قانون دوغ

باري دوست گرمابه و گلستان من، همان پيرمرد روزگار ديده که چندين و چندين جامه بيش‌تر از ما پاره کرده است؛ روايت مي‌کرد که روزي و روزگاري سرزميني بود و مردمان آن سرزمين، عادت‌هاي عجيبي داشتند. چنان که آنان را يکي از عادت‌ها چنين بود که چون دو تن کنار «کرسن» دوغ مي‌نشستند، آن که نخست چمچه را برمي داشت بايد چهل چمچه دوغ نوش جان مي‌کرد تا نوبت به ديگري مي‌رسيد. باري چنين شد که مرد جواني با پيرمردي کنار کرسن دوغ نشستند و مرد جوان به احترام پيرمرد نوبت نخست را به او داد. پيرمرد نفس راحتي کشيد و چمچه را برداشت وهي … يک دو سه چار … چمه‌هاي دوغ را چنان بلعم باعور….. سر مي‌کشيد تا رسيد به چمچة سي وهشتم که ديگر قطره دوغي درکاسه باقي نمانده بود. مرد جوان با فرياد بلند اعتراض کرد که اي پيرمرد شکم ناسير پر اشتها! من نوبت خود به تو دادم و تو تمام دوغ را چنان سرکشيدي که چمچه دوغي براي من نگذاشتي؟ مانند آن بود که پيرمرد خوش اشتها هيچ انتظاري چنين فريادي را نداشت. يک بار دو دست به هوا تکان داد و بلند تر از مردجوان فرياد زد: برادر! بازي در هرميداني از خود قاعده و قانون دارد و تو بايد قاعدة بازي را در نظر داشته باشي؛ مگر همين مردم نمي‌گويند: از شهر مي‌‌توان بيرون شد؛ اما از رسم و رواج شهر نمي‌توان. مگر در تاريخ « سرعت العبور في شرارت الحضور» نخوانده اي که مي‌گويد در روزگاري که هنوز اروپاييان خوگ را رام نکرده بودند، ما گله گله گاوميش‌هاي پر شير داشتيم. قالينچة حضرت سليمان از پشم خزاني گوسفندان ما ساخته شده است. همين رياضيات امروزه که حساب هرچيزي را روشن مي‌سازد از قانون ما يعني از قانون دوغ بيرون شده است! ما از همان زماني که دوغ را کشف کرده بوديم. هم‌زمان با کشف دوغ اعداد را نيز کشف کرديم. ما تا عدد چهل کشف کرديم و براي آن که سلسلة اعداد را از ياد نبريم، قانون دوغ را ساختيم. بر بنياد اين قانون هر کس بايد چهل چمچه دوغ سربکشد تا نوبت به ديگري برسد. اين جا قانون بر همه‌گان يک سان تطبيق مي‌شود. چه کاسه دوغي داشته باشد چه نداشته باشد! دوغ با تاريخ ما پيوند خورده است. ما دوغ آباد داريم، دوغ آب داريم، چشمة دوغ داريم، فردا اين چشمة دوغ را با استفاده از دالان‌هاي هوايي به کهکشان دوغ بدل مي‌کنيم. وقتي کهکشان شيري باشد، ما چرا کهکشان دوغي خود را نسازيم؟ دوغ ما شيرين ترين دوغ در جهان است. اين گز و اين ميدان! من از خط عدالت يک قدم دور نمي‌شوم. من نمي‌خواهم قانون را زيرپا کنم. همين جا کنار کرسن دوغ نشسته ام. شما برويد دو چمچه دوغ مرا تکميل کنيد تا نوبت به شما برسد. من با قانون مشکل ندارم. پيرمرد روزگار ديده لحظه‌يي خاموش شد و من که اندکي‌هيجاني شده بودم، پرسيدم: باز چه شد؟ گفت: القصه پيرمرد خوش اشتها، ماجرا را به قاضي‌خانه برد. قاضي مردجوان را خواست و پرسيد: چگونه حق اين پيرمرد را غارت کرده اي؟ مرد جوان گفت: چنين نيست، بايد بگويم تا من به اين پيرمرد نوبت دادم سي و هشت چمچه دوغ سرکشيد و چيزي براي من باقي نماند. حال مي‌گويد که حق من پاي‌مال شده و دو چمچه دوغ من باقي مانده است. تا مرد جوان خواست بگويد: اين حق من است که پامال شده نه حق اين که قاضي با صداي بلند‌تري گفت: نگاه کن! اين پيرمرد، انساني به جا رسيده‌يي است؛ مگر نمي‌داني که در سرزمين ما انسان‌هاي به جا رسيده همه‌گان اشتهاي پيل را دارند و از مرد جوان پرسيد: آيا جايي شنيده اي که پيل را به چمچه آب ‌دهند؟ مرد جوان گفت: نه قاضي صاحب. قاضي گفت: پس قضيه روشن است. برو اول ياد بگير که واحد دوغ نوشي پيل، چمچه نيست، کرسن است. بايد به جاي دو چمچه دوغ دو کرسن دوغ به اين انسان به جا رسيده بدهي تا به حق خود برسد. وقتي او به حق خود رسيد تو هم به حق خود مي‌ رسي! مرد جوان مي خواست اعتراض کند که قاضي بار ديگر با صداي بلند و تحکم آميزي گفت: اين حکم، هم به سود تو است و هم به سود جامعه. بهتر است بروي ورنه به جرم اهانت به شخصيت پيل بزرگ که او را اهانت کرده اي و با چمچه دوغ داده اي مي‌توانم ترا محکوم به پرداخت سي و هشت کرسن دوغ سازم. مرد جوان: قانون چه مي‌گويد جناب قاضي؟ قاضي: هرچه مي گويد بگويد، زبان قانون را من مي‌فهمم يا تو!

پرتو نادري

اشتراک گذاری:

نظر بدهید