طرزی و شهیدان ظلم فرنگ

 

پرتونادری /بخش نخست

« شهیدان ظلم استعمار» نه تنها یکی از معروف‌ترین شعرهای طرزی است؛ بل‌که با مضمون و محتوای مقاومت‌گرانه و دشمن ستیزانه، زبان و نماد گرایی‌های که دارد، یکی از شعرهای تاثیر گذار او بر شاعران دیگر نیز بوده است. سرور صبا، شعری دارد که در آن می‌توان این تاثیر را به گونۀ روشن دید. این شعر صبا نیز شعری است آزادی‌خواهانه و از شمار شعرهای مقاومت که از پیروزی مردم در برابر تجاوز انگلیس و آزادی‌خواهی مردم سخن می‌گوید. به گفتۀ اسدالله حبیب، این شعر در شمارۀ نزدهم، سال پنجم سراج الاخبار به نشر رسیده است.

*****************

یکی از شعرهای معروف محمود طرزی «شهیدان ظلم استعمار» نام دارد. از شعرهای نشر شدۀ او در سراج الاخبار. شاعر ظاهراً جنگ امپراتوری عثمانی با بلغاریا را در نظر دارد؛ اما با این بهانه خواسته است تا روحیۀ ضد انگلیسی را در میان مردم افغانستان هم‌چنان زنده نگهدارد. به زبان دیگر این شعر فریاد آزادی‌خواهانۀ شاعر است در روزگاری که انگلیس همه اختیارات سیاست خارجی افغانستان را در دست دارد. این شعر در زمانی سروده شده است که افغانستان دو جنگ خونین با انگلیس را پشت سرگذاشته و خاطره‌های تلخ و زجر دهندۀ آن جنگ‌ها هم‌چنان در حافظۀ اجتماعی و تاریخی مردم وجود دارد که نباید به فراموشی سپرده شود. به گواهی تاریخ امیر حبیب‌الله در قرارداد 1905 با انگلیس به گونۀ پدرش همه اختیارات سیاست خارجی افغانستان را دو دسته به انگلیس تقدیم کرد. می‌‌شود گفت حبیب‌الله با این قرارداد بود که بر قرارداد ننگین دیورند بار دیگر مهر تایید گذاشت. چنین بود که روشن‌فکران، آزادی‌خواهان و مردم افغانستان پیوسته در تلاش آن بودند تا کشور به استقلال کامل سیاسی خود دست یابد. این شعر که آن را می‌توان گونه‌یی از ترجیع بند گفت، شاعربا تکرار این بیت: شهیدان ظلم فرنگیم ما / به خون وطن لاله رنگیم ما / خواسته است تا ظلم و خون ریزی انگلیس در افغانستان را بیش‌تر بر جسته سازد و برای مردم این پیام را بفرستد که سرزمین‌شان هنوز به گونه‌یی در چنگال انگلیس قرار دارد. طرزی می‌داند که سرانجام مردم افغانستان جهت دست‌یابی به استقلال کامل خویش در برابر انگلیس به پا بر می‌خیزند. پس باید این پیام برای آینده‌گان فرستاده شود.

شــبـی بـود تــاریـک چــون زلفِ یــــارد

زیــک جـنــگــلــی مـی نمـــودم گـــذارر

چـــه جـنــگل مـهـیــب و مخوف و سیــاه

درخـتـــان ســروش چــو عـفـریـت‌سـار

زمـیــن پــر زخــون و هــوا پــر دمــــه

بـه هـــر سـو جـســدهای خـونـیـن نثـــــار

بـه تــرس و بــه لــرز و بــه اندوه و فـکر

بـه آهــســتـه‌گی می‌‌‌شدم ره‌ســپـــــا ر

رســـیــدم بـه یـک مـقــبـر سـهـم‌‌گین

ز انـــدیــشـــه و غـــم شـــدم بــی‌قــــرار

زبــیـــم و ز انـــدوه، ز درمــــانـــده‌گــــــی

نــشــســـتــم کـه یـک دم شــوم رسـت‌گار

نـیـــاســوده بـــودم دمـــی از تــعــــــب

کــه شـــد حـــالــت دیـــگــری آشــــکار

صــدای حـــزیــــنــی بــه گــوشـم رسیــد

کــه مــی‌گــفــت بــا نـالــــــش، زار زار

 

