بررسي رويکردِاخلاقي جنگ در انديشه ي انديشمندان و استراتژيست هاي نظامي

معين اسلامپور/ بخش دوم  

در جنگ‌ها عمومن اخلاق ناديده گرفته مي‌شود. آغاز جنگ خود نقطه‌ي عطفي است که دستِ کم ناخواسته نهادينه کردن و رواج اخلاق را در جامعه ناديده مي‌گيرد. چون از مهم‌ترين آثار و پيامدهاي اخلاق در زنده‌گي شهروندان نمايان شدنِ صلح و آرامش است. اما باوجود اين اثرِ مثبت، جنگ آن را از بين مي‌برد و بي‌اثر مي‌کند. بي‌ترديد محوِ صلح و آرامش، منجر به‌آسيب‌هاي متعددي خواهد شد که از با اهميت‌ترين و نا ديده نگرفتني‌ترين آن‌ها سر برآوردنِ خشونت و مسلط شدنِ روحية آن در ميانِ افراد است (دباغ،1394،ص،1).

مهم‌ترين، مسأله در ادبياتِ نظامي رعايتِ اصولِ اخلاقي و موازنِ اسلامي جنگ است، با آن‌که قوانينِ جنگ آيينه قدنماي نظاميان محسوب مي‌شود و بايد مطابقِ به‌قوانينِ جنگ گروه‌هاي درگير از هرگونه خشونت پرهيز کنند. موضوعِ جنگ و اخلاقِ، همواره موردِ توجه پژوهش‌گران، فيلسوفان و دانش‌مندانِ اخلاق قرار داشته و هر کدام در اين زمينه سرِ مباحثِ کلان را باز نموده و پرسش‌هايي را مطرح کرده‌اند. برخي از دانش‌مندان ديني، بربنياد آيات و احاديث شريف موارد مشخص را ذکر کرده‌اند و نيز توصيه‌هاي اخلاقي و اسلامي را براي پرهيز از خشونت و رعايتِ اخلاقِ جنگ، بر محورِ قوانينِ جنگ و عدالت مطرح کرده‌اند.

جنگ و صلح دو پديده‌يي‌ است که بشر همواره در طولِ تاريخ با آن‌ها رو به‌‌رو بوده و از آن‌ها بهره‌ برده و يا با مصايب آن دست و پنجه نرم کرده است. تقابل اين دو مفهوم، به‌تقابل خير و شر در وجود انسان باز مي‌گردد. از سويي‌هم، انسان موجودي کمال‌جو و خيرخواه است که براي کسبِ سعادت دنيوي و اخروي از انجام هيچ خيري دريغ نمي‌ورزد. از جانب ديگر، تزاحمات و تضادهاي دروني انسان و برخورد منافع وي، او را به‌موجودي تبديل مي‌کند که در مقابلِ ديگري بايستد تا به‌اهداف خود نائل گردد (مهدي،1391ص35).

بحثِ اخلاقِ جنگ يا مناسبات و روابطِ هنجاري جاري در جنگ، ميان آدميان چه در سطحِ ملي يا داخلي و چه در سطحِ بين‌المللي قاعدتن وقتِ از آن سخن به‌ميان مي‌آيد، بايد، ذيل مباحثِ اخلاق کاربردي به آن پرداخت. يعني اخلاقِ جنگ، يک مقوله است، مانند اخلاق پزشکي، اخلاقِ محيط زيست، اخلاق کسب و کار، در اخلاقِ کاربرديِ جنگ، سخن بر سر ارزيابي روابط و مناسباتِ کنش‌گران (در اين‌جا جنگ‌جويان) هست و قواعد و قوانيني‌که در اين مناسبات، بايد رعايت شود، چه سويه‌هاي هنجاري دارد؟ و بحث از آن، با اتکا به‌نظرياتي‌که در اخلاق هنجاري فردي بدان باور دارد. به‌اين معنا اگر بخواهيم اخلاقِ جنگ را در سلسله مباحثِ، فلسفه اخلاق دسته‌بندي کنيم و باعنايت به‌‌قلم‌روهايي سه گانه‌يي‌که در اين تقسيم‌بندي کلان مي‌توان آن‌ها را از هم تفکيک کرد، قصه اخلاقِ جنگ به‌قلم‌روِ اخلاق کاربردي تعلق دارد و در عداد ديگر مباحثي‌که از آن‌ها ياد کردم، بايد از آن سراغ گرفت و سويه‌هاي مختلف آن را از هم‌ديگر متمايز کرد و باز شناخت.

