نظر ديگري بر موضوع اسلامستان؛ آيا در کشور ما فدراليزم تطبيق شدني است؟

اين نوشته را من در سال 1989 در يکي از جرايد افغاني منتشره در کشور امريکا به نشر سپرده بودم. با مرور مجدد آن – و آن هم بعد از طي تقريباً بيست و هفت سال، مي بينيم که هنوز هم مطالب آن نماينده‌گي از حالات عصر حاضر مي نمايد. لازم ديدم همين متن را از نظر شما خواننده گان عزيز نيز بگذرانم.
در شماره 7و8 اين مجله، مضموني به نوشته جناب داکتر طبيبي در موضوع تشکيل نهائي يک (اضلاع متحد اسلامي يا اسلامستان ) که مبني بر ارتباطات ديني بوده و از بنگله ديش تا ترکيه به شمول افغانستان را فرا گرفته باشد، جلب انظار مي کرد. توصيه اين بود که اين اتحاديه از همکاري اقتصادي شروع شده و بالاخره به تشکيل يک فدريشن يا کانفدريشن منجر شود. قبل بر آن که در ين موضوع جداً اظهار نظر کرده باشم، مي خواهم نظر طنز آميز «سهروردي» يکي از نخست وزيران اسبق پاکستان را درين مورد به عرض خواننده گان برسانم. کسي از نامبرده پرسيده بود که چرا ملت اسلامي دست به هم داده و يک کانفدريشن مقتدري را در مقابل استعمار غربيان به وجود نمي آورد؟ وي در جواب گفته بود که “صفر جمع صفر جمع صفر، باز هم مساوي به صفراست”.
فدريشن و کانفدريشن با اندک تفاوت عبارت از يک سيستم حکومتي مي باشد که درآن کنترول يک حصه اي از آزادي هاي فردي دولت هاي عضو، به حکومت مرکزي و يا ايالتي واگذار گرديده و درآن ملل مختلف به دو نوع تبارز کرده مي توانند. يکي به صورت يک ملت واحد بزرگتر و ديگري هم به صورت مجموعي از واحد هاي کوچک اجتماعي که هر کدام آن ها به صورت منفردانه به پاي خود ايستاده شده بتواند.
از نظر تاريخي در جوامع اوليه بشري افراد يک جامعه همين که شعور اجتماعي و درک مناسبت خود را به آن جامعه کسب کردند. يک احساس فطري آن ها را به تماس با جماعات همنوع خود جهت دفاع باهمي (مثلاً اشتراک در جنگ مقابل دشمن مشترک ) وا داشت. رفته رفته اين همکاري ها شکل امروزي کانفدريشن ها و يا شکل منسجم تر آن ها را که عبارت از فدريشن باشد اختيار نمود.
من عقيده مندم، قبل ازآن که آرزوي فدريشن را در عالم اسلام در سر بپرورانيم بايد بپرسيم که مثل کدام ملتي که واجد شرايط حياتي مانند ماست، فدريشن مي خواهيم؟ وقتي چنين سؤالي را مطرح مي کنيم خواهي نخواهي با حقايق آتي روبه رو مي شويم:
فدريشن هاي جهان غرب که در طي يکي دو قرن اخير تکامل نموده اند، امثلة خوب موفقيت اين سيستم دولت داري را تشکيل مي دهند از قبيل دولت هاي امريکا ، کانادا آستراليا ، سويس و غيره.
از خواص مشترک اين دول يکي اينست که همة شان به گروپ “دنياي اول” يعني پيشرفته تعلق داشته و داراي سيستم‌هاي حکومتي ديموکراتيک مي باشند.
دوم اين سيستم ها اولاً توسط کسي بر روي کاغذ طرح نشده، بلکه به مرور زمان از هم پيوندي هاي بسيار سست بين جماعات همان ملت ها به شکل امروزي ارتقاء نموده اند.
