دهد و او ادامه داد.
– من نمي‌دام که « داروين » در کتاب‌هاي شما چه بد کرده است؛ اما اين را بدان در روزگاران دور اين سنگ‌پشت، مردي بود ترازوکش. در ترازو کشي خود ترازو مي‌زد. حق‌ مردم را مي‌خورد. چون مُرد، آن دو پلة ترازو بر پشت و شکم او چسپيد و او به سنگ‌پشتي بدل گشت. اين سنگ پشت به مهرباني نمي‌ارزد. خايين ترازو مي‌زد ترازو. به حساب تناسخ حال روح آن مرد در بدن سنگ‌پشت‌ها جاري است.
پيرمرد چشمانش را تنگ‌تر ساخت و لحظه‌هايي خاموش ماند. مانند آن بود که مي‌خواهد سخنان خود را از چاهي بيرون آورد. حس کردم مي‌خواهد چيز ديگري هم بگويد، گفتم: ديگر چه؟
گفت:
– شايد اين حکايت را جايي شنيده باشي؟ اين حکايت را که روزي بر الاغي هيزم بارکرده و به مدرسه‌يي مي‌بردند. چون الاغ بردر مدرسه رسيد ايستاد وديگر گامي به پيش ننهاد. هر قدر که تلاش کردند سودي نداشت. همه حيران مانده بودند که اين الاغ سر به راه چگونه يکي ويک‌بار خود را رخش رستم ساخته است.
مردي روزگار ديده اي که از آن جا مي‌گذشت، چون ماجرا ديد، ايستاد و آمد بر سر و روي الاغ دستي کشد و گفت: اي مردم، آسوده باشيد که اين الاغ به هيچ قيمي که حتا اگر گوشش را که هم ببريد گامي به مدرسه نخواهد گذاشت؟
همه حيران مانده بودند که اين مرد چه مي‌گويد. کسي با لحن تمسخر آميزي گفت:
– تو از کدام سرزميني، مگر زبان الاغ مي‌داني؟
مرد گفت:
– زبان از ياوه‌گويي نگهدار! من از شما مي‌پرسم آيا شما چيزي از تناسخ مي‌دانيد؟
همه‌گان به حيرت سوي هم نگاه کردند که اين تناسخ ديگر چيست؟ تا اين که کسي از آن ميان گفت:
– ما از تناسخ مناسخ چيزي نمي‌دانيم، اين قدر مي‌دانيم که بايد الاغ را به مدرسه بريم که زمستان است و هيزم نداريم.
مرد روزگار ديده گفت:
– تا در احوال اين الاغ مي‌بينم و تا جايي که از تناسخ مي‌دانم روح شاگرد مدرسه گريزي در بدن اين الاغ جاري شده و اين الاغ را هرگز نمي‌توانيد به مدرسه ببريد. آيا در اين مدرسه شاگرد مدرسه گريزي بوده است؟
مردمان لحظه‌هايي خيره خيره به هم نگريستند تا اين که يکي گفت:
– بلي ، بلي شنيده ايم، شاگردي بوده است که پدرهر قدر کوشيد نتوانست او را در مدرسه نگهدارد. تا به مدرسه مي آوردندش، از ديواري آن سوي ديگر خيز بر مي‌داشت و مي گريخت. مي‌گفتند که آن شاگرد مدرسه گريز حتا از پيش روي مدرسه نمي‌گذشت.
مرد روزگار ديده با خنده‌يي گفت:
– پس بدانيد که آن الاغ همان شاگرد مدرسه گريز است. روح آن شاگرد مدرسه گريز در بدن اين الاغ جاري شده است. زحمت برخود هموار نکنيد که گامي به مدرسه نخواهد گذاشت.
ناگزير هيزم از الاغ برداشتند و الاغ گويي که گرگي به دنبال اوست خيز برداشت و سر به کوه و بيابان زد. تا سخن پير مرد به اين جا رسيد سرم را پايين انداختم و آرم آرام خنديدم. پير مرد با تعجب پرسيد:
– اين خنده‌ها ديگر از کجا شدند؟
گفتم:
– پيرمرد تمام برهانت روايتي بود از يک الاغ.
پير مرد با لحني که گويي مي‌خواهد ناداني را راه راست نشان دهد، گفت:
– صد سال سفر بايد تا پخته شود خامي! باش تا روايت هايي از آدم‌هاي روزگار بگويم که شايد مغز سنگگ شدة تو اندکي باز شود. پير مرد دود قليون خود را حلقه حلقه از دهان خود بيرون زد و گفت: تو چيزي از راسپوتين شنيده اي؟
گفتم:
– ها، همان مردي که مي‌گويند شيطان روي زمين بوده و گويا ماجراهاي آينده را پيش بيني مي‌کرد و در دربار آخرين تزار روسيه جايگاهي بلندي داشت.
– کاملن درست مي‌گويي، همان مرد را مي‌گويم، اما غير از پيش‌بيني هايش کمال بزرگ ديگري هم داشت که به آن کمال شهرت بيشتري داشت و او را از نزديکان خاص ملکه ساخته بود.
هر دو زديم به خنده.
پيرمرد گفت:
– از ملا لندي چيزي ديده اي ؟
– نه، خدا نشان ندهد.
با خندة بلند گفت:
– خوب حتمن شنديده اي، مي داني علم تناسخ مي‌گويد که روح راسپوتين در وجود ملا لندي جاري شده بود و اين ملا لندي همان راسپوتين دربار تزار است. تنها او راسپوتين دراز قامت بود و اين راسپوتين کوتاه قامت يعني لندي.
گفتم:
خوب است که مي‌گويند ملا لندي رفته به جهنم، ديگر وردي نخواهد خواند و تومار نخواهد داد.
پيرمرد با صدايي که گويي مي‌گويد‌‌: اي نادان، من چه مي‌گويم، دمبوره ام چه مي‌گويد. اين همه گفتم ، هنوز مي‌پرسي ليلي نر بود يا ماده! قليون خود را چنان کش کرد و قليون به قُرقُر آمد که گويي ملا لندي ورد مي‌خواند، در حالي که پيپ قليون را محکم در دست خود فشار مي‌داد گفت:
– مگر روح ملا لندي کجا رفته است. اين روزها که اين همه والي لندي، داکترلندي، دگروال لندي، فعال مدني لندي، رييس لندي، استاد لندي، سياست‌مدار لندي، وکيل ‌لندي، قومندان لندي، شاعرلندي، نويسندة لندي و لندي لندي لندي مي‌گويند معنايش را مي‌فهمي … شايد روح ملا لندي در همة ما حلول کرده باشد، شايد ما همه‌گان همان ملالندي باشيم.
پرمرد خاموش شد و مانند آن که با خودش پچ پچ کند زير لب‌گفت:
– شايد اين لندي‌ستان ما هيچ گاهي بي ملالندي نماند
يک لحظه هردويمان خاموش مانديم تا اين که صدايي بلند شد:
– فال‌بينم، فال مي‌بينم!
– ديدم دو زن جوان با انبان‌هايي برگردن دستان‌شان را به سوي ما دراز کرده و مي‌گويند: فال‌بينم، فال مي‌بينم!
با دست به زنان اشاره کردم که برويد، ما فالي نداريم. متوجه شوم که پيرمرد با چشمان کلايسه شده‌اي به سوي زنان نگاه مي‌کند. از نگاه‌هايش ترسيدم. شايد زنان هم ترسيده بودند، راه خود گرفتند و رفتند.
پيرمرد خاموش شد و من هم، گويي پيرمرد ديگر سخن براي گفتن نداشت. بي آن که بدرود گويد از جاي برخاست و رفت؛ اما من مي شنيدم که پير مرد در هر قدم مي‌گويد: شايد ما هر کدام يک ملا لندي باشيم، شايد ما هرکدام يک ملا لندي باشيم، شايد ما هرکدام يک ملا لندي باشيم، يک ملا لندي …
بار ديگر ازغرفه به بيرون نگاه کردم ديدم سنگ پشت، در ميان سنگ‌ها به پشت افتاده و دست و پاي مي‌زند؛ اما نمي‌تواند از جاي برخيزد!

پرتو نادری

اشتراک گذاری:

نظر بدهید