جنگ در سطحِ کلانش، مصداقي است، از آزار و اذيت رساندن به‌ديگران، هنگامي‌که جنگ در حالِ رخ دادن است، اعم از اين‌که نزاع را دو يا چند نفره يا در قلم‌روِ ملي يا بين‌المللي در نظر بگيريم، همه اين‌ها مصداقي از اضرار به‌ غير است. وقتي‌که فردي به‌ ديگري حمله مي‌کند، اين مصداقي از نزاع خياباني يا شخصي است. يا چنان‌که آوردم مي‌تواند مصاديق جنگ درگيري تروريستي يا در سطحِ داخلي يا ملي ويا بين‌المللي باشد. قاعدتن آزار و آسيب رساندن به‌ديگران در وهله نخست کار غيرِ اخلاقي محسوب مي‌شود. از سوي ديگر، اگر کسي به‌ديگري حمله کند، دفاع از خود اخلاقن روا و کار قابلِ دفاعي است. از اين حيث، خيلي از کشورهايي‌که موردِ حمله واقع مي‌شوند به ‌دفاع از خود مي‌پردازند کار اخلاقي انجام داده‌اند و بايسته هم هست. حفاظت از مرزها في‌المثل در جنگ‌هاي بين‌المللي يا در جنگ‌هاي داخلي وقتي‌که رخ مي‌دهد (معمولن وقتي رخ مي‌دهد که دولتِ مرکزي وجود نداشته باشد.

يک‌سري اقتضايات-مولفه‌ها-پيچيده‌گي‌ها و عناصرِ معيشتي، جمعيتي، جغرافيايي، اقليمي، مالي و روان‌شناختي دارد! همه اين‌ها از پيچيده‌گي‌ها و دشواري‌هاي جنگ است. افزون بر همه، اين‌ها اگر از سويه‌هاي مختلف بخواهيم به‌آن بپردازيم، از منظرِ اخلاق اگرمصداقي از دفاع از خود باشد به اين معنا بي‌شک جنگ را پاسخ دادن و ادامه دادن آن و نيز درگيرجنگ شدن، اخلاقن روا است. در حوزه بين‌المللي همان‌طور که در اين زمينه نيز قواعد و قوانين سفت و سختي وضع شده است، اما مع الاسف قصة هميشه‌گي تاريخ است و هم‌چنان جنگ رخ مي‌دهد. به‌ تعبير، نيچه اگر مهم‌ترين، جدي‌ترين و فربه‌ترين مفهوم در مناسباتِ انساني قدرت باشد (که من با او کاملن هم‌نظرم هستم) شما مي‌بينيد که انواع معاهداتِ بين‌المللي منعقد شده است به‌همراه دقائق و ظرايفش در کنوانسيون‌ها رعايت و آب بندي شده، اما مي‌بينيم که به‌طورِ فزاينده و چشم‌گيري به‌اقتضاي قدرت ذاتي انسان‌ها که در طولِ تاريخ به‌همراه او نهادينه شده است، شاهدِ جنگ‌هاي دراز آهنگي هستيم که در همين منطقة خاورميانه باکمالِ تاسف چه‌قدر جنگ‌ها در دهه‌هاي اخير خون‌بار بوده است.

باوجود اين‌ها، وقايعي است که عمومن روي زمين رخ داده و مي‌دهد و خيلي از کساني‌که درگير جنگ مي‌شوند به‌سخنان و نظرهاي متخصصانِ اخلاق و مقولاتي از اين دست هيچ اعتنايي نمي‌کنند. بنابراين کارل فون کلاوزويتس اقتضا مي‌کند که به‌نظرم تا قيامِ قيامت، جنگ برقرار است و در ميانِ آدميان هم‌چنان مشاهده مي‌شود. با اين حال مي‌توان از زاوياي مختلف جنگ را آسيب‌شناسي کرد و به آن پرداخت از جمله از زاويه اخلاقي(دباغ،1394).

