پابلونرودا و « قصیدۀ هوا»

پرتو نادری

نرودا در شعر « قصیدۀ هوا» تنها شاعر اندرز گوی نیست؛ بلکه با باد می‌آمیزد، با باد هم‌دردی می‌کند و او را به آزادی فرا می‌خواند. با او به سفر آزادی در سراسر جهان می‌رود، تا باغ‌ها ‌بشگفند و ترانه فردا زمزمه شوند. او می‌گوید وقتی روشنایی را در شب‌ها می دزدند، این دیگر فرصتی است، تا جنایت‌کاران روشنی دزد، هرگونه جنایتی را در زیر خیمه تاریکی به فرجام رسانند.

*******************

پابلو نرودا شعر بلندی دارد زیر نام « قصیدۀ هوا». او در این شعر با هوا گفت و گو می‌کند. بخش نخست شعر، این سخن را در ذهن خواننده بیدار می‌سازدکه: اگر زورمندان را توان آن می‌بود، هوا را نیز با جیره بندی بر مردمان می‌فروختند. چنان که آب را و نور را جیره بندی کرده اند تا مردمان را در وابسته‌گی به خود نگه‌دارند. نرودا در این شعر، با زبان طنز آلودی از هوا خواهشی دارد که نگذارد  فروخته شود:

اما از تو خواهشی دارم:

آب فروخته شد،

و من دیدم

چه‌گونه در آب‌گیرها، در بیابان‌ها

آخرین قطره‌ها خشکیدند

و بیچاره مردم

له له زنان، لب خشک، تشنه

از روی ریگزارها می‌رفتند

من دیدم، چه سان – شب‌ها

روشنی را قسمت کردند

و همه روشنی‌ها

رسید به ثروت‌مندان

به خانه‌ها و باغ‌های‌شان

اما تاریکی

در ظلمت مدهوش پس‌کوچه‌ها

باقی ماند.

(سروده‌های پابلو نرودا، ص 171.)

او در گفت‌وگوی خود با هوا گویی به او جان‌ می‌دهد. گویی آزادی هوا را چیزی تهدید می‌کند. به هوا هشیاری می‌بخشد. او را به خود شناسی فرا می‌خواند، هوا را به سفرهای دور می‌برد تا جهان را بشناسد و خودش را بشناسد. شاید نرودا در نماد هوا به مردمان جهان نظر دارد که باید خود را بشناسند.با همه پراگنده‌گی‌هایی که دارند یگانه اند و آن یگانه‌گی دردهای هم‌گون آنان است. این دردها باید آنان را در کنارهم قرار دهد. نباید پاره پاره شوند و نباید فروخته شوند. این شعر سفری است برای کشف جهان و برای خود شناسی و جهان شناسی و رسیدن به فرداهای روشن که چیزی در بند نباشد. حاکمان روزگار زنده‌گی را که در شعر در نماد آب، نور و هوا تبلور یافته است نتوانند در بند کشند و جیره بندی کنند.

نه ای هوا!

مگذار ترا بفروشند،

مگذار ترا بفروشند،

مبادا ترا هم‌چون آب

قسمت کنند

روان کنند به نای عدۀ معدود

در قاب شیشه ای بنشانند

و اجاره دهند.

(همان، ص173.)

نرودا در شعر « قصیدۀ هوا» تنها شاعر اندرز گوی نیست؛ بلکه با باد می‌آمیزد، با باد هم‌دردی می‌کند و او را به آزادی فرا می‌خواند. با او به سفر آزادی در سراسر جهان می‌رود، تا باغ‌ها ‌بشگفند و ترانه فردا زمزمه شوند. او می‌گوید وقتی روشنایی را در شب‌ها می دزدند، این دیگر فرصتی است، تا جنایت‌کاران روشنی دزد، هرگونه جنایتی را در زیر خیمه تاریکی به فرجام رسانند.

شب می‌رسد، در کف خنجر

با چشمانی هم‌چو بوم

و سپس در کام ظلمت

فریادی برق می‌زند

و جنایتی زاده می‌شود.

(همان، ص 173.)

نرودا در بخش دوم شعر از خود نیز سخن می‌گوید. گویی می‌خواهد چنان مرشیدی هوا را راهنمایی کند هوا را گام گام با رمز و راز جهان و چه‌گونه‌گی زنده‌گی در سایۀ استبداد، آشنا سازد.

