محمود طرزي پايه گذار شعر مشروطيت

پرتونادري/ بخش سوم و پاياني

آن گونه که طرزي اشاره مي‌‌‌‌کند، امير حبيب‌الله دل‌بستة شکار« بودنه» بوده و پيوسته جهت شکار بودنه به جبل‌السراج مي‌رفته است. اين شعر از زبان طنز آلودي برخودار است و به امير هش‌دار مي‌دهد که روزگار خود را با لهو و لعب، شکار بودنه و چنين چيزها سپري مکن! که کاروان زمان با تندي مي‌گذرد و جهان هم‌پا با اين کاروان به سوي فن آوري، تمدن، فرهنگ و دگرگوني‌هاي سياسي و اجتماعي به پيش مي‌رود. افغانستان بايد با چنين کارواني هم‌گام شود.

بيا ببين که در جهان چگونه گشته کار‌ها

جهان جهان ريل شد، زمان زمان تارها

چه بحرها که بر شده چه خشکه بحارها

چه کوه‌ها شگاف شد، گذشت از آن قطارها

جهان جهان علم و فن، زمان زمان کارها

بس است صيد بودنه ميان کشت‌زارها

مکن تو عمر خويش را به لهو لعب صرف

که وقت هم‌چو شمس شد، گذارعمر هم‌چو برف

مذاب مي‌‌‌‌کند ترا، تو خوش به مدح خود به حرف

شمال ما و شرق ما ز دشمنان چو بحر ژرف

که موج آب چرک شان گذشته از کنار ظرف

همان به‌ريختن بود چو سيل کوه‌سار‌ا

ندانما که همت‌ات جوان بد از چه پير شد

نبودي غافل ازجهان جهان ترا اسير شد

گمان برم قرين بد به حليه دست‌گيرشد

که غافل از جهان شدي دل‌ات زملک سير شد

مشو تو غافل از خودت که دشمنان دلير شد

مرو به قول بدمنش که ذلت است بارها

در اين زمانه هرطرف به فن سراغ داردا

زبهر راغ ملک خود هواي باغ داردا

پي ترقي خودش به کف چراغ داردا

براي ضبط ملک‌ها چه در دماغ داردا

خورند روم فرس را به ما بلاغ داردا

تو وقت را عبث مکن به ميله و شکارها

چرا که وقت نقد شد ز وقت استفاده کن

چرا که نيست فرصتي به کار ملک چاره کن

چرا که دشمنان دين احاطه کرده پاره کن

چرا که مسلمين به تو اميد کرده چاره کن

چرا که حاجت وطن به کار شد نظاره ها

که ملت عاجز آمده ز رنج انتظارها

حيات را چه مي‌کنم، وطن حيات من تو اي

براي هر سعادتم، وطن برات من تو اي

اگرتو رفتي از کفم، وطن ممات من تو اي

براي دين و هم شرف وطن، حيات من تو اي

وطن تو کعبة مني، وطن صلواة من تو اي

محبتت به جان من چو پودها به تارها

ادبيات دري در نيمة نخستين سدة بيستم، ص ص 82- 83.

مخاطب اين سرودة محمود طرزي، اميرحبيب‌الله است. طرزي با زبان انتقادي آميخته با طنز او را سرزنش مي‌‌‌‌کند و به او هشدار مي‌دهد که زمان به بيهوده‌گي سپري نکند که جهان لحظه به لحظه به سوي توسعه و پيشرفت، گام بر مي‌دارد. افغانستان نيز بايد با اين کاروان هم آهنگ شود. هم‌چنان هشدار مي‌دهد که دشمن در کمين است و اين دشمن همان دولت هند بريتانيايي است که هنوز در هواي تجاوز بر افغانستان است.

شايد ما نتوانيم دريابيم که سرودن و انتشار يک چنين شعرهايي آن هم در زير يک حاکميت خودکامة قبيله‌يي و وابسته به بزرگ‌ترين نيروي استعماري روزگار چقدر مي‌تواند براي گويندة آن خطرناک باشد، براي آن که ما از دور دستي بر آن آتش داريم و نمي‌توانيم اندازة سوزنده‌گي آن را احساس کنيم. بدون ترديد اهميت شعرهاي طرزي در چنين امري نهفته است و رنه سروده‌ها و نوشته ‍‌هاي او همان‌گونه که پيش از اين گفته شد از جاي‌گاه قابل بحث ادبي بر خوردار نيستند. مي‌‌شود گفت که در پيوند به ارزش وجاي‌گاه ادبي سروده‌هاي طرزي سال‌ها پيش محمد حيدر ژوبل داوري منصافانه‌يي داشته است. او مي‌نويسد:« گرچه آثار وي [طرزي] از نظر لفظ و ادب متوسط و نظم‌اش افتاده‌تر است؛ اما از نظر معني و مضمون حق تقدم و پيشروي در دورة تجدد ادبي افغانستان دارد.»

تاريخ ادبيات افغانستان، ص 247.

به همين‌گونه به گفتة واصف باختري:« داوري‌هاي که تاکنون در بارة شعر محمود طرزي صورت گرفته است، بيش‌تر به گفتة شبلي نعماني از مقولة “نقد احول”هستند. به اين معنا که منتقدين در مورد شعر او يکي را دوتا ديده اند. اهميت شخصيت سياسي و فرهنگي وي را تا عرصة شعرش تعميم داده و او را بزرگ‌ترين شاعر اين دوران ناميده اند.»

در غياب تاريخ، ص 25.

اين شعر طرزي پيش از آن که مردم را در جهت سرنگوني نظام بر انگيزد، گونة اندرز گويي است به شاه؛ اما اندرز تلخ و کوبنده. شاعر به امير طعنه مي‌زند که ديگر شکار بودنه (کرک، بلدرچين يا سماني) بس است. زمان را که زمان پيشرفت و فن آوري است، نبايد با شکار بودنه از دست داد. اين خود گونه‌يي رويا رويي خطرناک شاعر است با امير!

از اين شعر طرزي و بعضي طنزي که به او نسبت داده شده است، چنين بر مي‌آيد که امير در سپيده‌دم سدة بيستم که جهان وارد مرحلة مهم از توسعه علمي، فرهنگي و فن آوري شده بود، در منطقه جنبش تحول طلبانه و آزادي‌خواهانه شکل مي‌گرفت، او دل‌بستة شکار بودنه يا سماني بود و هر ازگاهي چنان به شکار بودنه مي‌رفت که گويي به سرزميني لشکرکشي مي‌کند. در اين زمينه واصف باختري از مير غلام محمد غبار اين گونه روايت مي‌‌‌‌کند:« محمود طرزي در نامه‌يي به يکي از دوستان خود نوشته بود:« امروز دو ساعت گذشته از نصف النهار، پادشاه دل آگاه انجم سپاه جم جاه رعيت پناه با عده‌يي از خواتين حرم و مصاحبين محتشم براي شکار سماني عازم صيفة جبل السراج شدند!»

همان،

يکي از ويژه‌گي‌هاي طنز همان بيان بسيار مبالغه آميز يک رويداد است به گونه‌يي که خواننده يا شنونده را با حالت غير قابل انتظار رو به رو سازد که خندة طنز نيز از همين‌جا بر مي‌خيزد. در اين گفتة طرزي در آغاز تصور مي‌کني که شاه براي کشورگشايي بزرگي لشکر آرايي کرده است، در حالي که در پايان او را هم‌راه با خواتين حرم و مصاحبين محتشم در حال شکار بودنه درکشت‌زارهاي جبل السراج مي‌بينيم.

اشتراک گذاری:

نظر بدهید