طرزی و شهیدان ظلم فرنگ

پرتو نادری/ بخش دوم و پایانی

وقتی شعر پایان می‌یابد خواننده را رقتی نا شناخته‌یی فرا می‌گیرد و ذهنش می‌دود به گذشته‌های دور؛ به میدان‌های جنگ آزادی و مقاومت که جوان‌مردانی درخت آزادی را با خون خود آب‌یاری کردند و امروزه روح آنان از ما می‌خواهد که خون آنان را پاس داریم، رادی و مردانه‌گی آنان را پاس‌داریم.

*****************

این‌همه احساس زجر دهنده تمام هستی خواننده را در بر می‌گیرد که ناگهان به گور ترسناکی می‌رسد. می‌خواهد لحظه‌یی بیاساید؛ اما نمی‌‌تواند و بعد این بیت او را بیش‌تر از گذشته در میان بازوان هول و اضطراب فرو می افگند:

نـیــاســوده بـــودم دمــی از تــعـب

کــه شــد حـالــت دیـــگـری آشکار

این چه حالتی است که در کنار این گورترس‌ناک پدیدار می‌‌شود! آیا حالت بدتر از این هم می‌تواند وجود داشته باشد؟ چنین است که شعر وسواس و نگرانی بیش‌تری را درخواننده بیدار می‌‌‌‌کند. بعد در آن سکوت سیاه و ترس‌ناک، صدایی می‌شنود حزین و دردناک که با نالش زار زار می‌خواهد چیزی برای او بگوید:

صــدای حـــزیــــنــی بــه گــوشـم رسیــد

کــه می‌گفت بــا نـالــــــش زار زار

طرزی در این شعر قدم به قدم خواننده را از هفت خوان هول و اضطراب به دنبال می‌کشد و در هربیت آتش جست و جویی را در او بیدار می‌سازد. حال آن سکوت دردناک شکسته است و خواننده صدای حزینی را می‌شنود که با نالش زار زار می‌خواهد پیامی را به او برساند، بعد می‌شنود که صدای شهیدان این سرزمین است، صدای مردانی که جان دادند و از جان گذشتند تا دیگران زنده بمانند؛ اما این صدا می‌خواهد به آینده‌گان بگوید که هیچ‌گاهی دشمن را فراموش نکنید و هرگز شهیدانی را که برای آزادی این سرزمین جان داده اند از یاد مبرند:

شهیــدان ظـلم فـرنگ‌ایم ما

به خون وطن لاله رنگ‌ایم ما

وقتی شعر« شهیدان ظلم استعمار» را می‌خوانی مانند آن است که یک نمایش‌نامۀ تراژیدی تاریخی را تماشا می‌کنی، در دو پرده. این شعر از نیروی برزگ تجسمی برخوردار است. چنان که هر پرده ترا با حالتی رو به رو می‌سازد. بهتر است گفته شود که ترا با حالتی گرفتار می‌سازد. تو خود را در آن تاریکی در آن جنگل در میان آن درختان عفریت سار می‌یابی! در نهایت پیام آخرین همان است که دشمن را فراموش مکن و خود را و هویت خود را فراموش مکن و تاریخ خود را.

در بخش دوم شعر یا در پردۀ دوم این تراژیدی، دیگر آن صدای حزین و هراس‌ناک را از ورای درختان عفریت‌سار نمی شنوی؛ بل این بار با حالت هراس آور تر، دردناک‌تر و در نهایت تراژیک‌تری رو به رو می شوی. تو که از آن صدای حزین همه هیجان شده ای و از خود تهی، حالت دیگری ترا پیش می‌آید و تو بیش‌تر از پیش دگرگون می شوی:

زخــود بـی خـبــر بـودم از جوش غـم

که نــاگــه دگــر حـالـتــی شــد عـیـــان

سـه کــالــبـد بـرآمـــد ز زیــر زمـیـــــن

نـبـد هـیـچ چـیــزی به جـز اسـتـخـوان

این کالبدها همان شهیدان ظلم فرنگ اند که با ناله و فغان از دشمن شکوه سر می‌دهند و در کنار گوری باهم گرد می آیند و می‌خواهند بر لوح آن گور برای آینده‌گان پیامی بنویسند که از مکر دشمن غافل نمانید که دشمن در هزار چهره بازهمان دشمن است. سه کالبد از زیر زمین فراز می‌آیند با هم می‌نالند از بیداد دشمن. آن سه کالبد که نماد سه شهید راه استقلال و آزادی اند، در کنار یک گور سر به هم می آورند و پیامی می‌نویسند نه بر روی چند تخته سنگ بل، بر روی یک تخته سنگ، آن‌ها سه‌تن اند، بیان‌گر تنوع گروهی مردم؛ اما در پیام  نویسی یکی می‌شوند:

شهیدان ظلم فرنگ‌ایم ما

به خون وطن لاله رنگ‌ایم ما

ما مردمان گوناگونی هستیم، به قوم‌های گوناگون تعلق داریم، تا خون مان بر زمین می‌ریزد، همه‌اش یک رنگ دارد. رنگ سرخ، تا به هم می‌آمیزند دیگر نمی‌توان در میان خون‌ها فرقی و تمایزی را دید. دیگر نمی‌توان خون‌ها را از هم جداکرد. چون می‌میریم در زیر یک خاک فرو می‌روم. در زیر یک خاک می پوسیم.

وقتی شعر پایان می‌یابد خواننده را رقتی نا شناخته‌یی فرا می‌گیرد و ذهنش می‌دود به گذشته‌های دور؛ به میدان‌های جنگ آزادی و مقاومت که جوان‌مردانی درخت آزادی را با خون خود آب‌یاری کردند و امروزه روح آنان از ما می‌خواهد که خون آنان را پاس داریم، رادی و مردانه‌گی آنان را پاس‌داریم. نام آنان را پاس‌داریم که ستاره‌گان تاریخ ما هستند. سپاهیان گم‌نام آزادی خود را پاس داریم که بی‌هیچ هیاهویی خون شان را روی خاک‌های تشنه و سنگ‌های داغ این سرزمین ریختند تا گل آزادی همیشه شگوفا بماند! تاریخ را جعل نسازیم، که جعل تاریخ، زنده‌گی اجتماعی را به جهنمی بدل می‌‌‌‌کند و چنین می‌‌شود گفت: «جعل کنند‌ه‌گان تاریخ سگان دوزخ اند!»

با این‌همه در تمام این شعر چیزی که در ذهن من جای‌گاه خوش نیافت، همان « زلف یار» است که از مصراع نخستین شعر آویخته شده است. در شعر گذشتۀ پارسی‌دری تا ورق بر می‌گردانی این زلف یار است که روی برگ‌های شعر شاعران سنبل افشانی می‌‌‌‌کند. گاهی هم این زلف یار است که چنان ماران سیاه برگردن شاعران حلقه می‌زند.

گاهی هم ریسمانی شده است تا شاعر منصوری شود و خود را از آن فرو آویزد. زلف، بیش‌تر کاربرد تغزلی داشته و هرجا که با زلف یار بر می‌خوری گونه‌یی از عاطفۀ عاشقانه و تغزلی در تو بیدار می‌‌شود؛ اما این‌جا زلف یار ترا به چنان شب و جنگلی می‌کشاند که در هرگام هراس است و خون و مرگ و پیکرهای خونین افتاده به هر سوی. از یک نگاه این غیر منتظره بودن زلف یار در مصراع نخستین می‌تواند شگفتی انگیز باشد؛ اما در کلیت با تصویرهایی که در پی می آیند، تناسب و هم‌خوانی ندارد.

اشتراک گذاری:

نظر بدهید