هش‌دار!

اگر مرا خواستی، مرا صدا کن

من شاعر را

من فرزند بی‌نوایانم

و فرزند دور و نزدیکان شان

و برادران محنت‌کشان

محنت کشان کشورم

محنت کشان تمام کشورها

(همان، ص 174.)

نرودا در ادامۀ این بخش،از هوا می‌خواهد، بگذارد، تا او را بیاشامد. این اجازه خواستن برای آشامیدن صمیمانه‌ترین پیوند ذهنی شاعر با هوا را بیان‌می‌کند. می‌خواهد هوا با او و او باهوا یکی شود و سفر در یگانه‌گی آغاز شود. چنین است که شاعر در این سفر چشم‌هایش را به هوا می‌دهد تا او همه چیز را تماشا کند. گویی او را شاهد بیدادگری‌های جهان می‌سازد. نرودا این‌جا تصویر‌های حزن انگیزی ارائه می‌کند از چگونه‌گی زنده‌گی همه تهی دستانی که در سراسر جهان در زنجیز فقر و استبداد گیر مانده اند. از استبداد می‌گوید و از بدبختی‌هایی که ستم‌پیشه‌گان و مالکان زر و زور بر مردمان جهان‌جاری ساخته اند.

ای هوا!

بگذارترا بیاشامم

مگذار زنجیر بند شوی،

باور مکن به آن کس

که سوار بر ماشین می آید

تا تو را بها بگذارد.

از آنان بگریز

آن‌ها را تمسخر کن، کلاه شان را بفگن

و مدعا شان را نپذیر.

بیا باهم برویم!

و جهان را سیر کنیم

گل سیب‌ها را بر افشانیم

از دریچه‌ها در آییم

و بخوایم

با صفیر نفس‌ها مان

سرود امروز و فردا را.

روزی فرا می‌رسد، بی‌شک فرا می‌رسد

که ما آزاد کنیم

آب و نور را

و انسان و زمین را

” همه چیز برای همه،

مثل تو»

اما اینک هش‌دار!

با من بیا

من و تو باید بخوانیم و برقصیم

به پهنای دریاها در آیم

به اوج قله‌ها

ما با هم بهار گل افشان را خواهیم دید

و با نفس تو

و با تراه‌های من

به همه قسمت می کنیم

آب و نور و بهار را

گل ها را، عطر را، میوه‌ها را

و نسیم را

نسیم پاک فردا را.

(همان، ص 174- 176.)

شعر پایان زیبا و آرامان‌گرایانه ‌یی دارد. یک آرمان بزرگ انسانی. آب، نور و هوا در اختیار همه‌گان است و چنین که همه‌گان  در کنارهم خوش‌بختی  را و نسیم پاک را نفس می‌کشند. بهارها در نفس هوا و ترانه‌های شاعر گل افشان می‌شوند. جهان لبریز می‌شود از زنده‌گی و زیبایی. هرچند در این شعر گونه‌یی از اندیشه مشارکت سوسیالیسی بازتاب دارد؛ اما بازتاب آن در این سفرشاعرانه و نمادین به شعر جای‌گاه بسیار بلندی داده است. این امر را یکی از ویژه‌گی‌های شعر نرودا‌ دانسته اند که هرچند همه چیز با بنیش‌های سیاسی در شعر او می‌پیچد؛ اما شعر او نمی‌‌تواند خود را از زبان، بیان و تصویر پردازی شاعرانه دور سازد.

روز 23 سپتمبر 1973 قلب بزرگ او از تپیدن باز می‌ماند و بدین‌گونه در نخستین روزهای کودتای خونین پنوچت مردم چلی نه تنها جمهوریت و دموکراسی خود را از دست داده بودند؛ بلکه شاعر بزرگ خود که یک عمر صدای دادخواهانۀ آنان بود را نیز از دست دادند.

او در حالی در این شفاخانه چشم از جهان پوشید که پیش از آن کودتاچیان تمام خانۀ او را زیر روکرده بودند. همه چیز خانۀ او را درهم شکسته و تاراج کرده بودند،حتا کتاب‌خانه و دست نوشته‌های او را نیز. در بعضی از گزارش‌ها آمده است که پس از این همه ویران‌گری آب بر خانه‌اش رها کردند.

اشتراک گذاری:

نظر بدهید