از جانب ديگر جاناتان گلاور در معرفي کتاب «انسانيت، تاريخ اخلاقي قرن بيستم» مي‌گويد‌: اين ريش‌خندِ زمانه است که بزرگ‌ترين جناياتِ بشر و بزرگ‌ترين جنگ و کشتار جمعي در قرن بيستم رخ داد و جدي‌ترين و عميق‌ترين تحقيقات درباره اخلاق هم در همين قرن صورت گرفت. در سال‌هاي اخير تحقيقاتِ فراواني راجع به اخلاق و جنگ و نسبت ميانِ آن‌ها صورت گرفته است. جنگ فعاليتي به لحاظِ اخلاقي مشکل‌آفرين است، در جنگ انسان‌ها در مقياسي وسيع و به‌صورتِ تعمدي کشته و ناقص‌العضو مي‌شوند. جنگ موجب تخريب و انهدامِ محيطِ زيست طبيعي و فرهنگي مي‌شود، جنگ اختلالاتِ تأثر‌ انگيز اجتماعي و روان‌شناختي را به‌دنبال دارد.

در مجموع مي‌توان گفت که چهار نظريه کلان درباره جنگ مطرح شده است:

1- صلح‌طلبي: صلح‌طلبي جنگ را به‌عنوانِ امرِ کاملن غيرِ اخلاقي رد مي‌کند، اين نظريه ريشه در وظيفه‌گرايي و ديگر گزيني دارد. آدمي وظيفه دارد که از کشتنِ ديگران اجتناب کند و اگر اين آموزه را به نهايت خود برسانيم، مي‌شود صلح‌طلبي؛ صلح‌طلبي تاکيد دارد که در هيچ اوضاع و احوالي نمي‌توان فردي را کشت، فارغ از اين‌که از اين رهگذر اين قتل چه خوبي حاصل آيد يا از چه بدي اجتناب شود.

2- واقع‌گرايي: اين نظريه اخلاق را به‌عنوانِ امرِ کاملن نامربوط به جنگ رد مي‌کند. اين نظريه ريشه در خودگزيني و خودخواهي آدم دارد. بر اساسِ مباني اين نظريه هر وقتِ که منافع آدمي ايجاب کرد، آدمي دست به‌خشونت جنگ مي‌برد و هر وقت که منافع ايجاب کرد، دست به‌سوي صلح و آشتي دراز مي‌کند. آ‌‌ن‌چه تعيين‌کننده است، منافع آدمي يا منافع يک ملت است، به‌قول معروف «منافع را حفظ کن، يا به مردي يا به نامردي».

3- نظامي‌گري رمانتيک: اين نظرية جنگ را اوج تجلي فضايل اخلاقي مي‌داند و قائل به اين است که فقط و فقط در جنگ است که فضايل اخلاقي به اوج کمال مي‌رسند.

لذا اين نظريه جنگ را محملي، براي رستگاري آدمي يا محملي براي کسبِ افتخار مي‌داند.

4-  سنت جنگ عادلانه: آبش‌خورِ اين نظريه به‌سنت آگوستين بر مي‌گردد، اگرچه در آثارِ افلاطون و ارسطو اشاراتي به آن يافت مي‌شود. شرح و بسطِ مفصلِ آن مديون متفکراني است که از فيلسوفان و مخصوصن الهي‌دانان قرونِ وسطا مانند آکويناس و سوارس متأثرند. هسته اصلي اين سنت ريشه در اديان ابراهيمي دارد. از تأثيرگذارترين نظريه‌پردازان جنگ عادلانه در سال‌هاي اخير مايکل والزر و تامس نيگل هستند(حيدري،1396).

ادامه دارد…

 

اشتراک گذاری:

نظر بدهید