سوم اعضاي تشکيل کنندة اين فدريشن ها داراي اقتصاد مختلف مي باشند تا کاستي هاي يک عضو را عضو ديگر برآورده سازد.
چهارم رشد سياسي در ميان کشور هاي عضو به حديست که حقوق و مسؤوليت هاي يکديگر را درک و قبول کرده مي توانند.
بعد از جنگ دوم جهاني شاهد به وجود آمدن يک سلسله فدريشن ها در “جهان سوم” بوده ايم که اخيرالذکر آن بيشتر مبني بر “خواب هاي” فدريشن هاي کامياب دنياي غرب بوده اند.
فدريشن هاي جهان سوم اکثراً فرمايشي بوده و طرح آن ها در پايتخت هاي دول استعماري ريخته مي شد. اقدامات هالندي ها در مورد اندونيزيا و از فرانسويان در مستعمرات افريقاي مرکزي و غربي شان و بالاخره از انگليس ها در مستعمرات افريقاي مرکزي و شرقي شان و همچنان در نايجريا ، سنگاپور، ملايا و جزائر غرب الهند از مثل هاي خوب اين مدعا است.
در مثال هاي فوق مي بينيم که به وجود آمدن اين همه فدريشن ها مستلزم تلاشي قواي استعماري بوده که اين ملل کوچک را تحت سلطة خود داشتند. همچنان يک قدرت غير استعماري ليکن مسلط مي تواند با از بين رفتن خود موجب بروز سيستم فدرالي در يک عضو قبلي خود گردد. گرايش به سوي فدراليزم را در ايالت هاي پاکستاني (سرحد و بلوچستان) بعد از جدا شدن بنگله ديش از پيکر آن مي توان مثل آورد.
طوري که در بالا به آن اشاره شد، تجربه فدراليزم در جهان سوم بسيار نا مساعد بوده و ريشه اين عدم موفقيت را مي توانيم در اختلافات سلالوي (نژاد ،زبان و کلتور ) ديني و مذهبي و آيديالوژيک سراغ نمود. خود عقب مانده گي اقتصادي، بيسوادي و بي تعليمي هم از مشوقين عمدة اين عدم موفقيت به شمار مي رود.
از هم پاشيدن فدريشن هند ناشي از هراس گروه مسلمان هند برتانوي از سلطه کلتوري هندوي کانگرسي بود. همچنان دلايل تلاشي فدريشن پاکستان (علي رغم اشتراک باهمي ديني و مذهبي) را هم مي توان در هراس بنگالي ها از نفوذ زبان اردو و عدم توازن اقتصادي بين دول شريک دانست. در حالي که وجود زبان هاي مختلف در اتفاق ملت سويس کدام تأثيري نداشته، اما در نيم قارة هندي متبارز ملت هاي سه گانه مي شود و ملت هاي خالستان و پشتونستان هم به اميد فرصت نشسته اند.
نبود راه ها براي حرکت آزاد، استقرار تجارت و عدم يک رنگي در قلمرو يک فدريشن و به طورعموم، فقدان شبکه هاي موا صلاتي موجب رخوت عمومي چرخ دولت در يک فدريشن تازه بنياد گرديده و مردم را بدبين به آينده مي سازد.
همچنان طوري که اشاره کرديم، داشتن اقتصاد مشابه نيز از عوامل عدم موفقيت فدريشن ها بوده مي تواند. مثلاً کشورهاي افغانستان، تاجيکستان، ازبيکستان، قزاقستان، قرغيزستان اگر مشمول يک فدريشن گردند، چون همة شان کشور هاي زراعتي مي باشند، چنين فدريشني هر گز کامياب نخواهد بود. همة اين ها به شمول فقر و عدم دسترسي به تعليم و نبود شعور سياسي نيز يک عده از عوامل عمدة ناکامي سيستم فدرالي در دنياي فقير آسيا، افريقا و امريکاي لاتين مي باشند.
