در داد و گرفت زبان‌ها، هر واژه يک شهروند است

پرتو نادري

به پندارمن واژگان دو گونه از زباني به زبان ديگر راه پيدا مي‌کنند. نخست با هجوم فرهنگي و فشارهاي سياسي واژه هاي يک زبان را بر زبان ديگر تحميل مي‌کنند که اين کار بيشتر به همان شهرک ‌سازي يهوديان درسرزمين‌هاي فلسطنيان مي‌ماند يا هم به آن هايي مي‌ماند که مي‌خواهند به گونة غيرقانوني و بدون هرگونه مدرکي وارد سرزمين ديگري شوند.

چنين امري را نمي‌توان گونه‌يي از داد و گرفت زباني و فرهنگي گفت. دو ديگر درجريان داد و گرفت زبان‌ها و فرهنگ‌ها، واژگان از يک زبان به زبان ديگر راه پيدا مي‌کنند. البته زبان‌هاي پيشرفته با حمايت دانش، فن‌آوري و اقتصاد بيشتر واژه دهنده اند تا واژه گيرنده؛ با اين حال در تمام گيتي نمي‌توان زباني را يافت که از زبان‌هاي ديگر واژگاني را نپذيرفته باشد!

حتا پيشرفته ترين زبان‌ها نيز گاهي واژگاني را از زبان‌هاي ديگر مي‌پذيرند. زبان انگليسي از آن جهت مهم و بزرگ نيست که زبان سچه است، نه بلکه همه ساله شماري واژگان زبان‌هاي ديگر را در نظام واژگاني خود مي‌پذيرد. اهميت اين زبان در آن است که زبان اقتصاد است و بازار، زبان سياست، علم و ادبيات است. مي‌توان گفت هم اکنون بزرگ‌ترين زباني است که مردمان و اقوام گوناگون جهان را با هم پيوند مي‌زند.

چنين است که امروزه اين زبان با وجود داشتن واژگان بيگانه بزرگ‌ترين گنجينه هاي دانش، سياست، ادبيات و فرهنگ بشري را در خود دارد. با اين همه  نمي‌توان گفت که  انگليسي زباني است بي نياز از زبان‌هاي ديگر. انگليسي همان گونه که چيز هاي را به زبان‌ها و فرهنگ هاي ديگر داده از زبان‌ها وفرهنگ‌هاي ديگر نيز چيز هاي را پذيرفته است. اين جريان هميشه‌گي يک زبان و فرهنگ است. يک زبان و فرهنگ زماني مي‌ميرد که جريان داد و گرفت آن با زبان‌ها و فرهنگ هاي ديگر گسسته شود.

اين قانون بقاي زنده گي است. يک موجود زنده نيز زماني مي‌ميرد که جريان داد و گرفت مواد در آن گسسته شود.

اين که زبان انگليسي چگونه به چنين جايگاهي رسيده است، اگر هزاران دليل سياسي، اقتصادي و علمي وجود داشته باشد، يکي هم توانايي هاي ذاتي اين زبان در زمينة  واژه سازي است. زبان‌هاي که توان گستردة ترکيب سازي و واژه سازي را نداشته باشند زبان‌هاي اند در سراشيب نا بودي.

درميان زبان‌هاي ملي کشور پارسي دري از بزرگ‌ترين قدرت تر کيب سازي واژگاني برخوردار است. شايد همين امراست که پارسي دري عربي را از اين حوزه پس زد. اگر چنين نمي شد و عربي مي‌توانست پارسي دري را به مانند بسياري اززبان‌هاي قارة افريقا از ميان بر دارد، امروزه زبان عربي به هستي بسياري از زبان‌ها در اين حوزه نيز پايان مي داد.

اين نکته را هم بايد گفت، واژگاني که درجريان داد و ستد فرهنگي از يک زبان به زبان ديگر آمده اند، مانند شهرونداني اند که ازيک سرزمين به سرزمين ديگري پناهنده شده اند. اين شهروندان ناگزير اند که از قانون سرزمين دوم پيروي کنند تا بتوانند به زنده‌گي خود ادامه دهند و امتياز شهروندي سرزمين تازه را به دست آورند.

زباني که قانون‌مندانه واژگاني را از زبان ديگر مي‌پذيرد، به آن واژگان حقوق شهروندي مي‌دهد. من زبان عربي نمي دانم و اين يکي از بزرگترين کمبود زنده‌گي فرهنگي من است  و اين جا هم هدف پشتيباني از زبان عربي نيست؛ مي خواهم بگويم آن واژگان عربي از هزارو اند سال به اين سو در اورنگ گستردة زبان پارسي دري زيسته و زيبا ترين مفاهيم شاعرانه، علمي و فلسفي را از گذشته‌ها نسل درنسل به ما رسانده اند؛ حال ما چگونه مي‌توانيم يکي ويک بار  آن‌ها را مانند خريطه‌يي از لوبيا يا نخود فاسد شده در گودالي فرو ريزيم.

