از ادبيات خال‌دار تا تاريخ خال‌دار

پرتونادري

شايد ناف ما نجيب‌زاده‌گان! تاريخ را به نام «خال» بريده باشند. « خال» يار هميشه‌گي ماست در زنده‌گي ما، در شعر و ادبيات ما، در نام‌هاي ما، حتا در تاريخ سياسي ما همه جا « خال» جلوه‌‌گري دارد.

از ماهي خال‌دار، کيلة خال‌دار و خال‌دارهاي ديگر که بگذريم، مي رسيم به خال‌ محمد، خال‌باي، باخال، خال بي‌بي، خال‌نظر، خال‌دار، خال‌داري.

اين خال‌ها گاهي سبز بوده اند و گاهم هم سياه، گاهي سرخ و نارنجي و جلوه‌هاي ديگر.

گاهي زير لب معشوق مي نشينند، گاهي بالاي لب معشوق، گاهي بر زنخدان معشوق، گاهي در ميان ابروان، دنبال ابروان و کنج لب.

در هرحال اين خال‌ها گاهي دانه سبزي مي‌شوند و دل عاشقان و شاعران چنان مرغان بلند پروازي به هواي رسيدن به آن، در دام مي‌افتند. طاهره قره‌العين خال کنج لب خود دانه‌يي افشاند و کنار آن دو دام مي گذارد:

خال به کنج لب يکي، طرة مشک فام دو

واي به حال مرغ دل، دانه يکي و دام دو

نمي دانم در جلوه خال معشوق چه رازي است که از رودکي تا شاعران امروز، همين که چشم شان به خال افتاده، گرفتار آن خال مي‌شوند. گويي خال هميشه ابزاري بوده است براي شکار.

در هرحال تا ادبيات و شعر بوده اين خال هزار جلوه داشته است. گاهي پروانة سياه بوده روي گل سرخي، گاهي هم هندو بچه‌يي شده کنار حوض کوثر ، گاهي مرواريدي بوده سياه، به هر صورت در بازار  رنگ رنگ تخيل شاعران هميشه خيال بهاي بلندي داشته است؛ اما در اين ميان بلند همت ترين خريدار خال، همان خواجة رندان حافظ شيراز است که تا خال معشوق را ديد، سمرقند و بخارا را  يک جا دو دسته به او بخشيد، تازه معلوم نيست که با آن خاتم بخشي شاعرانه به آرامش و وصالي رسيد يا نه رسيد.

اگر آن ترک شيرازي به دست آرد دل ما را

به خال هندويش بخشم سمرقند بخارا را

گويند باري يکي از اميران اورنگ گشا به شيراز رسيد. او که اين  شعر پر آوازه حافظ را شنيده بود، دستور فرمود: برويد و حافظ را به نزد من بياوريد. چون حافظ را به بارگاه آوردند، امير پرسيد: مگر نمي دانستي که من با چه خون فشاني‌ها و چه جان‌ نثاري‌هاي لشکريان بزرگ خود اين سمرقند و بخارا  را گشودم و تو چگونه تواستي آن را به خال هندوي  تُرک شيرازي خود ببخشي؟

گويند، حافظ رداي رنگ و رو رفته‌يي بر تن داشت که نخ نما شده يوده؛ آن را از تن به در آورد و در حالي که آن را با دو دست از دو آستين آويزان گرفته بود  گفت: نگاه کنيد به اين رداي رنگ و رو رفتة من! بدانيدکه به سبب همان حاتم بخشي‌ها بود که به چنين روزگاري گرفتار آمده ام .

خال حافظ در شعر پارسي دري هميشه بحث برانگيز بوده است، داستان‌ها و روايت‌هاي زيادي را در پي داشته است.

زمان مي‌گذرد، اين بار ديگر نوبت صايب است. روزي صايب تبريزي گذري داشته است از شيراز. او چنان حافظ  با ترک شيرازي خال‌دار ديگري رو به رو مي‌شود و در يک نگاه جان و دل و سر و پا را مي‌بازد. يعني اي همه را فداي خال هندوي ترک شيرازي مي‌کند.

شايد صايب آن رندي حافظ را نداشت که چيزي را از کيسة خليفه ببخشد، جانش را نگهدارد و به کام هم برسد.

اگر آن ترک شيرازي به دست آرد دل ما را

به خال هندويش بخشم سر و دست و تن و پا را

نمي‌داتم که در اين بخشش، صايب به چه معامله‌يي رسيده است چون پس از اين بخشش، او ديگر سرو دست و تن و پايي نداشته است. يغني فنا في الخال شده است.

گاهي هم خال ما را به حقايقي هم مي‌رساند. به گونة نمونه وقتي رودکي زلف کج شدة معشوق را بر رخسار او مي‌بيند و آن نقطة سياه را در دامنة اين زلف کج شده به مانند حرف جيم،  چنين مي‌گويد:

زلف ترا جيم که کرد، آن که او

خال ترا نقطة آن جيم کرد

وان دهن تنگ تو گويي کسي

دانه‌گکي نار به دو نيم کرد

براي اين که بپذيريم رودکي نابيناي مادر زاد نبوده است، تنها همين شعر بسنده است. وقتي او حرف جيم را با نقطة آن که همان خال است، مي بيند ديگر نمي توان او را نابينا گفت. از آن شاعران که بگذريم گرفتار شدن امام خميني رهبر مذهبي ايران به خال لب يار نيز  بحث انگيزي هاي زيادي داشته است. او دريکي از غزل‌هاي خود مي‌گويد:

من به خال لبت اي دوست گرفتار شدم

چشم بيمار ترا ديدم و بيمار شدم

براي اين شعر تفسير و تعبيرهاي زيادي نوشته شده که به آن مفهوم بزرگ عارفانه دادند؛ اما به نظرم چسپاندن مفاهيم اضافي خود خواسته به يک بيت ساده است. اين جا کسي گرفتار خال لب معشوق و چشم او با آن نگاه‌هاي سحر انگيز شاعر را جادو ساخته است. کجاي اين گفته عرفان است و تفسير از آن عشق برتر. هيچ چيز تازه‌يي در اين بيت ديده نمي‌شود. چشم بيمار و خال لب يار، تمام.

اگر بخواهيم در اين پيوند چيزي بيش‌تري بگوييم بايد روشن سازيم که اين چشم جادو و اين خال کنج لب تنها يک خيال پردازي شاعرانه است، يا اين که  يک واقعت تأثيرگذار چنين تصويري را در ذهن شاعر پديد آورده است. شعر که همين گونه ايجاد مي‌شود.

اشتراک گذاری:

نظر بدهید