يک نظر اجمالي بر تاريخچة فرجام فدريشن ها در دنياي سوم ممکن است ما را به نتيجة متصور ازين نوشته نزديک تر بسازد.
در يک عده اي از ممالک مستعمره، قواي استعماري با تمام قدرت و توانايي که در اختيار داشتند، تا آخر موفق به ايجاد فدريشن دلخواه نشدند. مثال هاي آن تلاش براي تشکيل يک فدريشن در افريقاي جنوبي در قرن 19 و همچنان در افريقاي شرقي (کينيا، يوگندا و تانگانيکا) در اوائل اين قرن که هر دو به همت امپراطوري انگليس بوده و منجر به استقلال مستعمراتش گرديد.
در عدة ديگري ازين ممالک، فدريشن ها به وجود آمده، ليکن با عمر بسيار کوتاه. فدريشن جمايکا، توباگو، ترينيداد، باربادوس و غيره جزائر کربين، با يک نفوس چهار ميليوني در سال 1958 شروع و در سال 1062 از پاي افتاد. يک بار ديگر سال هاي 1962 – 63 کوششي براي احياي مجدد آن آغاز شد و ليکن جايي را نه گرفت.
فدريشن ملايا، بورنيوي شمالي و سنگاپور از سال 1963 تا 1965 و از جمهوريت متحد عرب از 1958 تا 1961 دوام کرد. به همين منوال کوشش هاي هند برتانوي، پاکستان و بنگله ديش ، کوشش هاي معمرالقذافي، کوشش هاي روديشياي شمالي و جنوبي ، علت جنگ هاي داخلي نايجيريا و غيره و غيره را مي تواند مثال داد.
از جانب ديگر بايد متوجه بود که اتحاد جوامع کوچک به منظور تشکيل فدريشن يا کانفدريشن بايد خود انگيز و ارادي باشد. اتحاد جماهير اشتراکية شوروي که به مدت بيشر از هفتاد سال يک فدريشن نام نهاد و داراي يکي از بزرگترين قدرت هاي نظامي جهان مي باشد، آهسته آهسته
به طرف اثبات ادعاي فوق ما در حرکت است.
درين جا ممکن لازم باشد تا به خواننده‌گان محترم خاطر نشان سازم که دو فدريشن در جهان سوم توانسته است که تا هنوز سر خود را بالا تر از آب نگهدارد: يکي اتحادية ماليزيا و ديگري امارات متحد عرب. دلائل بقاي اين دو فدريشن اسلامي درست در دو قطب مخالف همديگر قرار دارد. در کشور ماليزيا امور مربوط به دفاع ملي، امنيت داخله، عدليه، ماليه ، تجارت، مخابرات، مواصلات و مهاجرت تحت کنترول دولت مرکزي مي باشند که اين کنترول حتا از دولت هايي که داراي يک سلطة مرکزي مي باشند نيز همه گير تر است. بر عکس دولت امارات عربي متحد فاقد سلطة مرکزي بوده و رابطة يک عضو فدريشن با اعضاي ديگر آن بسيار سست است.
يکي از واقعيت هاي مهم ديگر درين مبحث اين که از اواسط قرن بيستم، روش دنيا از کل به سوي جزء (فرار عن المرکز) بوده است. به اين معني که درسال 1946 مؤسسة ملل متحد صرف با اشتراک کمتر از پنجاه دولت به وجود آمد. درحالي که اين عدد اکنون به دوصد رسيده و تلاش امپراطوري هاي انگليس، فرانسه، هالند، بلجيم، شوروي، يوگوسلاويا، اسپانيا و پرتگال يکي از عوامل آن بود. يک تعدادي از شايقين قدرت را به آرزوي ديرينة شان – که تکيه بر اريکة رياست جمهوري و غيره مقامات عالي دولتي باشد، رساند.