دو ديگر اين که بيشترينه اين واژگان عربي در پارسي دري به آن مفهومي به کار گرفته نمي شوند که درعربي. يعني  بخش بيش‌تر واژگان عربي که امروزه در پارسي دري به کار برده مي شوند، ديگر آن مفهوم پيشين خود در عربي را از دست داده اند. گاهي اين واژگان با واژگان پارسي دري آميخته و واژگان ترکيبي و تازه‌يي را پديد آورده اند. واژه هايي که بخشي آن عربي و بخشي ديگر آن پارسي  دري است.

مي‌خواهم در اين مورد نمونه کوچکي ارائه کنم، اين مثال را از آن مي‌آورم که روزي يکي از گويا پاس‌داران زبان دري با طعنه ازکسي پرسيده بود، چرا شما اين قدر کلمه هاي ايراني را در زبان دري رواج مي‌دهيد، مثلاً اين کلمة ايراني « نخبه‌گان» را چرا هر روز صدها بار در تلويزيون ها به کار مي بريد؟ در پاسخ به اين پاس‌دار آهنين اراده گفته شده بود که  آسوده خاطر باشيد، هيجان خود را خاموش سازيد! براي آن که اين واژه را به آن مفهوم که مي‌پنداري ايراني نيست؛ بلکه عربي است. نخبهة عربي با پشوند گان فارسي دري يک جا شده و شده اندخبه‌گان.

اين همان آميخته‌گي يک واژه وارد شده از يک زبان بيگانه در زبان ديگر است که حق شهروندي يافته است و شناس‌نامه زبان دوم را با خود دارد. با واژگان بايد به گونه واحدهاي زنده برخورد کرد که ازخود ريشه و تاريخي دارند و گاهي مفاهيم آن‌ها در درازاي زمان تغيير مي‌کند.

ناصر خسرو بلخي در سفرنامه در شهر بصره آن گاه که مي‌خواهد به گرمابه برود، مي‌گويد که مي‌خواستيم به گرمابه برويم « تا شوخ از خود باز داريم!» در اين گفتة ناصرخسرو « شوخ» به مفهوم چرک بدن است. واژة شوخ هنوز در زبان پارسي دري کار برد دارد؛ اما به مفهوم ديگري که‌هيچ تناسبي با مفهوم نخستين ندارد، اين واژه امروزه به مفهوم گستاخ، شاد، زنده دل،  بذله گوي به کار مي رود، چنان که در ترکيب هاي شوخ چشم، شوخ طبع ، شوخ و شنگ  نيز به همين مفهوم امروزين به کار برده مي شود. افزون براين بخش بيش‌تر از واژگان عربي که در پارسي دري کار برد دارند، چنين کاربردي را در زبان عربي از دست داده اند. درست مانند همان پناهنده‌يي که زماني حق شهروندي کشور ديگري را به دست مي آورد، حق شهروندي کشور خود را از دست مي‌دهد.

مي‌خواهم بگويم آن هايي که در پي زبان سچه اند، به مسافراني مي‌مانند که در سراب سوزاني درهواي رسيدن به چشمة گوارايي سرگردان اند که با دريغ هيچ گاهي به چنان چشمه‌يي نخواهند رسيد. براي آن که سچه سازي زبان  به همان سرگرداني درسرابي مي‌ماند که درجست‌وجويي چشمة خنک و گوارايي باشيم! زبان سچه يعني زباني که با زبان و فرهنگ ديگرهيچ‌گونه پيوندي نداشته باشد. زبان سچه گويي زبان مردماني است در جزيرة دور انزوا که هرگز از مردمان و فرهنگ‌هاي ديگر چيزي نياموخته اند. زبان مردماني جدا از جامعة بشري. وقتي که دانش مشترک است اين دانش مشترک خود اشتراکاتي را در ميان زبان‌ها پديد مي آورد. امروزه  فن آوري خبرها و آگاهي‌هايي را از چهار گوشة جهان به دوردست ترين دهکده‌‌ها مي‌رساند، ادامة چنين آگاهي رساني هايي خود واژگاني را در زبان‌هاي گوناگوني جهان پراگنده مي‌سازد.