شهیــدان ظـلم فـرنگ‌ایم ما

به خون وطن لاله رنگ‌ایم ما

از این صوت محزون از این خوش بیان

به گــرداب غـم غــوطــه خــوردم روان

زخــود بـی‌خـبــر بـودم از جوش غـم

که نــاگــه دگــر حـالـتــی شــد عـیـــان

سـه کــالــبـد بـرآمـــد ز زیــر زمـیـــــن

نـبـد هـیـچ چـیــزی به جـز اسـتـخـوان

به پـیــش یـکـی لــوحــه سـنـگ مـــزار

رسـیـدنـدنـد بــــا نــــا لــه و با فــغــان

شــنــیـــدم کـه گــفــتــنــد بــا یک‌دگــــر

کــه مـــا را چــرا کـشـــت ایـن دشمنــان

بــیــاییــد تــا بــهـــر اخــلاف خــویش

خــصــوصــاً بـه اخــوان افــغــانـیــــان

وصــیــت نـویــســـیم و آگـــه کـنــیــــــم

کــه غــافـــل نـبــاشــیــد از مکـر شان

شهیــدان ظـلم فـرنگ‌ایم ما

به خون وطن لاله رنگ‌ایم ما

آن‌گونه که گفته شد« شهیدان ظلم استعمار» نه تنها یکی از معروف‌ترین شعرهای طرزی است؛ بل‌که با مضمون و محتوای مقاومت‌گرانه و دشمن ستیزانه، زبان و نماد گرایی‌های که دارد، یکی از شعرهای تاثیر گذار او بر شاعران دیگر نیز بوده است. سرور صبا، شعری دارد که در آن می‌توان این تاثیر را به گونۀ روشن دید. این شعر صبا نیز شعری است آزادی‌خواهانه و از شمار شعرهای مقاومت که از پیروزی مردم در برابر تجاوز انگلیس و آزادی‌خواهی مردم سخن می‌گوید. به گفتۀ اسدالله حبیب، این شعر در شمارۀ نزدهم، سال پنجم سراج الاخبار به نشر رسیده است.

 

در آن دم که از جور دهر کهن

اجانب در آمد به خاک وطن

 

ز دست ستم‌پرور دشمنان

به خون غوطه زد طفل و پیرو جوان

 

پسر بی‌پدر شد، پدر بی‌پسر

زمین سوگوار آسمان نوحه‌گر

 

چو عهد خزان گلشن افسرده شد

گلستان شاداب پژمرده شد

 

زبس در وطن ظلم شد آشکار

بر آشفت یک‌دم صغار و کبار

 

به جان عدو آتش افروختند

تن شوم شان را چو نی سوختند

 

تن چند این‌جا به خاک اندریم

از آن مردمان وطن پروریم

 

به عشق وطن نقد دل باختیم

فدای وطن خویش را ساختیم

 

تپیدیم چون لاله در خون خویش

دل داغ‌دار و تن ریش ریش

 

چو شد خاک از خون ما لاله زار

شد از غصه قلب شفق پر شرار

 

 

وطن پروران جوان‌ایم ما

شهید کف دشمنان‌ایم ما

 

گذشتیم در عشق کشور زمال

ز فرزند دل‌بند و اهل و عیال

 

به تن جامۀ رزم آراستیم

ظفر از خدای جهان خواستیم

 

به دشمن نمودیم جنگ و ستیز

به بازوی عزم و به شمشیر تیز

 

که تا دشمنان را زبون ساختیم

از این ملک مینو برون ساختیم

 

جوانان میدان جنگیم ما

شهید رۀ نام و ننگیم ما

ادبیات دری در نیمۀ نخستین سدۀ بیستم، ص ص 72-73.

طرزی در شعر « شهیدان ظلم استعمار» در نخستین سطرها، یکی از دشوارترین دوره‌های تاریخ  کشور را تصویرگری می‌‌‌‌کند. به زبان دیگر شاعر می‌خواهد بگوید دشمنی که در کمین نشسته هر آن آماده است تا چنین وضعیتی را در افغانستان پدید آورد. این شعر با نمادهایی که همه بیان‌گر استبداد و تجاوز بر آزادی کشور است آغاز می‌‌شود.

شب تاریک، جنگل سیاه، جنگل مخوف و هیبت‌ناک، درختان عفریت سار، زمین خون آلود، هوای تاریک و پردمه، جسدهای خونین همه و همه دریک سکوت ترس‌ناک و اضطراب انگیز، چشم انداز خونین و استخوان سوزی را در برابر خواننده می‌گشاید. چنین وضعیتی جز هراس، دلهره و نگرانی چیزی دیگری را پدید نمی آورد. شاعر در نخستین تصویرها خواسته است وضعیتی را نشان دهد که استعمار با خون سرزمین‌های دیگر و با خون پاس‌داران آزادی است که قامت بر می‌افرازد و زنده می‌ماند.

در این شب تاریک کسی از میان چنین جنگلی با این‌همه درختان عفریت‌سار می‌گذرد. او چه کسی است؟ شاید نمادی است از حس آزادی خواهی و آگاهی سیاسی مردم که از میان عفریت‌های سیاه و دیوهای خون آشام می‌گذرد. او تا گام بر می‌دارد در هرگام پایش به جسدی بر می‌خورد و صدای گام‌هایش در آن هوای تاریک پردمه می‌پیچد. گویی او از صدای گام های خویش صدای مرگ، ویرانی و غارت را می‌شنود. شاعر در هر بیت خواننده را گام گام با اضطراب تازه‌یی رو به رو می‌سازد.

هشدار می‌دهد؛ اما با تلخ ترین و هراس آورترین تصویرها. این‌همه با زبان ساده و به دور از هرگونه تکلف ادبی بیان می‌‌شود و در کلیت شعر چنان تاثیری بر ذهن خواننده برجای می‌گذارد که انسان خود را در دامن چنان شب خوف انگیر و چنان جنگل عفریت سار و زمین پوشید از جسدهای خونین احساس می‌‌‌‌کند. خامشی ترس‌ناکی همه جا چادر افراشته است.

 

اشتراک گذاری:

نظر بدهید