در ارتباط به تاريخچة فدريشن ها در عالم اسلام نمي توانيم از ذکر نام سيد جمال‌الدين افغان زبان ببنديم. چه اين مرد نه تنها پيشقدم اين مفکوره در عالم اسلام بود، بلکه مي خواست پروگرام کار خود را در دو مرحلة بسيار منسجم، يکي ايقاظ (بيداري) امت اسلام از خواب غفلت و ديگري جهش به طرف آيندة روشن باشد، طرح نموده بود. بدبختانه طبيعت و خاصيت مسلمانان تا هنوز هم به آغاز مرحلة اول آن اجازه نداده است.
جناب داکتر صاحب طبيبي در نوشتة خود، در مرحلة اول از به وجود آوردن يک اتحادية تجارتي بين ممالک اسلامي سخن رانده اند. در حالي که اگر ما به تجارت آزاد بين ممالک همسايه اجازة عرض اندام بدهيم، چنين اتحاديه ها خود به خود به وجود مي آيند.
در حال حاضر اگرچه کنترول تجارت افغانستان در دست دولت است، با وجود آن هم دولت روسيه و هند از بزرگترين پارتنرهاي تجارتي ما بوده و تجارت قاچاق با پاکستان و ايران نيز در درجة دوم قرار مي گيرد. ليکن اين که توسعة اين تجارت اگر روزي منجر به تشکيل کدام فدريشن با ايران يا پاکستان گردد، ممکن است موجب تشويش ملت هاي شيعه و تاجيک در افغانستان را از غلبة تشيع و اقوام پشتون به وجود بياورد.
از آن چه که تا حالا به عرض رسيده، به نظر من آرزوي ايجاد کدام فدريشن را بين ممالک اسلامي حافظ شيرازي خيلي ها خوب تمثيل کرده که مي گويد:
جنگ هفتاد و دو ملت را همه عذر بنه
چون نديدند حقيقت رة افسانه زدند

فرض کنيم که يک سيستم فدرالي امروز در افغانستان جاري گردد. يقين دارم که “دولت باميان” با اولين عدم توافقي که با حکومت مرکزي پيش بيايد، راه سالنگ را خواهد بست که اين بزرگترين خوفيست که از فدراليزم جهان سوم وجود دارد.
کاش امت اسلام مي توانست از نظر اختلاف سياسي، کلتوري، مذهبي و غيرة خود، صرف با 72 ملت خلاص شود و کاش که در يکي از آن ها که افغانستان باشد ملتچه ها همين قدر شعور سياسي مي داشتند که حقوق و وجائب خود را به مقابل همديگر شناخته و محترم شمارند.
در تشکيل فدريشن ها، اصل مهم عبارت از همکاري و قرباني برخي از آزادي هاي ملت هاي فرد مي باشد که در حال حاضر اين طور مي نمايد تا وقتي که صدام حسين در فکر تصاحب ذخائر نفتي کويت باشد، تاپة همکاري و يا قرباني را نمي توان برآن زد. و نمي توان سياست فعلي حکومت پاکستان را در قبال ملت ستم کشيده افغان را حرکتي به سوي دور نماي فدريشن شمرد. از طرف ديگر، عدم تساوي ثروت بين ملت هاي تشکيل کنندة فدريشن ها هم خواهي نخواهي صدام حسين هايي را به وجود مي آورد .
خوب مي بود اگر هزاره در ولايت خود مي توانست که شريعت شيعي را جاري کند و سني در ولايت خود آنرا که مربوط پيروان امام ابو حنيفة است. ليکن دنياي اسلام را که هر روز به طرف تعداد ملت ها روان است به طرف فدراليزم کشاندن آن اسب مرده را شلاق زدن است و اگر جهان سوم روزي از تجربة فدراليزم پيروز برون آيد در زمان حيات ما اولاً ما نخواهيم بود.

اشتراک گذاری:

نظر بدهید