من طرف‌دار گسترش واژگان بيگانه در پارسي دري نيستم. حتا چنين علاقه‌مندي را در مورد واژگان عربي هم ندارم؛ بل مي‌خواهم بگويم، واژه يي که در يک زبان هزار سال زيسته است و حال اين زبان واژه برابربا آن را هم ندارد چرا از کار برد به دور انداخته شود؟

دوستي به من گفته بود: « نگاه کن من در نوشتة خود واژگان عربي را به کار نگرفته ام». شايد گفتة اين دوست درست باشد؛ اما مي‌خواهم به دوست خود بگويم که اگر خواسته باشي چيزي در پيوند به «فزيولوژي» يا علم الوظايف، بنويسي چه خواهي کرد؟ با اصطلاحات علم فزيک و شيمي چه خواهي کرد؟ براي« پرتون» چه نام خواهي داد، شايد بگويي« ذره يي با چارچ مثبت» که اين تنها يک بعد مفهوم« پرتون» است و بازهم پارسي دري نشد. زماني که بحث  اندرباب فلسفه است چه خواهي کرد؟ يا بحث نجوم، اقتصاد، سياست و مسايل ديگر. من باور دارم که اين دوست ناگزير از کاربرد اصطلاحات و واژگاني خواهد بود که خود در برابر آن شمشير کشيده است.

بزرگي و اهميت زبان‌ها نه در تاريخ  آنان است و نه هم درسچه بودن آن‌ها. اهميت زبان‌ها در اين است که چقدر توانسته اند  و چقدر مي‌توانند، دست آوردهاي دانش، فلسفه، روان شناسي، فن آوري و ديگر رشته هاي دانش، ادبيات و فرهنگ را در خود جا دهند و به آينده‌گان برسانند. مي‌خواهم بگويم که هيچ زباني و از آن شمار زبان پارسي دري اين نيرومندي را ندارد، تا تمام دانش و فرهنگ بشري را تنها با واژگان سچة خويش بازتاب دهد. اين يک امر نا ممکن است. امروزه فن آوري  و توسعة دانش هاي بشري ازهر زباني که بيايد، اصطلاحات خود را وارد زبان‌هاي ديگر مي کند که ما ناگزير از کار برد آن مي شويم.

با چنين وضعيتي که وجود دارد، چه مي‌توان کرد؟ من مي‌پندارم دو را ه داريم. نخست اين که دروازه هاي دانش، فرهنگ و فن آوري جهاني  را به روي زبان و سرزمين خود ببنديم تا زبان ما سچه بماند؛ اما تازه روشن نيست که با اين زبان سچه کدام کهکشان ناشناخته را مي‌توانيم تسخيرکنيم!

دو ديگر اين که برويم برابرسازي کنيم. کار نخست به نظر من ناممکن مي آيد. در پيوند به کار دوم مي توان گفت که بايد نهادهاي زبان شناسي و فرهنگستاني وجود داشته باشد تا بر بنياد، گنجينة واژگاني زبان، بر اساس قدرت ترکيب سازي زبان و واژگان پراگنده درگسترة گويشي زبان و ادبيات کلاسيک زبان واژه سازي کند!

البته اگرکسي درهرگوشه‌يي برخيزد و درچارچوب فهم خود دست به واژه سازي بزند، اين خود مي‌تواند سبب پراگنده‌گي در نظام واژگاني زبان شود. اين امر در آينده خود به مشکل ديگري در زبان بدل خواهد شد.

آن چيزي که به نظرمن بسيار دشوار نمي نمايد، کاربرد آن شمار واژگاني است که در زبان وجود دارد؛ گنجينة ادبيات گستردة کلاسيک پارسي دري بزرگ‌ترين سرچشمة واژگان پاک پارسي دري مي‌باشد، آن‌هاي که دوست دارند تا دامنة کاربرد واژگان پارسي دري را در گفتار و نوشتار خود گسترش دهند، نا گزير از آن اند تا آشنايي گسترده‌يي با ادبيات کلاسيک پارسي دري داشته و آن را با مسوُوليت بخوانند. البته نويسنده و گوينده يي که سرماية اندکي از واژگان را در اختيار داشته باشد، بدون ترديد نمي‌تواند در توسعة نظام واژگاني زبان سهمي داشته باشد. البته  شماري هم به دليل عربي مابي و يا انگليسي مابي بيش‌ترعلاقه‌مند به کاربرد واژگان عربي و انگليسي به جاي واژگان اصيل پارسي دري اند، چنين افرادي خود ناخواسته از شمار مخالفان و حتا ويران‌گران زبان اند! هم اکنون زبان پارسي دري درکشور ازچنين افرادي صدمة سنگيني ديده است.

چنين افرادي بيهوده مي‌پندارند که اگر واژه‌گان عربي در نوشته‌هاي شان ميزان کاربردي بلندي داشته باشد، اين امر بيان‌گر فضليت آنان است. همين امر در کار برد واژگان انگليسي نيز صادق است.

وقتي در يک زبان واژگان در پيوند به يک موضوع  وجود داشته باشد، ديگر اين انگليسي مآبي و عربي مآبي خنجر کشيدن به زبان خودي است.

امرزه چه در اداره‌هاي دولتي و چه در نهادهاي دولتي و حتا در شمار رسانه‌ها زبان‌هاي پارسي دري و پشتو با چنين وضعيتي رو به رو است.

اشتراک گذاری:

نظر بدهید